انجمن ها

مؤلفة القلوب - ویژه نامه سالروز ازدواج حضرت علي(ع) و حضرت زهرا(س)علیهم السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - دوشنبه, 08/13/2018 - 00:07
دسته ها: انجمن ها

مسابقه جدول کلمات متقاطع قرآنی7 ،هر هفته یک برنده

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - یکشنبه, 08/12/2018 - 00:20
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و عرض ادب
جدول کلمات متقاطع قرآنی 7جهت افزایش و مرور اطلاعات قرآنی شما کاربران گرامی پیوست است.
پاسخ جدول را، هم میتوانید با پیام خصوصی ارسال بفرمایید و هم از طریق کانال کانون در ایتا و یا کانال کانون در سروش، پاسخ را برای ادمین کانال ارسال کنید. توجه داشته باشید هنگام ارسال از طریق ایتا یا سروش، نام کاربری کانون خود را هم حتما و تاکیدا ذکر بفرمایید.
برای ارسال از طریق پیام خصوصی، پس از حل جدول به کمک (دکمه prntscr)روی کامپیوتر از ان عکس گرفته و انرا بصورت پیام خصوصی ارسال بفرماید!
در پیوست نمونه خام جدول بهمراه سوالات در دسترس میباشد.
لطفا پاسخ این شماره جدول را صرفا تا ساعت 24 روز چهار شنبه ارسال بفرمایید. (به دلیل مرخصی 15 روزه بنده، پاسخ جدول به همراه برندگان و نیز جدول شماره 8 ان شاء الله صبح پنجشنبه به شرط حیات، روی سایت قرار خواهد گرفت لذا لطفا جدول را تا آخر وقت روز 4 شنبه ارسال بفرمایید.)
کاربران گرامی پیشنهاد یا انتقادات از جدول کلمات متقاطع قرآنی را میتوانید در همین تاپیک مطرح کنید.
با تشکر فايل هاي پيوست شده
دسته ها: انجمن ها

تقویمی برای تلاوت سوره های قرآن

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 20:17
سلام
همانطور که خداوند مدبر است، برای همه ما نشانه هایی قرار داده که با سعی به آن نشانه ها میرسیم.

هفته هفت روز دارد و هر روز صاحب شب و روز است.

در روایات آمده که این سوره را در صبح بخوانید یا در شب، در روز جمعه یا روز خاص دیگر.

لطفا کمک کنید یک تقویم برای علاقمندان و آنهایی که نشاط قرآنی دارند تهیه کنیم که مثل برنامه کلاسی ایام هفته، علاقمندان در هر وقت نشاط پیدا شد تلاوت کنند.


راهنمایی کنید


متشکریم
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت ادریس علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 07:50
چـنـان كـه گـفـتـه انـد، نـسـب ادريـس بـه چـهـار واسـطـه به شيث مى رسد. از ابن اسحاق نقل شده كه ادريس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درك كرد و ابن اثير گفته كه 386 سال از عمر ادريس گذشته بود كه حضرت آدم از دنيا رفت .
نـام عـبـرى آن حـضـر خـنـوخ و تـرجـمـه عـربـى اش اخـنـوخ اسـت . در بـعـضـى نقل هاست كه حكماى يونان نام آن حضرت را هرمس ‍ الهرامسه يا هرمس حكيم گذارده انـد، هـرمـس لفـظ عـربـى اسـت و ترجمه يونانى آن ارميس به معناى عطارد است . برخى گفته اند كه نام يونانى او طرميس بوده است .
مـحـل ولادت او را برخى سرزمين بابل و برخى شهر منف كه پايتخت مصر قديم بوده ذكر كرده اند.
مـنـصـب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شيث به آن حضرت رسيده و ويژگى هاى نبوت ، اسم اعظم و مقام وصايت نصيب وى گرديد.
جـهـت نـام گـذارى آن حـضـرت بـه ادريـس نـيـز در روايـات ، كـثـرت اشـتـغال وى به درس و كتاب ذكر شده است . طبق روايات و تواريخ ، ادريس نخستين كسى اسـت كـه خـط نـوشـت ، جـامـه بـدوخـت و عـلم خـيـاطـى را تـعـليـم داد، زيـرا قبل از وى مردم با پوست حيوانات خود را مى پوشاندند. هم چنين آن حضرت را آموزگار و مـعـلّم بـسيارى از علوم مانند نجوم ، حساب ، هندسه ، هيئت و... دانسته اند.(1) عبدالوهاب نجّار در قصص الانبياء خود مى گويد: ادريس به مصر آمد و در آن جا سكونت گزيد و به دعـوت مـردم بـه اطـاعـت از حـق و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر مـشـغـول گـرديـد. مـردم آن زمـان بـه هفتاد و دو زبان سخن مى گفتند وخداى تعالى همه آن زبـان هـا را بـه وى تـعـليـم فـرود.ادريس سياست ، آداب تمدن و قوانين مملكتى و هم چنين طرز اداره شهرها و بناى آن ها را به مردم آموخت و براثر تعليمات آن حضرت 188 شهر در روى كره زمين بنا گرديد كه كوچك ترين آن ها رها(2) بوده است .(3)
شريعت و آيين ادريس (ع )
ادريـس مـردم را بـه ديـن خـدا، تـوحـيـد و عـبـادت پـروردگـار مـتـعـال دعـوت مـى كـرد و به آن ها مى گفت :عمل صالح در اين دنيا، موجب آزادى از عذاب آخـرت مـى گـردد. ادريس مردم را به زهد در دنيا و عدالت ترغيب مى فرمود و آن ها را طـبـق بـرنـامـه خاصى ماءمور به خواندن نماز كرد. هم چنين روزهاى معيّنى در ماه را براى روزه گـرفـتـن مـقـرّر كـرد و دسـتـور جـهـاد بـه دشـمـنـان ديـن را بـه آن هـا داد. زكـات مـال را بـراى كمك به ضعيفان و دستور تطهير از جنابت و پرهيز از سگ و خوك را بر آن ها واجب و مشروبات مست كننده را نيز بر آن ها حرام فرمود. هم چنين عيدهايى براى مردم مقرّر كـرد كـه در آن روزها قربانى كنند. ادريس مردم را به آمدن پيغمبران بعد از خود بشارت داد و اوصاف پيغمبراسلام را نيز براى آن ها بيان فرمود و مردم را بر سه طبقه كاهنان ، سلاطين و رعايا تقسيم كرد.
ساير احوال ادريس
چـنـان كـه از تـاريـخ بـرمـى آيد، ادريس از پيمبران بزرگوارى است كه خداوند مقام هاى ظاهرى و معنوى را براى او گِرد آورده بود و گذشته از مقام نبوت و رسالتى كه از جانب پروردگار متعال داشت ، در صورت ظاهر نيز به قدرت و عظمت رسيد و مردم آن زمان مطيع و فرمان بردار وى بوده و با ديده احترام به وى مى نگريستند.
در روايات شيعه نام پادشاهى جبّار و ستم گر نيز ياد شده كه در زمان ادريس مى زيسته و بـه ظلم و ستم زمين زراعتى و دارايى مردم را مى گرفته است . هم چنين زنى زيبا داشته كه در كارها با او مشورت نموده و به دستور او رفتار مى كرده است . آن ها براثر طغيان و سـتم ، به نفرين ادريس گرفتار شده و به همراه پيروانشان نابود شدند. و مردم نيز سـال هـا بـه قـحـطـى و خـشـك سـالى دچـار شـدنـد كـه بـراى اطـلاع بـيـشـتـر بـه كتاب اكمال الدين صدوق (ره )- كه خوشبختانه ترجمه شده است - مراجعه كنيد.(4)
در حـديـثـى كـه راونـدى (ره ) بـه سـنـدش از وهـب بـن مـنـبـه نـقل كرده آمده است : ادريس مردى بلند بالا و فراخ سينه با صدايى آهسته و گفتارى آرام بود و هنگام راه رفتن ، گام ها را كوتاه برمى داشت ... تا آن جا كه مى گويد: وى نخستين كـسـى بـود كه جامع دوخت و هرگاه سوزن مى زد خداى را تسبيح مى گفت و به يگانگى و بـزرگـى او را يـاد مـى كـرد، و در هـر روز بـرابـر بـا اعمال تمامى مردم آن زمان تنها از وى عمل نيك به آسمان بالا مى رفت . در زمان آن حضرت ، فـرشـتـگـان بـه مـيـان مردم مى آمدند. با مردم دست مى دادند و بر آن ها سلام مى كردند. سـخن مى گفتند و نشست و برخاست و مجالست داشتند و اين بدان سبب بود كه مردم آن زمان مـردمـانى صالح و شايسته بودند. اين جريان تا زمان حضرت نوح نيز ادامه داشت و پس از آن منقطع گرديد.(5)
هم چنين راوندى در حديثى از امام صادق (ع ) نقل كرده كه آن حضرت در باب فضيلت مسجد سـهـله فـرمـود:هرگاه به كوفه رفتى به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت هاى خود را از خدا بخواه ، زيرا مسجد سهله خانه ادريس پيغمبر بوده كه در آن خياطى مى كرد و نماز مى گزارد.
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت هود علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 07:45
حضرت هود(علیه‌السلام) از انبیاء الهی و نام مباركش هفت بار در قرآن آمده است، و یك سوره به نام او نامیده شده است.[1]
وی از نوادگان حضرت نوح(علیه‌السلام) است، كه با هفت واسطه به او می‌رسد. سلسله نسب او را چنین ذكر كرده‌اند: «هود بن عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح».[2]
آن حضرت دو هزار و ششصد و چهل وهشت سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) به دنیا آمد. نام پدرش عبدالله (شالخ) [3]، و نام مادرش بكیه[4] می‌باشد.
او دومین پیامبری است كه در برابر بت و بت‌ پرستی قیام و مبارزه كرد.[5]
ابن بابویه گفته است: آن حضرت را برای این هود(علیه السلام) گفتند، كه از ضلالت قومش هدایت یافته بود و از سوی خدا برای هدایت قوم گمراهش برانگیخته شده بود.[6]
در این‌كه قبر ایشان كجاست؟ میان مفسران و مورخان اختلاف است. بعضی گویند در غاری است در حضر موت، و بعضی گفته‌ا ند در مكه،‌در حجر اسماعیل مدفون است.[7]
رسالت هود(علیه‌السلام) در میان قوم عاد[8]
حضرت هود(علیه‌السلام) در چهل سالگی بر قومی به نام عاد مبعوث شد. از قرآن می‌توان استفاده كرد كه محل سكونت قوم عاد در احقاف بوده است.[9]
خاوند قوم عاد را بعد از نوح(علیه‌السلام) در زمین استقرار داد، آن‌ها افرادی تنومند، بلند قامت و نیرومند بودند، به طوری كه با دست خویش، سنگ‌ كوه‌ها را می‌شكافتند و به عنوان جنگاوران برگزیده به حساب می‌آمدند.
شهرهای آباد، زمین‌های خرم و سرسبز و باغ‌های پرطراوت داشتند، طغیان بی‌بند و باری ،‌عیش و نوش و شهوت پرستی و بت پرستی، جهل و گمراهی، لجاجت و سركشی، در سراپای وجودشان دیده می‌شد و هرگز حاضر نبودند كه از روش خود دست بكشند و در برابر حق تسلیم گردند.[10]
حضرت هود(علیه‌السلام) قوم خود را به پرستش خدای یگانه و ترك بت پرستی دعوت كرد، زیرا آن را تنها راه رهایی از عذاب قیامت می‌دانست.[11]
ولی این دعوت در قوم عاد مؤثر واقع نشد. آنان هود(علیه‌السلام) را تحقیر كرده و او را بی‌مقدار شمردند و نسبت نادانی و سبك مغزی و دروغ به وی دادند،‌ولی هود(علیه‌السلام) با تأكید بر این كه فرستاده خدای جهانیان است و جز خیرخواهی انان منظور ندارد، این نسبت‌های ناروا را از خود نفی كرد.[12]
هود(علیه‌السلام) همین طور دعوت خویش را پی گرفت و با یادآوری نعمت‌های خدا برای قوم خود، سعی كرد آن‌ها را قانع ساخته و به راه راست باز گرداند، از ا ین رو فرمود: آیا برای شما شگفت آور است كه خداوند را با زبان فردی از میان خودتان ارشاد و راهنمایی كند، تا شما را از عاقبت نافرجامی كه در اثر گمراهی تان در انتظار شماست بر حذر دارد... نعمت‌های خدا را به یاد آورید شاید رستگار شوید.[13]
ولی قوم هود(علیه‌السلام) خدا را به خاطر نعمت‌های وی سپاس نگفتند، بلكه در لذاید مادی غوطه‌ور شده و گرفتار تكبر و خودبینی شدند. هود(علیه‌السلام) به آنها گفت: چرا برای مباهات و بیهوده‌گری بر هر بلندی، بنایی سر به فلك كشیده ساخته و مانند كسانی كه می‌خواهند همیشه زنده بمانند، كاخ‌هایی در كمال شكوه و جلال بنا می‌كنید و چون ستمگران بد رفتاری نموده و آنگاه كه خشمگین می شوید بر كسی رحم نمی‌كنید، از خدا بترسید و به دستورات او عمل كنید و از من كه برای هدایت شما آمده‌ام اطاعت كنید. ای قوم! از خدایی كه نعمت‌های فراوان مانند فرزندان و احشام و باغ‌ها و نهر‌ها به شما بخشیده بیم داشته باشید... .[14]
قبیله عاد تسلیم دعوت هود(علیه‌السلام) نشده و سران آن قبیله بر بت پرستی خود پافشاری كرده و خطاب به هود(علیه‌السلام) گفتند: تو دلیل روشنی برصحت آنچه ما را به آن دعوت می‌كنی نیاوردی، بنابراین ما دست از پرستش خدایان خود برنمی‌داریم و تو را راستگو نمی‌دانیم و تصور ما این است كه برخی از خدایان ما، تو را آسیب رسانده‌اند از این رو سخنان بیهوده بر زبان می‌آوری.
هود(علیه‌السلام) در پاسخ آنان گفت: به راستی و صداقت آنچه می‌گویم خدا را گواه می‌گیرم و شاهد باشید كه من از معبودهای غیر خدا بیزارم، شما و خدایانتان همدست شوید، و برای من توطئه كنید واگر قادر هستید لحظه‌ای كیفرم را تأخیر نیاندازید، من از توطئه شما ترس و واهمه‌ای ندارم، زیرا متكی بر خدا هستم و امور من و شما و همه موجودات زنده به دست اوست و هرگونه بخواهد عمل می‌كند... اگر از دعوت من سرتافتید، این سرپیچی به زیان من نیست، چرا كه من آنچه را به آن مأمور بودم به شما ابلاغ كردم، خداوند می‌تواند شما را به هلاكت رسانده و گروهی غیر از شما را روی كار آورد، كه جایگزین شما در شهر و دیارتان باشند.[15]
اما قوم عاد در برابر اندرزهای پر مهر حضرت هود(علیه‌السلام) به جای اینكه پاسخ مثبت دهند، به لجاجت و سركشی پرداختند و گفتند: آیا آمده‌ای به ما بگویی، خدای یگانه را بپرستیم و از آنچه پدرانمان می‌پرستند دست برداریم؟ اگر راست می‌گویی عذابی را كه به ما وعده كردی بر ما بفرست.
این جا بود كه حضرت هود(علیه‌السلام) به آنان فرمود: خشم و غضب الهی قطعاً بر شما وارد خواهد شد، در انتظار عذاب الهی باشید و من نیز در انتظار خواهم بود.[16]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت آدم علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 07:40
نام مبارك حضرت آدم (عليه‌السلام) كه نخستين پيامبر است، شانزده بار به نام آدم (عليه السلام) و هشت بار به عنوان بني آدم(عليه‌السلام) و يك بار به عنوان ذريّه آدم (عليه‌السلام) بر روي هم بيست و پنج بار، در نه سوره و در بيست و پنج آيه، در قرآن مجيد آمده است.[1]

امام صادق(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: «دليل ناميدن آدم (عليه‌السلام) به اين اسم، بدان خاطر است كه او از اديم و پوسته و قشر زمين آفريده شده است و شيخ صدوق گويد: اديم نام چهارمين لايه دروني زمين است كه آدم (عليه‌السلام) از آن خلق شده است.[2]
خداوند آدم (عليه‌السلام) را بدون پدر و مادر بيافريد، تا دليل باشد بر قدرت الهي.[3]
وي نهصد و سي سال عمر كرد[4]، و سرانجام در پي تبي طولاني در روز جمعه يازدهم محرم وفات يافت و در غاري ميان كوه ابوقبيس دفن شده و صورت او به طرف كعبه قرار دارد.[5]
در قرآن مجيد راجع به حضرت آدم (عليه‌السلام) حالات مختلف و گوناگوني ذكر شده و ما به يازده قسمت از حالات مزبور اشاره مي‌كنيم كه عبارتند از:
نخست: خلقت حضرت آدم (عليه‌السلام) و آفرينش او
آدم(عليه‌السلام) از دو بعد تشكيل شده، جسم و روح، خدا نخست جسم او را آفريد، سپس از روح خود در او دميد و به صورت كامل او را زنده ساخت. از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگوني كه درباره چگونگي آفرينش انسان آمده، به خوبي استفاده مي‌شود كه انسان در آغاز، خاك بوده است.[6]
[از پيامبر(صلي الله عليه و آله) سؤال شد كه آيا سرشت آدم (عليه‌السلام) از تمام انواع گل بوده است و يا نوعي خاص از آن؟ حضرت فرمود: سرشت وي از تمام گل بوده است و اگر غير اين مي‌بود انسان‌ها يكديگر را باز نمي‌شناختند و تمام آن‌ها به يك شكل و صورت مي‌بودند و همچنانكه خاك كره زمين در رنگ‌هاي مختلف از سفيد و سرخ و بور و زرد متنوع است و نيز به جهت شرايط آب و هوايي به صورت حاصلخيز و شوره‌زار درآمده است، به همان شكل انسان‌ها نيز به صورت نژاد‌ها و رنگ‌هاي مختلف در سراسر جهان پراكنده شده‌اند.][7]
سپس با آب آميخته شده و به صورت گل درآمده است،[8] و بعد به گل بدبو (لجن) تبديل شده[9]، سپس حالت چسبندگي پيدا كرده[10]، و بعد به حالت خشكيده درآمده و همچون سفال گرديده است. [11]
فاصله زماني اين مراحل كه چند سال طول كشيده روشن نيست. اين قسمت نشان دهنده مراحل تشكيل جسم آدم (عليه‌السلام) است كه همچنان تكميل شد، تا به صورت يك جسد كامل درآمد، آنگاه خداوند تبارك و تعالي به هنگام غروب روز جمعه از روح خويش در آدم(عليه‌السلام) دميد،[12] و به صورت كامل او را زنده ساخت.
دوم: انتخاب آدم(عليه‌السلام) از جانب خداوند به پيامبري
قرآن در اين خصوص مي فرمايد: «ان الله اصطفي آدم و نوحاً و ال ابراهيم؛ همانا خداوند برگزيد (از ميان جهانيان وقت) آدم و نوح(عليهماالسلام) و ...».[13]
هنگامي كه خداوند اراده كرد تا در زمين خليفه و نماينده‌اي كه حاكم زمين باشد قرار دهد، اين موضوع را به فرشتگان خبر داد،‌ولي فرشتگان از اين خبر شگفت زده شدند و با خود گفتند: كسي كه جانشين خدا در زمين او خواهد شد هرگز نمي‌تواند عالمي برپا سازد كه از نظر پاكي و رحمت برابر با ملكوت آسمان باشد، چه اين كه خداوند پيش از آدم(عليه‌السلام) انسان‌هايي را آفريده بود و آنان در زمين به فساد و تباهي پرداختند. فرشتگان به خداي خود چنين عرضه داشتند: آيا در زمين انساني را قرار مي‌دهي كه با گناه و معصيت در آن، فساد كند و به خونريزي بپردازد، در حالي كه ما آن گونه كه در شأن توست، تو را منزه دانسته و به شكرانه‌ات تو را مدح و ستايش مي‌كنيم! فرشتگان بدين جهت اين سخن را به خداي خويش عرضه كردند، كه خويشتن را برتر از آفريده‌اي مي‌دانستند كه قرار بود جانشين قرار گيرد و خود را به جانشيني در زمين سزاوارتر از او مي‌پنداشتند. اما خداي متعال با اسرار غيبي كه بر آنان پوشيده بود و حكمتي كه خاص آفرينش آدم (عليه‌السلام) بود به آنان پاسخ داد: خداوند چيزي را مي‌داند كه آنان از آن آگاهي ندارند.[14]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت نوح علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 07:30
حضرت نوح(عليه‌السلام) يكي از پيامبران عظيم‌الشأن الهي است، كه نام مباركش چهل و سه بار در قرآن مجيد آمده.[1] و نيز سوره‌اي مستقل به نام او در قرآن وجود دارد.

وي اولين پيامبر اولوالعزم است كه داراي شريعت و كتاب مستقل بوده و دعوت جهاني داشته و همچنين اولين پيامبر بعد از ادريس(عليه‌السلام) است.
منقول است كه در سال رحلت آدم(عليه‌السلام) به دنيا آمد.[2]
شغل او نجاري و مرد بلند قامت، تنومند و گندم گون با محاسن انبوه بوده و مركز بعثت و دعوت او در شامات و فلسطين و عراق بوده است.[3]
نام اصلي او عبدالغفار (عبدالاعلي يا عبدالملك) بوده،[4] و فرزند لمك بن متوشلخ بن اخنوع (ادريس) كه با هشت يا ده واسطه نسب او به حضرت آدم(عليه‌السلام) مي‌رسد.
آن حضرت دو هزار و پانصد سال عمر كرد، هشتصد و پنجاه سال آن قبل از پيامبري و نهصد و پنجاه سال بعد از بعثت و رسالت بوده كه به دعوت مردم به توحيد و خداپرستي مشغول بود و دويست سال به دور از مردم به كار كشتي سازي پرداخت و پس از ماجراي طوفان پانصد سال زندگي كرد و به آباداني شهر‌ها پرداخت. [5]
در اواخر عمر، جبرئيل (عليه‌السلام) بر او نازل شد و گفت: مدت نبوت تو به پايان رسيده و ايام زندگانيت به سر آمده، اسم اكبر و علم نبوت را كه همراه تو است. به پسرت «سام»[6] واگذار كن، زيرا من زمين را بدون حجت قرار نمي‌دهم، سنت من اين است كه براي هر قومي، هادي و راهنمايي برگزينم،‌تا سعادتمندان را به سوي حق هدايت كند و كامل كننده حجت براي متمردان تيره بخت باشد.
آن حضرت اين فرمان را اجرا نمود و «سام» را وصي خود كرد و همچنين فرزندان و پيروانش را به آمدن پيامبري به نام هود (عليه‌السلام) بشارت داد.[7] پس از وصاياي خود، دعوت حق را لبيك گفته و عزرائيل(عليه‌السلام) روح او را قبض كرد. قبر او در نجف اشرف پشت سر اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) است و آنكه بعد از زيارت حضرت علي (عليه‌السلام)، رواياتي در باب زيارت ايشان نيز وارد شده است.[8]
رسالت حضرت نوح(عليه‌السلام)[9]
نوح(عليه‌السلام) اولين پيامبر اولوالعزم است كه در سن هشتصد و پنجاه سالگي به پيامبري مبعوث شد و خداوند او را با رسالت خويش به سوي قومش فرستاد. مردم عصرش غرق در بت پرستي، خرافات و فساد بودند، آن‌ها در حفظ عادات و رسوم باطل خود بسيار لجاجت و پافشاري مي‌كردند و به قدري در عقيده آلوده خود ايستادگي داشتند كه حاضر بودند بميرند، ولي از عقيده سخيف خود دست برندارند، به طوري كه دست فرزندان خود را گرفته و كنار نوح(عليه‌السلام) مي‌آورند و خطاب به فرزند خود مي‌گفتند: در صورت زنده ماندن پس از ما، هرگز از اين ديوانه پيروي نكنيد. و از او بترسيد مبادا شما را گمراه كند.
آن مردم به پرستش بت‌ها رو آورده و غرق در گمراهي و كفر گشته بودند.[10] آنان خدايان متعدد داشتند، حضرت نوح(عليه‌السلام) مدت نهصد و پنجاه سال ميان قوم درنگ كرد و آن‌ها را به پرستش خدا دعوت نمود.[11]
آن حضرت به قوم خود گفت: من شما را از عذاب الهي بر حذر داشته و راه نجات و رهايي را برايتان روشن مي‌سازم، خداي يگانه را بپرستيد و لحظه‌اي به او شرك نورزيد، زيرا من بيم آن دارم كه اگر غير او را پرستش كنيد و يا ديگري را با او شريك بدانيد، شما را در قيامت به شدت كيفر كند.[12] قوم نوح(عليه‌السلام) پند و اندرز آن حضرت را ناديده گرفته و به بيم دادن الهي نسبت به خود، اعتنايي نكرده و با دلايلي، پيامبري آن حضرت را انكار نموده و در پاسخ دعوت او مي‌گفتند: تو را جز بشري همچون خودمان نمي‌بينيم و كساني كه از تو پيروي كرده‌اند، جز گروهي اراذل ساده لوح نمي‌نگريم و تو نسبت به ما هيچ گونه برتري نداري. بلكه تو را دروغگو مي‌دانيم.
نوح(عليه‌السلام) در پاسخ آن‌ها مي‌گفت: اگر من دليل روشني از پروردگارم داشته باشم و از نزد خودش رحمتي به من داده باشد، آيا باز هم رسالت مرا انكار مي‌كنيد. اي قوم! من به خاطر اين دعوت، اجر و پاداش از شما نمي‌خواهم، اجر من تنها بر خداست، و من آن افراد اندك را كه ايمان آورده‌اند به خاطر شما ترك نمي‌كنم. چون كه اگر آن‌ها را از خود برانم، در روز قيامت در پيشگاه خدا از من شكايت خواهند كرد،‌ولي شما را قومي نادان مي‌نگرم... .[13]
حضرت نوح(عليه‌السلام) با بيان روشن و روان و گفتاري منطقي و دلنشين و سخناني شيوا، قوم خود را به سوي خداي يكتا دعوت مي‌كرد و به آنها چون فرزند دلبند خود مي‌نگريست و همواره در انديشه نجات آن‌ها بود و از آلودگي آن‌ها غصه مي‌خورد، ولي سخنان او در دل مردم تأثير نكرد،[14] بلكه با كينه و عناد،‌دست رد بر سينه او گذاشته و گفتند: «اي نوح! با ما جر و بحث زيادي كردي و بسيار بر حرف خود پافشاري نمودي، اگر در دعوت خويش راستگويي، عذاب تهديدآميزي را بر ما وارد ساز...»[15]
پس از آنكه حضرت نوح(عليه‌السلام) از كردار مردم به ستوه آمد، از پيشگاه خدا ياري طلبيد و از سرپيچي و روگرداني قومش به نزد او شكوه كرد عرضه داشت: پروردگارا! من قوم خود را به ا يمان به ذات مقدس تو و ترك بت پرستي دعوت نمودم و در مورد ايمان آوردن آن‌ها پافشاري كردم و در هر مناسبتي در شب و روز، به دعوت آنان پرداختم، ولي پافشاري من در ا مر دعوت آن‌ها براي پرستش تو، جز سرپيچي و نافرماني آنها، نتيجه ديگري در پي نداشت، هرگاه آن‌ها را به پرستش تو فراخواندم تا از گناهانشان درگذري، انگشت در گوش‌هاي خود نهادند، تا نداي دعوتم را نشنوند و از اين هم پا فراتر نهاده و با لباس‌شان ديدگان خود را پوشاندند كه مرا نبينند... .[16]
در طول اين مدت طولاني، دعوت نوح(عليه‌السلام) نتيجه بخش نبود و تأثير چنداني بر قومش نداشت، جز اندكي به او ايمان نياوردند و بيشتر مردم از دعوت وي سرباز زده و وي را تكذيب و متهم به ديوانگي كردند و با ايجاد رعب و وحشت و انجام آزار و اذيت، مانع تبليغ رسالت آن حضرت شدند.[17] و وي را به سنگسار شدن تهديد كردند.[18]
گاه مي شد كه حضرت نوح(عليه‌السلام) را آنقدر مي‌زدند كه به حالت مرگ بر زمين مي‌افتاد، ولي وقتي به هوش مي‌آمد و نيروي خود را باز مي‌يافت، با غسل كردن، بدن خود را شستشو مي‌داد و سپس نزد قوم مي‌آمد و دعوت خود را آغاز مي‌كرد.
به اين ترتيب آن حضرت با مقاومت خستگي ناپذير به مبارزه بي‌امان خود ادامه مي‌داد.[19] و در هدايت و تبليغ قوم خود بسيار ايثارگري مي‌كرد.
پس از آنكه نوح(عليه‌السلام) نهايت تلاش خود را در راه هدايت قومش به كار برد و همه راه‌هاي اصلاح آن‌ها، براي وي به بن بست رسيد، به پيشگاه پروردگار خويش پناه برد و براي هلاكت قومش نفرين كرد و عرضه داشت: پروردگارا! هيچ يك از كافران را باقي نگذار، زيرا اگر از آنها كسي را باقي بگذاري، بندگانت را گمراه ساخته و جز فرزندان بدكار و كافر از آنان به وجود نمي‌آيد.[20]
ساختن كشتي نجات و سرانجام تلخ قومش
خداوند دعاي نوح(عليه‌السلام) را مستجاب كرد،[21] و اراده فرمود تا قبل از آن‌كه قوم دروغگوي وي به هلاكت برسند، اسباب نجات و رهايي نوح(عليه‌السلام) و ايمان آورندگان به او فراهم شود.
از اين رو به آن حضرت چنين وحي فرمود: غير از اين عده‌اي كه ايمان آورده‌ا ند كس ديگري ايمان نخواهد آورد، و تو از تكذيب كافران و آزار و اذيتشان اندوهگين نشو، زيرا به زودي خداوند همه آنها را غرق خواهد ساخت.
آنگاه به نوح(عليه‌السلام) دستور داد تا كشتي نجات را بسازد. و اين ساختن با نظارت و تحت حمايت خداوند باشد، وي شروع به ساختن كشتي كرد.[22]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت صالح علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 07:15
حضرت صالح(عليه‌السلام) از پيامبران عظيم‌الشأني است، كه نام مباركش در كلام الله مجيد نه بار آمده،[1] و از حيث زمان بعد از نوح و قبل از ابراهيم(عليهماالسلام) بوده است. آن حضرت دو هزار و نهصد و هفتاد و سه سال بعد از هبوط آدم(عليه‌السلام) به دنيا آمد، وي بر قوم ثمود[2] مبعوث گرديد.
قطب راوندي گفته است: او از نواده‌هاي سام بن نوح است بدين ترتيب: صالح بن ثمود بن عاثر بن ارم بن سام بن نوح.[3]
حضرت صالح(عليه‌السلام) در شانزده سالگي به پيامبري مبعوث گشت و تا سن صد و بيست سالگي در ميان قومش به ارشاد آن‌ها پرداخت. ولي جز ا ندكي به او ايمان نياوردند.[4]
آن حضرت دويست و هشتاد سال عمر كرد و قبرش در نجف اشرف،[5] يا بين حجرالاسود و مقام ابراهيم (عليه‌السلام) در كنار كعبه قرار دارد.[6]
رسالت صالح(عليه‌السلام) در ميان قوم ثمود
خداوند بنده خالص خود به نام صالح(عليه‌السلام) را كه از خاندان خود آنها بود، به عنوان پيامبر خدا به سوي آنها فرستاده تا راه، از چاه، به آنها نشان دهد و آن‌ها را از زنجير‌هاي ذلت، گمراهي، بت‌ پرستي، تبعيضات، قبيله‌گرايي و تباهي‌هاي ديگر برهاند، حضرت صالح(عليه‌السلام) در دعوت و راهنمايي مردم، از راه‌هاي گوناگون وارد شده و به نصيحت آنها پرداخت.
اين پيامبر به آن‌ها مي‌گفت: اي قوم! خداي يگانه را بپرستيد و كسي را شريك او قرار ندهيد، هم اوست كه شما را از خاك آفريد و به آباداني آن واداشت و اسباب عمران و آبادي را برايتان فراهم ساخت... .[7]
اما قوم ثمود پذيراي دعوت وي براي پرستش خدا و يگانگي او نشدند و سر به استان بتاني مي‌ساييدند، كه بالغ بر هفتاد نوع بود.[8] يكي از عادات ثموديان زياده روي در لذات مادي، چون خوردن و آشاميدن و بناي ساختمان‌هاي مجلل بود.
پيامبرشان حضرت صالح(عليه‌السلام) آن‌ها را بر اين كارشان نكوهش كرد و فرمود: آيا شما تصور مي‌كنيد خداوند شما را در لذت‌هايي كه از اين نعمت‌ها مي‌بريد، به حال خود رها ساخته و خويشتن را از عذاب الهي مصون مي‌دانيد؟ چرا هرگونه كه خود مي‌خواهيد از باغ‌ و بستان‌ها و چشمه‌ساران و كشتزار‌ها و خرماي شيرين و تازه‌، بهره مي‌بريد و از كوه براي خود خانه‌هايي مي‌تراشيد كه در آن آسوده خاطر زندگي كرده و از آن‌ها لذت ببريد، ولي خدا بر اين نعمت‌هاي فراوان سپاس نمي‌گوييد؟ از خدا بترسيد و رهنمودهايم را گردن نهيد واز اسراف كنندگان اطاعت نكنيد...[9] و ياد آوريد آن گاه كه خداوند شما را پس از قوم عاد جانشين قرار داد و در زمين جايگزينتان ساخت... .[10]
قوم ثمود، پند و اندرز حضرت صالح(عليه‌السلام) را نپذيرفتند، بلكه او را به هذيان گويي متهم ساختند و گفتند: جادو بر عقل و خردش مستولي شده و به او چنان وانمود كرد كه فرستاده خداست، آنان از حضرت خواستند معجزه‌اي بياورد تا دليل بر حقانيت پيامبري او از نزد خدا باشد.
از ا ين رو خداوند ماده شتري را به صورت غير عادي آفريد، برايشان فرستاد و به آنها دستور داد تا به آن شتر آسبي نرسانند. نه آزار و اذيت شود و نه آن را رم دهند و نه وسيله سواري قرار گيرد و نه ذبح شود، خداوند آب آشاميدن آن را، در روز معين قرار داد و استفاده مردم را از آب، در روز ديگر مقرر فرمود و در صورت آسيب رساندن به آن شتر،‌آنها را به عذاب الهي تهديد كرد و سلامت آنان را در گرو سلامت آن شتر قرار داد. [11]
معجزه حضرت صالح(عليه‌السلام)
صالح(عليه‌السلام) كه در شانزده سالگي به پيامبري رسيده بود و تا صد و بيست سالگي در ميان قومش به ارشاد آن‌ها پرداخت.
عاقبت‌كه از هدايت قوم خويش مأيوس گشته بود به آنها پيشنهادي كرد. ا و خطاب به مردمش گفت: من از خدايان شما درخواستي دارم اگر خواسته مرا برآوردند، از ميان شما مي‌روم (و ديگر كاري به شما ندارم) و يا شما از خداي من حاجتي بخواهيد تا از خداوند خواستار اجابت آن گردم، در اين مدت طولاني از دست شما به ستوه آمده‌ام و هم شما از من به ستوه آمده‌ايد.
قوم ثمود گفتند: پيشنهاد شما منصفانه است. بنابر ، اين شد كه نخست حضرت صالح(عليه‌السلام) از بت‌هاي آنها تقاضا كند، روز و ساعت تعيين شده فرا رسيد. بت‌پرستان به بيرن شهر كنار بت‌ها رفتند و خوراكي‌ها و نوشيدني‌هاي خود را به عنوان تبرك كنار بت‌ها نهادند، سپس ان خوراكي‌ها را خوردند و نوشيدند، و از درگاه بت‌ها ، به دعا و التماس و راز و نياز پرداختند.
حضرت صالح(عليه‌السلام) در آنجا حضر شده بود، آنگاه آن‌ها به صالح (عليه‌السلام) گفتند: آنچه تقاضا داري از بت‌ها بخواه. صالح(عليه‌السلام) اشاره به بت بزرگي كرد و به حاضران گفت: نام اين چيست؟ گفتند: فلان! صالح(عليه‌السلام) به آن بت بزرگ خطاب كرد و گفت: تقاضاي مرا برآور، ولي بت جوابي نداد. صالح(عليه‌السلام) به قوم گفت: پس چرا اين بت جواب مرا نمي‌دهد؟ گفتند: از بت ديگر، تقاضايت را بخواه.
صالح(عليه‌السلام) متوجه بت ديگر شد، و تقاضاي خود را درخواست كرد، ولي جوابي نشنيد، قوم ثمود به بت‌ها رو كردند و گفتند: چرا جواب صالح(عليه‌السلام) را نمي‌دهيد؟ باز جوابي از ايشان ظاهر نشد. گفتند: اي صالح(عليه‌السلام) دور شو ما را با خداي خود اندك زماني بگذار.
سپس (قوم ثمود) برهنه شدند و در ميان خاك زمين در برابر بت‌ها غلطيدند و خاك را بر سرشان مي‌ريختند و به بت‌هاي خود مي‌گفتند: اگر امروز به تقاضاي صالح(عليه‌السلام) جواب ندهيد، همه ما رسوا و مفتضح مي‌شويم.
آنگاه صالح(عليه‌السلام) را خواستند و گفتند: اكنون تقاضاي خود را از بت‌ها بخواه. صالح(عليه‌السلام) تقاضاي خود را از آنها خواست، ولي جوابي نشنيد.
صالح(عليه‌السلام) به قوم فرمود: ساعات اول روز گذشت و خدايان شما، به تقاضاي من جواب ندادند، اكنون نوبت شماست كه تقاضاي خود را از من بخواهيد، تا از درگاه خداوند بخواهم و همين ساعت تقاضاي شما را برآورد.
هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح(عليه‌السلام) را پذيرفتند و گفتند: اي صالح! ما تقاضاي خود را به تو مي‌گوييم، اگر پروردگار تو تقاضاي ما را برآورد، تو را به پيامبري مي‌پذيريم و از تو پيروي مي‌كنيم و با همه مردم شهر با تو بيعت مي‌كنيم. صالح(عليه‌السلام) گفت: آنچه مي‌خواهيد تقاضا كنيد. ثموديان گفتند: اي صالح! بيا برويم نزديك اين كوه (كوهي كه در نزديكي ايشان بود) كه در آنجا تقاضاي خود را مي‌گوييم، چون به نزديك كوه رسيدند در اين هنگام آن هفتاد نفر، به صالح(عليه‌السلام) گفتند: از خدا بخواه! تا در همين لحظه، شتر سرخ رنگي كه پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماه در رحم دارد و عرض قامتش به اندازه يك ميل باشد از همين كوه خارج سازد.
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت لوط علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 07:10
حضرت لوط(عليه‌السلام) يكي از پيامبران بزرگي است كه هم عصر ابراهيم (عليه‌السلام) بود و نام مباركش در هفده سوره ، بيست و هفت بار در قرآن مجيد ذكر شده است. [1]
وي فرزند «هاران بن نارخ» و برادر زاده حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) است، و نام مادرش ورقه بنت لاحج بوده.[2]
وي سه هزار و چهار صد و بيست و دو سال بعد از هبوط آدم(عليه‌السلام) در شهر بابل به دنيا آمد.
وقتي كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) در سرزمين بابل(عراق) مردم را به يكتاپرستي دعوت نمود، لوط(عليه‌السلام) نخستين مردي بود كه در آن شرايط سخت به وي ايمان آورد و همواره در كنار او بود.[3] و همراه او از سرزمين بابل به فلسطين مهاجرت كرد و بعداً از ابراهيم(عليه‌السلام) جدا شد و به شهر سدوم (در سرزمين اردن) آمد.
چرا كه مردم آن منطقه غرق فساد و گناه، مخصوصاً انحرافات جنسي بودند.
در ميان قوم خود سي سال سكونت كرد و آن‌ها را به سوي خدا دعوت نمود و از عذاب الهي بر حذر داشت، اما كمتر در آن كوردلان اثر گذاشت.
لوط(عليه‌السلام) سرانجام در هشتاد سالگي وفات يافت.[4] و مرقد مطهرش در قريه كفربريك در يك فرسخي مسجد الخليل (واقع در كشور فلسطين) كنار مرقد شصت نفر از پيامبران است. [5]
رسالت حضرت لوط(عليه‌السلام)
قبلاً يادآور شديم هنگامي كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) از سرزمين بابل(عراق) به سوي فلسطين هجرت كرد، همسرش ساره و حضرت لوط(عليه‌السلام) و كساني كه به او گرويده بودند همراه او آمدند، بعد از آنكه قحطي و خشكسالي، فلسطين را فرا گرفت، ابراهيم به همراهي لوط(عليه‌السلام) رهسپار مصر گرديدند و پس از آن كه فشار قحطي فروكش نمود از مصر بازگشتند، در حالي كه گوسفندان زيادي را كه پادشاه مصر به آن‌ها داده بود به همراه داشتند و از آنجا كه چراگاه‌ها براي گوسفندان فراوان آن‌ها، گنجايش نداشت و سبب اختلاف ميان چوپان‌هاي ابراهيم و لوط(عليهماالسلام) شده بود، ابراهيم (عليه‌السلام) مصلحت ديد كه براي رفع اختلاف، زمين‌ها را با لوط(عليه‌السلام) تقسيم كند. و به وي پيشنهاد كرد جايي كه مورد پسند اوست انتخاب كند.[6]
وي سرزمين اردن كه شهرهاي (سدوم و عموره و ادمه و صوغر و صبوييم) در آن قرار داشتند انتخاب كرد[7] و در شهر سدوم اقامت گزيد.
مردم شهر سدوم از تبه‌كارترين و خدانشناس‌ترين انسان‌ها بوده و از نظر اخلاقي بدترين مردم به شمار مي‌آمدند. آن‌ها وقتي كه لوط(عليه‌السلام) را ديدند گفتند: تو كيستي؟
فرمود: من پسر خاله ابراهيم(عليه‌السلام) هستم، همان ابراهيمي كه نمرود او را به آتش افكند. آتش نه تنها او را نسوزاند، بلكه براي او سرد و گوارا شد و او در چند فرسخي نزديك شماست.
لوط(عليه‌السلام) قوم خود را به سوي ايمان به خدا دعوت كرد و آن‌ها را از عذاب او برحذر داشت[8] و گفت: من فرستاده خدا به سوي شما بوده و در تبليغ رسالت او امين هستم، از عذاب خدا بترسيد و به آنچه شما را بدان دعوت مي‌كنم، گردن نهيد و پسنديده نيست، كه شما طبيعت و سرشت خويش را به تباهي كشانده و با نظام طبيعي زندگي مخالفت ورزيده و با مردان عمل ناروا انجام دهيد و از زنان كه خداوند آنان را همسران شما آفريده، دست برداريد. شما با انجام اين گناه از حدود الهي تجاوز كرده‌ايد.
ولي قوم او به جاي اين كه به سخن پيامبر خود حضرت لوط(عليه‌السلام) گوش فرا دهند، وي را تهديد كرده گفتند: اگر از نكوهش ما دست برنداري، تو را از شهرمان بيرون خواهيم كرد.
لوط(عليه‌السلام) در پاسخ آن‌ها گفت: من از اين عمل زشت و ناپسندي كه شما انجام مي‌دهيد، بيزار و خشمگين هستم. [9]
ازدواج حضرت لوط(عليه‌السلام)
لوط(عليه‌السلام) در همان محل مأموريت (شهر سدوم در جنوب غربي درياي لوط) ازدواج كرد.[10] تا بلكه قومش از اين روش پيروي كنند و از انحراف جنسي دست بردارند. ثمره اين ازدواج اين شد كه لوط(عليه‌السلام) پس از مدتي داراي چند دختر گرديد.[11]
ولي اين برنامه‌هاي لوط(عليه‌السلام) هيچ تأثيري در ميان قوم نگذاشت، آن‌ها همچنان به كار خود ادامه مي‌دادند و اين جريان‌ها سال‌ها طول كشيد.
حضرت لوط(عليه‌السلام) به آن‌ها گفت: شما مرتكب علمي مي‌شويد، كه هيچ يك از جهانيان قبل از شما، دست به چنين عملي نزده است و در مجالس خود كارهاي زشت انجام انجام مي‌دهيد.
ولي قومش بدو پاسخ دادند: اگر در تهديد ما به عذاب راست مي‌گويي، پس شتاب كن و عذاب را بر ما بفرست.[12]
در اين وقت بود كه ديگر اميدي به اصلاح آن‌ها نبود و آن‌ها مستحق هيچ چيز جز عذاب سخت الهي نبودند، از اين رو دل حضرت لوط(عليه‌السلام) كه سال‌ها نسبت به آن‌ها مهربان بود، تا بلكه به سوي حق برگردند ناراحت شد و سرانجام با قلبي آكنده از اندوه آن‌ها را نفرين كرد و گفت: پروردگارا! مرا بر اين قوم مفسد پيروز گردان.[13]
كارهاي زشت قوم لوط(عليه‌السلام)
قوم لوط(عليه‌السلام) در مجالس خويش بدون هيچ گونه حيا و شرمي باد معده و صدا خارج مي‌ساختند، آن‌ها با يكديگر در انظار عمومي به لواط مي‌پرداختند.[14]
حتي به كسااني كه از ديار آن‌ها عبور مي‌كرد،[15] نيز رحم ننموده و با پرتاب سنگ،‌ آن‌ها را مورد هدف قرار مي‌دادند و سنگ هر كس به هدف اصابت مي‌كرد، صاحب آن رهگذر گرديده و با او به لواط مي‌پرداخت. آن‌گاه سه درهم به عنوان غرامت به او مي‌داد. آن‌ها براي اين عمل زشت در ميان خويش، قضاتي داشتند كه در موقع ضرورت به دادرسي مي‌پرداخت.
همچنين از كارهاي زشت آن‌ها، پرتاب سنگريزه به وسيله انگشت سبابه و آدامس جويدن در معابر عمومي براي جذب افراد به خاطر شهوت‌راني و باز گذاردن دكمه‌هاي كت و پيراهن، بالا كشيدن پيراهن به هنگام تخلي و گلوله پراني با كمان و خيلي كارهاي زشت ديگر.[16]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت یعقوب علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 07:07
حضرت يعقوب(عليه‌السلام) يكي از پيامبران الهي است كه نام مباركش شانزده بار در قرآن آمده.[1]

روزي آوردند از بهر خليل چند تن از فرشتگان با جبرئيل
ز آسمان پيغامي از نزد خدا بهر ابراهيم شيخ الانبياء
بعد از اين از ساره آري يك پسر آن پسر را بخشد بر تو دادگر
نام او اسحاق و هم از صلب او مي‌شود يعقوب ظاهر اي نكو
وي فرزند اسحاق بن ابراهيم است، نام مادرش «رُفْقه» دختر بتوئيل بن ناحور، برادر ابراهيم(عليه‌السلام) مي‌باشد. لقب يعقوب(عليه‌السلام)، «اسرائيل» بوده[2] و فرزندان دوازده گانه يعقوب(عليه‌السلام)[3] و اولاد آن‌ها را بني اسرائيل گويند كه به قوم يهود معروفند.
يعقوب(عليه‌السلام) سه هزار و چهارصد و هشتاد و سه سال بعد از هبوط آدم(عليه‌السلام) در سرزمين فلسطين به دنيا آمد. چندين سال در كنعان ، سپس در حران[4] زندگي مي‌كرد و بعد به كنعان بازگشت و هنگامي كه صد و سي سال از عمرش گذشته بود، به هواي لقاي يوسف(عليه‌السلام) وارد مصر شد و پس از هفده سال سكونت در مصر از دنيا رحلت كرد.[5]
طبق وصيت خودش،‌جنازه‌اش در مقبره خانوادگيش نزد قبر پدر و مادر و اجدادش[6]، در سرزمين فلسطين شهر الخليل به خاك سپرده شد.

دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت موسی علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 06:53
حضرت موسی(علیه‌السلام) یكی از پیامبران اولوالعزم است، كه نام مباركش صد و سی و شش بار، در سی و چهار سوره قرآن مجید آمده است.[1]
موسی در لغت قبطیان[2]‌ از دو جزء تشكیل شده، یكی «مو» به معنای آب و دیگری «سی» به معنای درخت، چون صندوق وی در كنار درختی در داخل آب به دست آمد، او را موسی(علیه‌السلام) نامیدند.[3]
وی سه هزار و هفتصد و چهل و هشت سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) متولد شد و نسبش با شش واسطه به حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) می‌رسد.
به این ترتیب: «موسی بن عمران بن یصهر بن قاهت بن[4] لاوی بن یعقوب بن ابراهیم و نام مادرش «یوكابد»[5] است.
موسی(علیه‌السلام) پانصد سال بعد از حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) ظهور كرد و لقب «كلیم الله» به خود گرفت، چون خداوند بدون واسطه، با او سخن گفت.
پس از آن‌كه حضرت موسی(علیه‌السلام) از جانب خدا مأمور شد، به جانب كوه طور روان شود و از فراز كوه سرزمین‌های مقدس فلسطین بنگرد، در همانجا در سن دویست و چهل سالگی وفات یافت،[6] و بر فراز تل سرخ رنگی در آن ناحیه (كه فسجه نام داشت) به خاك سپرده شد. [7]
سرگذشت حضرت موسی(علیه‌السلام)
داستان زندگی پرفراز و نشیب موسی(علیه‌السلام) را می‌توان به پنج دوره خلاصه نمود:
1ـ دوران ولادت و كودكی و پرورش او در كاخ فرعون.
2ـ دوران هجرت او از مصر به مدین و زندگی او در كنار حضرت شعیب(علیه‌السلام)
3ـ دوران نبوت و پیامبری و بازگشت وی به مصر برای مبارزه با فرعون.
4ـ دوران هلاكت فرعون و ورود موسی(علیه‌السلام) به بیت المقدس.
5ـ دوران درگیری‌های موسی(علیه‌السلام) با بنی اسرائیل.
دوره اول
پادشاه عصر حضرت موسی(علیه‌السلام) و خواب او
حضرت موسی(علیه‌السلام) در زمان سلطنت «رامسیس یا رعمسیس»،[8] در شهر مصر متولد شد. رامسیس شبی در عالم خواب دید، آتشی از طرف شام «بیت المقدس» شعله ور شد و زبان كشید و به طرف سرزمین مصر امد و به خانه‌های قبطیان افتاد و همه آن‌ها را سوزانید. سپس كاخ‌ها و باغات آن‌ها را فراگرفته و همه را نابود كرد، ولی به خانه‌های سبطیان (كه موسی و بنی اسرائیل از آن‌ها بودند) آسیبی نرساند!
فرعون در حالی كه بسیار وحشت زده شده بود، از خواب بیدار شد و در غم و اندوه فرو رفت، ساحران و كاهنان و معبرین را به حضور طلبید و از آن‌ها خواست كه خواب وی را تعبیر كنند. كاهنان و دانشمندان تعبیر خواب، گفتند: «به زودی نوزادی از بنی اسرائیل– سبطیان – به دنیا می‌آید كه تو و یارانت را به هلاكت می‌كشاند» و سپس شب انعقاد آن نطفه را برای پادشاه معین كردند.
رامسیس (فرعون) پس از مشورت با مشاوران و درباریان و كاهنان دو تصمیم گرفت:
اول: دستور داد تا آن شبی را كه معبرین معین كرده بودند، كه این شب، آن نطفه در رحم مادر قرار خواهد گرفت، هیچ زنی با مردی هم بالین نشود و زنان را از مردان جدا كنند، تا از این طریق از تكوین نطفه چنان انسان معهود جلوگیری شود. این دستور رامسیس به همه جای كشور اعلام شد، كنترل شدیدی در شهر به وجود آمد و مردان بنی اسرائیل (قبیله سبطیان) را از شهر بیرون برده و زنان در شهر ماندند و هیچ زنی جرأت نداشت با شوهر خود تماس بگیرد.
«آسیه» زن رامسیس، چون از سبطیان بود، رامسیس به او شك كرد كه نكند این مولود از آسیه بوده باشد، لذا در آن شب نزد وی ماند.
عمران پدر موسی(علیه‌السلام) در آن شب نوبت نگهبانیش در كنار كاخ بود.[9] نیمه‌های شب همسرش «یوكابد» كه از او دور بود، به هوس افتاد و به نزد شوهر آمد و مخفیانه در كناری با او همبستر شد و نطفه حضرت موسی(علیه‌السلام) منعقد گردید.
عمران به همسرش گفت: «مثل اینكه تقدیر الهی این بود، كه آن كودك موعود ازما پدید آید، این راز را پنهان دار و در پوشیدن آن بكوش كه وضع بسیار خطرناك است». یوكابد با شتاب و نگرانی از كنار شوهر دور شد و در پوشاندن راز، كوشش بسیار كرد.
دوم: دستور دیگر رامسیس (فرعون) این بود، كه همه مأموران و قابله‌های قبیله قبطیان در میان بنی اسرائیل مراقب باشند و زنان باردار را زیر نظر بگیرند، هرگاه پسری از آن‌ها به دنیا آمد، بی‌درنگ سر از بدن او جدا كنند و او را بكشند و اگر دختر باشد، برای گسترش فساد و كنیزی نگهدارند.
به دنبال این دستور، جلادان خون آشام حكومت فرعون، به جان مردم افتادند، تمام زنان باردار را تحت مراقبت شدید قرار دادند، قابله‌ها از هر سو زنان را كنترل می‌كردند، در این گیر و دار، هفتاد هزار نوزاد پسر را كشتند. آمار كشته شده‌ها بقدری زیاد شد، كه سران و بزرگان قبیله «قبط» نزد فرعون آمده و به او گفتند: در پیرمردان بنی اسرائیل (قبیله سبطیان)مرگ و میر افتاده و تو نیز بچه‌های آن‌ها را می‌كشی، بنابر این، در آینده ما خودمان باید كار كنیم و كسی برای خدمت كردن به ما باقی نمی‌ماند.
از این رو فرعون دستور داد كه: یكسال در میان، پسران را بكشند تا تمامی پسران بنی اسرائیل نابود نگردند. در سالی كه قرار بود، پسران بنی اسرائیل كشته نشود، هارون (علیه‌السلام) برادر موسی(علیه‌السلام) متولد شد و كسی متعرض او نشد و او در دامن پدر و مادر خویش تربیت یافت، ولی تولد موسی(علیه‌السلام) در سالی واقع شد كه كودكان را در آن سال سر می بریدند.[10]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت یونس علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 06:48
نام مبارك حضرت يونس(عليه‌السلام) چهار بار در قرآن مجيد ذكر شده است،[1] به علاوه در چند آيه ديگر، درباره اوصاف و سرگذشت وي بدون ذكر نامش سخن به ميان آمده،[2] و يك سوره قرآن (سوره دهم) به نام اوست.
حضرت يونس(عليه‌السلام) يكي از پيامبران بني اسرائيل است،[3] كه چهار هزار و هفتصد و بيست و هشت سال بعد از هبوط آدم(عليه‌السلام) متولد شد.
نام پدرش «متي» از عالمان و زاهدان وارسته و شاكر بود، به همين جهت خداوند به حضرت داوود (عليه‌السلام) وحي كرد كه همسايه تو در بهشت، متي پدر يونس(عليه‌السلام) است[4] و نام مادرش «تنجيس» بود.[5]
وي از ناحيه پدر از نواده‌هاي حضرت هود(عليه‌السلام) و از ناحيه مادر از بني اسرائيل بود.[6] به خاطر اينكه در شكم ماهي قرار گرفت با لقب «ذوالنون و صاحب الحوت» از او ياد شده. [7]
ابن بابويه گفته است: يونس(عليه‌السلام) را براي آن يونس (عليه‌السلام) گفته‌اند، كه چون بر قومش غضب كرد و از ميان ايشان بيرون رفت، به پروردگار خود انس گرفت، و چون به سوي قوم برگشت مونس ايشان گرديد.[8]
قبر وي هم اكنون در نزديك كوفه، در كنار شط، به نام مرقد يونس معروف است.[9]
رسالت حضرت يونس(عليه‌السلام)[10]
شهر نينوا در منطقه موصل (در عراق كنوني) پايتخت دولت آشوريان به شمار مي‌رفت، اين دولت قدرت و استيلاي خود را بر بيشتر كشورهاي اسيا گسترش داد. نينوا در آن دوران، از غني‌ترين و بزرگترين شهرهاي مشرق زمين محسوب مي‌گشت و داراي جمعيتي بيش از صد هزار نفر بود.[11]
فراوني نعمت و ثروت بي حد و حصر، مردم آن سامان را به وسيله انجام كارهاي ناروا و گناهانشان به ورطه گمراهي كشاند، از طرفي مردم نينوا بت پرست بوده و به خداي متعال ايمان نمي‌آوردند.
خداوند يونس(عليه‌السلام) را به سوي آنان فرستاد. يونس(عليه‌السلام) در سي سالگي به نينوا رفته و دعوتش را آغاز نمود. آن‌ها را به ايمان به خدا و توبه و بازگشت از گناهانشان دعوت مي‌فرمود: ولي آنان بر انجام كارهاي خود پافشاري كرده و دعوت وي را نمي‌پذيرفتند، سي و سه سال از آغاز دعوتش گذشت، اما هيچكس جز دو نفر به او ايمان نياوردند، يكي از آن دو نفر دوست قديمي يونس(عليه‌السلام) و از دانشمندان و خاندان علم و نبوت به نام «روبيل» و ديگري عابد و زاهدي به نام «مليخا» بود.
هنگامي كه دعوت يونس(عليه‌السلام) در مورد قومش به هدف دلخواه نرسيد و آن‌ها همچنان بر بي‌ايماني خود پافشاري كردند، آن حضرت كاسه صبرش لبريز شد و تصميم گرفت مردمش را مورد نفرين خويش قرار دهد.
«روبيل» به آن حضرت مي‌گفت: قومت را نفرين مكن، زيرا كه خداوند هلاكت آن‌ها را نمي‌پسندد، ولي «مليخاي» عابد با تصميم يونس(عليه‌السلام) هم عقيده بود، و مي‌گفت: نفرين كن بر ايشان. آن حضرت سخن «مليخا» را قبول كرد و آن‌ها را نفرين نمود.
حق تعالي وحي فرستاد به سوي او كه عذاب خواهم فرستاد بر ايشان، در فلان سال و فلان ماه و فلان روز، چون وقت آن وعده نزديك شد، يونس(عليه‌السلام) با «مليخا» از شهر خارج شدند، ولي «روبيل» در ميان مردم شهرش ماند، چون روز نزول عذاب شد، به مردم گفت: فزع و استغاثه كنيد به سوي خدا، شايد كه بر شما رحم فرموده و عذاب را از شما برگرداند.
گفتند: چگونه فزع كنيم، گفت: بيرون رويد به سوي بيابان و فرزندان را از زنان جدا كنيد و ميان شترها و گاوها و گوسفندان و فرزندان آن‌ها جدايي بيندازيد و گريه كنيد و دعا كنيد، همه از شهر بيرون رفتند و چنين كردند، خداوند نزول عذاب قطعي را از آنان مرتفع ساخت.
كمي بعد از ساعت موعود، يونس(عليه‌السلام) به ميان شهر بازگشت كه نحوه هلاكت مردم را بنگرد، اما با كمال تعجب مشاهده كرد كشاورزان در مزارع خويش مشغول كار هستند و اوضاع و احوال شهر بسيار عادي به نظر مي‌رسد.
يونس(عليه‌السلام) از آن‌ها پرسيد كه چگونه شد احوال قوم يونس(عليه‌السلام)؟ (ايشان نشناختند او را) يكي از افراد قوم كه يونس(عليه‌السلام) را شناخته بود به او گفت: يونس(عليه‌السلام) قومش را نفرين كرد دعاي او مستجاب شد، عذاب بر آن‌ها نازل شد، پس ايشان جمع شدند و گريستند و دعا كردند و خدا رحم كرد ايشان را، و عذاب را از ايشان برگردانيد و بركوهها متفرق كرد، اكنون ايشان به دنبال يونس(عليه‌السلام) هستند، كه او را پيدا كنند، تا به او ايمان آورند.
قرار گرفتن يونس(عليه‌السلام) در شكم ماهي
يونس(عليه‌السلام) با شنيدن اين سخن خشمگين شد و بدون اذن پروردگارش شهر را ترك كرد و رفت تا به كنار دريايي رسيد، كشتي‌اي را ديد كه پر از مسافر و بار است و مي‌خواهد برود، پس يونس(عليه‌السلام) تقاضا كرد كه او را سوار كشتي كنند، به او جا دادند، او سوار كشتي شد.[12]
كشتي حركت كرد، در وسط دريا ناگاه ماهي بزرگي سر راه كشتي را گرفت، در حالي كه دهان باز كرده بود، ‌گويي غذايي مي‌طلبيد، چون آن حضرت ماهي را ديد ترسيد، به عقب كشتي آمد، ماهي نيز به جانب عقب كشتي آمد، تا اينكه كار بر اهل كشتي تنگ شد.
سرنشينان كشتي گفتند: به نظر مي رسد گناهكاري در ميان ما باشد كه بايد طعمه ماهي گردد، سپس آن‌ها تصميم گرفتند ميان خود قرعه كشيده، تا به نام هر كس اصابت نمود، او را از كشتي بيرون اندازند. قرعه به نام يونس(عليه‌السلام) درآمد.[13]
حتي سه بار قرعه زدند، هر سه بار به نام يونس(عليه‌السلام) اصابت نمود. يونس را به دريا افكندند، آن ماهي بزرگ او را بلعيد.
زماني كه ماهي يونس(عليه‌السلام) را در كام خود فرو برد، خداوند به آن حيوان الهام فرمود، كه به يونس(عليه‌السلام) آسيبي نرساند، يونس(عليه‌السلام) در شكم ماهي كه جاي گرفت پنداشت از دنيا رفته است، لذا اعضاي بدنش را حركت داد، دانست كه زنده است. از اين رو به سجده افتاد و عرضه داشت: پروردگارا! جايگاهي براي پرستشت برگزيدم، كه كسي در چنين جايي تو را ستايش نكرده است.
سپس چند روز همچنان در شكم ماهي به سر برد و پيوسته به ذكر و ستايش پروردگار مي‌پرداخت، پس از آن‌به عظمت الهي اعتراف كرد، و اقرار نمود در كاري كه از او سر زده به خود ستم روا داشته است.
خداوند دعايش را مستجاب كرد و توبه‌اش را پذيرفت.[14] و به ماهي فرمان داد تا يونس(عليه‌ السلام) را به ساحل ببرد و او را به بيرن دريا بيفكند. يونس(عليه‌السلام) در حالتي از بيماري و خستگي، از شكم ماهي خارج شد.
خداوند درختي با سايه گسترده از نوع كدو بالاي سرش رويانيد، كه آن را مي‌مكيد مانند شير از پستان، و در سايه آن به سر مي‌برد.
موهايش، همه ريخته بود و پوستش نازك شده بود و تسبيح خدا مي‌گفت و ذكر خدا مي‌كرد در شب و روز.
چون بدنش قوت يافت و محكم شد و سلامتي خود را باز يافت، خدا كرمي را فرستاد كه ريشه درخت كدو را بخورد و آن درخت خشك شد. خشك شدن آن درخت براي يونس( عليه السلام) بسيار سخت و رنج آور بود و او را محزون نمود.
خداوند به او وحي كرد: چرا محزون هستي؟
او عرض كرد: اين درخت براي من سايه تشكيل مي‌داد كرمي را بر آن مسلط كردي، ريشه‌اش را خورد و خشك گرديد.
خداوند فرمود: تو از خشك شدن يك درختي كه، نه آن را كاشتي و نه به آن آب دادي غمگين شدي، ولي از نزول عذاب بر صد هزار نفر يا بيشتر محزون نشدي، اكنون بدان كه اهل نينوا ايمان آورده‌اند و راه تقوي پيش گرفتند و عذاب از آن‌ها رفع گرديد، به سوي آن‌ها برو.
يونس(عليه‌السلام) متوجه خطاي خود شد و عرض كرد: «يا رب عفوك عفوك»، سپس به سوي نينوا حركت كرد، وقتي به نزديك نينوا رسيد، خجالت كشيد كه وارد شهر شود، چوپاني را ديد نزد او رفت و به او فرمود: برو نزد مردم نينوا و به آن‌ها خبر بده كه يونس(عليه‌السلام) به سوي شما مي‌آيد.
چوپان به يونس(عليه‌السلام) گفت: آيا دروغ مي‌گويي؟ آيا حيا نمي‌كني؟ يونس(عليه‌السلام) در دريا غرق شد و از بين رفت.
به درخواست يونس(عليه‌السلام) گوسفندي بازبان گويا گواهي داد كه او يونس(عليه‌ السلام) است.
چوپان يقين پيدا كرد، با شتاب به نينوا رفت، و ورود يونس(عليه‌السلام) را به مردم خبر داد، مردم كه هرگز چنين خبري را باور نمي‌كردند، چوپان را دستگير كرده و تصميم گرفتند تا او را بزنند.
او گفت: من براي صدق خبري كه آوردم برهان دارم. گفتند: برهان تو چيست؟ جواب داد: برهان من اين است كه اين گوسفند گواهي مي‌دهد. همان گوسفند با زبان گويا گواهي داد، مردم به راستي آن خبر اطمينان يافتند.
به استقبال حضرت يونس(عليه‌السلام) آمدند و آن حضرت را با احترام وارد نينوا نمودند و به او ايمان آوردند و در راه ايمان به خوبي استوار ماندند و سال‌ها تحت رهبري و راهنمايي‌هاي حضرت يونس(عليه‌السلام) به زندگي خود ادامه دادند.
مدت غيبت يونس(عليه‌السلام) از ميان قومش
حضرت يونس(عليه‌السلام) چهار هفته (بيست و هشت روز) از قوم خود غايب گرديد، هفت روز هنگام رفتن به سوي دريا به طول انجاميد، همچنين مدت يك هفته را در ميان شكم ماهي سپري كرد و يك هفته را نيز در بيابان زير سايه كدو گذرانيد و يك هفته را هم صرف بازگشت مجدد به شهرش نمود.[15]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت زکریا علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 06:44
حضرت زكریا(علیه‌ السلام) یكی از پیامبران الهی است، كه نام مباركش هفت بار در كلام الله مجید آمده است،[1] وی پنج هزار و پانصد سال بعد از هبوط آدم متولد شد.
نام پدرش «برخیا» است كه سلسله نسبش به حضرت داوود (علیه‌ السلام) می‌رسد. او رئیس عباد و علمای بنی اسرائیل بود،[2] و مردم را به شریعت حضرت موسی(علیه‌ السلام) دعوت می‌كرد، عمر با بركت خویش را در راه دعوت به خداپرستی و خدمت در بیت‌المقدس سپری نمود.
سرانجام در صد و پانزده سالگی به شهادت رسید،[3] و مرقد او در داخل شبستان مسجد جامع الكبیر حلب و در سمت چپ محراب واقع شده است، قبر او داخل ایوانی به وسیله ضریح محصور شده و در آن تابوتی چوبین با پوشش سبز دیده می‌شود.
ابتدا در این مكان صندوقی بوده و نام زكریا بر آن ثبت شده، بعدها در این مكان، مقبره مذكور را ساخته‌اند، كه امروز زائرین بی‌شماری در مسیر زیارت حضرت زینب(سلام‌الله ‌علیها) آن حضرت را نیز در این مكان زیارت می‌نمایند.[4]
ازدواج زكریا(علیه‌ السلام) با اشیاع
در میان بنی اسرائیل دو خواهر برجسته و بزرگ زاده وجود داشتند، یكی به نام «حنه» و دیگری به نام اشیاع،[5] (یا حنانه)[6] كه نام پدرشان «فاقوذا» فرزند «فتیل» از اولاد سلیمان بن داوود(علیهماالسلام) و از خاندان «یهودا» فرزند حضرت یعقوب(علیه‌ السلام) و نام مادرشان «مرتا» كه به عربی «وهیبه» (یعنی بخشیده شده) می‌باشد.[7]
«حنه و اشیاع» هر دو از یك پدر و مادر بودند و هر دو به افتخار همسری پیامبری درآمده، اولی به همسری «عمران»[8] كه از شخصیت‌های برجسته بنی اسرائیل بود درآمد،[9] و دومی را «زكریا(علیه‌ السلام)» پیامبر خدا به همسری انتخاب كرد.
اشیاع از بانوان مجلله دنیا و خواهر حضرت مریم(سلام الله علیها) است، مقام عفت، و عصمت، نجابت، صبر و تحمل این بانوی معظمه، مشهور و معروف است. وی از جمله زنانی است كه در قرآن مجید به وی اشاره شده است.[10]
سرپرستی زكریا(علیه‌ السلام) از مریم(سلام الله علیها)
سال‌ها از زندگی عمران و همسرش (حنه)[11] گذشت، اما دارای فرزند نشدند، حنه در غم و اندوه فرو رفت و آتش عشق او به مادر شدن شعله ‌ور گردید، از سوی دیگر خواهرش «اشیاع» كه با حضرت زكریا(علیه ‌السلام) ازدواج كرده بود، عقیم و بچه‌ دار نمی شد. در حالی كه در سنین بالا به سر برده و دوران بارداری او گذشته بود.
روزی «حنه» زیر درختی نشسته بود، ناگاه چشمش به پرنده‌ای افتاد كه به جوجه ‌های خود غذا می‌دهد، مشاهده این محبت مادرانه، آتش عشق فرزند را در دل او شعله ‌ور ساخت و از صمیم دل، از درگاه خدا تقاضای فرزندی كرد و چیزی نگذشت كه این دعای خالصانه به هدف اجابت رسید و باردار شد.[12]
در این گیر و دار عمران به رحمت الهی واصل گشته و از دنیا رفت و «حنه» به صف بیوگان پیوست، با خدا نذر كرد نوزادش را خادم خانه خدا كند.[13]
بدین سان در انتظار تولد فرزند بود و فكر می‌كرد كه جنین همان پسر بچه‌ای است كه خداوند به عمران خبر داده است. سرانجام لحظه زایمان فرا رسید، به هنگام تولد مشاهده كرد كه فرزندش دختر است، در این موقع نگران شد كه چه كند، زیرا خدمتگزاران مسجد از میان پسران انتخاب می‌كردند، از این رو گفت: پسر، همانند دختر نیست،[14] یعنی دختر نمی‌تواند وظیفه خدمتگزاری مسجد را همانند پسر انجام دهد.
سپس افزود: خدایا من نام این دختر را مریم،[15] می‌‌گذارم و او و فرزندانش را از وسوسه‌های شیطان رانده شده در پناه تو قرار می‌دهم.[16]
چون مریم(سلام الله علیها) برای خدمت به خانه خدا نذر شده بود پس از تولد او، مادرش وی را به بیت المقدس به حضور متولیان آورد و گفت: این كودك هدیه به بیت المقدس است، سرپرستی او را یك نفر از شما بر عهده بگیرد.
چون آثار عظمت از چهره مریم (سلام الله علیها) دیده می‌شد، آنان در كفالت وی به نزاع پرداخته و هر كدام خواهان این افتخار بودند، سرانجام تصمیم گرفتند قرعه كشی كنند. به كنار نهری آمدند.
حضرت زكریا(علیه ‌السلام) نیز جزء آنان بود، قلم‌ها و چوب‌هایی كه به وسیله آن‌ها قرعه می‌زدند حاضر كردند، نام هر یك از داوطلبان سرپرستی حضرت مریم(سلام الله علیها) را روی آن‌ چوب‌ها نوشتند و آن قلم‌ها را در میان آب انداختند، هر قلمی كه در میان آب فرو می‌رفت بازنده بود. و تنها قلمی كه روی آب ماند قلمی بود كه نام زكریا(علیه ‌السلام) روی آن نوشته شده بود.
به این ترتیب سرپرستی زكریا(علیه ‌السلام) نسبت به مریم(سلام الله علیها) قطعی شد و در واقع حضرت زكریا(علیه‌ السلام) از همه شایسته ‌تر به سرپرستی مریم(سلام الله علیها) بود. زیرا علاوه بر مقام نبوت، شوهر خاله مریم (سلام الله علیها) نیز بود.
حضرت زكریا(علیه‌ السلام) همچنان سرپرستی مریم (سلام الله علیها) را بر عهده گرفت تا مریم (سلام الله علیها) بزرگ شد و به خدمتگزاری مسجد بیت المقدس مشغول شد و خداوند او را برای این مقام پذیرفت.[17]
مریم(سلام الله علیها) آن چنان به عبادت مشغول بود كه روزها روزه می‌گرفت و شب‌ها به عبادت می‌پرداخت و در بنی اسرائیل كسی به مقام او نمی‌رسید و همگان منزلت او را آرزو می‌كردند.
هر وقت كه زكریا(علیه ‌السلام) برای دیدار ا و می‌آمد و در كنار محراب او قرار می‌گرفت، غذاهای مخصوصی در كنار محراب او مشاهده می‌كرد كه شگفت زده می‌شد. وی روزی به او گفت: «ای مریم! این غذاها و میوه‌های غیر فصل را از كجا آوردی؟»
مریم(سلام الله علیها) در جواب فرمودند: این از طرف خداست و اوست كه هر كس را بخواهد، بی حساب روزی می‌دهد.[18]
آری به این ترتیب خداوند غذاهای بهشتی غیر فصل،[19] را به مریم(سلام الله علیها) می‌رسانید.[20]
دعای زكریا و بشارت تولد یحیی(علیه ‌السلام)
سالها بود كه حضرت زكریا(علیه‌ السلام) و همسرش «اشیاع» عقیم و بی‌بچه زندگی می‌كردند، در حالی كه در دوران پیری به سر برده و همسرش ایام باردار شدن را پشت سر گذاشته بود. [21]
زكریا(علیه‌ السلام) بارها تقاضای فرزندی از خداوند نموده بود تا پس از او وارث او گردد،[22] ولی نتیجه نگرفته بود، بنابراین انتظار بچه دار شدن را نداشت، چون خودش و همسرش در نهایت پیری رسیده بودند.[23]
او روزی وارد اتاق مریم(سلام الله علیها) شد كه در محرابش مشغول عبادت بود و انواع نعمت‌های آسمانی در برابرش، زكریا(علیه‌ السلام) از دیدن چنین وضع معجزه آسا دگرگون شد و با دیدن منظره میوه‌های بهشتی تابستانی در فصل زمستان و به عكس، دریافت كه می‌تواند در فصل پیری دارای میوه فرزند شود، چنانكه مریم(سلام الله علیها) در غیر فصل میوه، دارای میوه‌های گوناگون شده است.
در همین جا بود كه با قلبی لبریز از امید، دست به سوی خدا بر داشت و عرض كرد: «خداوندا! از طرف خود فرزند پاكیزه‌ای نیز به من عطا فرما، كه تو دعا را می‌شنوی».[24]
طولی نكشید بر زكریا(علیه‌ السلام) كه در محراب عبادت مشغول مناجات بود، جبرئیل (علیه السلام) نازل شد و بشارت تولد یحیی(علیه‌ السلام) را به اطلاع او رسانید وسیمای درونی و امتیازات فرزندش را كه رسالت و نبوت از جمله آن‌ها بود بیان داشت.[25]
زكریا(علیه‌ السلام) از شنیدن این خبر مسرت آمیز غرق شادی گردید و آنچنان دگرگون شد كه در اثر ندای غیبی مبهوت و مدهوش افتاد.[26]
لحظه‌ای گذشت، به خود آمد و اظهار داشت: «ای خدا، چگونه من بچه‌دار می‌گردم، در حالی كه پیر و فرتوت گشته‌ام و همسرم نازا است؟
خطاب رسید: خداوند هر كاری را بخوهد میسور است.»[27]
وی كه می‌خواست قلبش سرشار از یقین گردد عرض كرد: «پروردگارا! نشانه‌ای برای من قرار ده!
خداوند فرمود: نشانه تو آن است كه سه روز جز به اشاره و رمز با مردم سخن نخواهی گفت (و زبانت بدون علت ظاهری از كار می‌ افتد)، پروردگارت را به شكرانه این نعمت بسیار یاد كن، و به هنگام صبح و شام او را تسبیح بگو.[28]
زكریا(علیه‌ السلام) از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آن‌ها گفت: صبح و شام به شكرانه این نعمت خدا را تسبیح گویید.[29]
آری این علامت آشكار شد، زكریا(علیه‌ السلام) دید بدون علت زبانش بسته شد، ولی هنگام ذكر خدا زبانش گشوده می‌شد، ا و از همین راه دریافت و یقین كرد همان خدایی كه زبان بسته را برای ذكرش می‌گشاید، قادر است كه رحم بسته (بر اثر نازایی) را بگشاید و از آن فرزندی به وجود آورد.
و در این سه روز، با اشاره لب‌ها و تكان دادن سر، با مردم سخن می‌گفت و بقیه را به ذكر خدا و سپاسگزاری پروردگار به خاطر بشارت داشتن فرزند اشتغال داشت.[30]
طولی نكشید كه همسر زكریا(علیه‌ السلام) احساس بارداری كرد و پس از شش ماه یحیی (علیه‌ السلام) متولد گردید، ملائكه آسمانی وی را به آسمان بردند و طبق فرمایش امام باقر (علیه‌ السلام) نخستین غذای او را از آب‌های بهشتی به وی خورانده و سپس به ‎آغوش پدرش زكریا(علیه‌ السلام) برگرداندند، در حالی كه خانه نبوت از جمال دل آرای او فوق‌العاده روشن بود.[31] در این حال صدای صلوات و درود از سوی خداوند به این نوزاد طنین انداز شد.[32]
و نوزاد زكریا(علیه‌ السلام) ضمن گزینش به رسالت الهی، مورد عنایت خاص پروردگار قرار گرفت.[33]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت یحیی علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 06:42
حضرت یحیی(علیه‌السلام)[1] یكی از پیامبران بنی اسرائیل است، كه نام مباركش پنج بار در قرآن مجید آمده است.[2]
وی پنج هزار و پانصد و هشتاد و پنج سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) متولد شد. نام پدرش «زكریا بن برخیا» و نام مادرش «اشیاع» از نوادگان حضرت یعقوب(علیه‌السلام) می‌باشد.[3]
چنانكه قبلا ذكر شد او در اثر دعای پدرش، كه از خدا فرزند خواست، متولد گردید. ولادتش خارق عادت بود، زیرا زكریا(علیه‌السلام) در آن موقع پیر وناتوان و زنش فرتوت و نازا بود.[4]
در اینكه چرا یحیی(علیه‌السلام) را بدین نام خوانده‌اند؟ اختلاف نظر وجود دارد، بعضی می‌گویند، چون خداوند نازایی مادرش را به وسیله تولد او شفا بخشید او را یحیی نامیدند.
عده‌ای می‌گویند: خداوند قلب او را به وسیله ایمان زنده كرد و گروهی دیگر معتقدند: چون خداوند قلب او را به وسیله نبوت زنده و شاداب فرمود.[5]
یحیی(علیه‌السلام) اولین كسی است كه به این اسم نامیده شد و احدی قبل از او، بدین اسم نامیده نشده است.[6] سرانجام پس از سی سال زندگانی شهید شد،[7] و در مسجد جامع آموی دمشق دفن شد.[8]
پیامبری یحیی(علیه‌السلام) و ویژگی‌های وی
حضرت یحیی(علیه‌السلام) در كودكی به مقام نبوت رسید و این از امتیازات اوست،‌چون اولین كسی بود كه در سنین كودكی به پیامبری رسید. پروردگار عالم به او دستور داد:كه با قوت و قدرت، احكام تورات را در میان مردم اجرا كند.[9] لذا وی پس از پدر بزرگوارش زمام رسالت را به عهده گرفته و در تعمیم و گسترش آیینش از هیچ تلاشی مضایقه نكرد.
او مروج آیین موسی(علیه‌السلام)بود، وقتی كه عیسی،[10] به مقام نبوت رسید به او ایمان آورد و مروج آیین حضرت مسیح(علیه‌السلام) گردید.[11]
یحیی(علیه‌السلام) بر اثر پاكزیستی و رابطه تنگاتنگ با خدا، مقامش به جایی رسید كه خداوند او را به داشتن شش خصلت برجسته ستوده و سپس بر او سلام می‌كند.[12]
او در همان كودكی از پارسایان و شایستگان و صلحا بود،[13] و هرگز دلبستگی به دنیا نداشت، او در عصر پدرش زكریا(علیه‌السلام) به مسجد بیت المقدس وارد شد و احبار و رهبانان (علمای یهود) بیت المقدس را در لباس‌ها و شب كلاه‌های بلند پشمینه مشاهد كرد، كه با وضع دلخراشی خود را به دیوار مسجد بسته‌اند و مشغول عبادت هستند.
یحیی(علیه‌السلام) با دیدن آن منظره نزد مادرش آمده و از او خواست تا برای او نیز جامه‌ای همانند آنان تهیه نماید تا به بیت المقدس درآمده و همراه علمای عابد بنی اسرائیل به عبادت و ریاضت مشغول باشد.
ابتدا پدرش زكریا(علیه‌السلام) با خواست او مخالفت ورزید چرا كه عقیده داشت، او هنوز بسیار خردسال است، اما یحیی(علیه‌السلام) از پدرش پرسید: آیا كسانی كوچكتر از من، دیده از این جهان فرو نبسته‌اند؟‌
حضرت زكریا(علیه‌السلام) كه شوق فرزندش را دید از همسرش خواست، تا برای او لباسی همانند رهبانان تهیه نماید، مدتی از عبادت یحیی(علیه‌السلام) در بیت‌المقدس گذشت، تا آنكه از شدت عبادت و شب زنده‌داری به استخوان پاره‌ای تبدیل گشت... .[14]
یحیی(علیه‌السلام) شهید راه امر به معروف و نهی از منكر
قرآن مجید درباره شهادت یحیی(علیه‌السلام) چیزی نگفته است، ولی روایات مختلفی در این زمینه وارد شده.[15]
از جمله نوشته‌اند: هیرودیس حاكم و پادشاه فلسطین(بیت المقدس) عاشق «هیرودیا» دختر برادرش شد،[16] و تصمیم گرفت با وی ازدواج كنند. اقوام و خویشان او به این كار راضی بودند.
این خبر به یحیی(علیه‌السلام) رسید، وی اعلام كرد كه: «این كار حرام و باطل و بر خلاف دستور تورات است.» و شروع به مبارزه كرد.
فتوای او دهان به دهان به همه رسید، هیرودیا پس از شنیدن این مطلب، طوری دل هیرودیس را ربود، كه او را وادار به قتل یحیی(علیه‌السلام) كرد، به دستور شاه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را سر بریدند و سرش را پیش «هیرودیس» و معشوقه‌اش «هیرودیا» آوردند.[17]
وقتی كه سر مقدس یحیی(علیه‌السلام) را از بدن جدا نمودند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاك بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاك بیرون می‌آمد و تلی از خاك به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.
طولی نكشید كه «بخت النصر»[18] قیام كرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید؟
هیچ كس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او می‌داند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی(علیه‌السلام) را نقل كرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را كشت و سرش را از بدن جدا كرد، خون او به زمین چكیده و همچنان آن خون می‌جوشد.
بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بكشم تا خون از جوشیدن باز ایستد.
دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون كشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد.[19]
محل دفن حضرت یحیی(علیه‌السلام)
اكنون سر مبارك حضرت یحیی(علیه‌السلام) در داخل شبستان مسجد اموی شام (مسجد جامع دمشق) در نیمه شرقی آن قرار گرفته و مقام شریف به صورت مربع و بر بالای مقام، گنبدی سبز رنگ نصب گردیده است.
در حالی كه بدن مباركش در حوالی دمشق در محلی به نام «زبدانی» در مسجد «دلم» مدفون می‌باشد.[20]
در آثار این مصیبت بزرگ آمده است: كه زمین و آسمان و ملائكه بر شهادت یحیی (علیه السلام) چهل شبانه روز گریان شد، و خورشید نیز به مدت چهل روز در هاله‌ای از سرخی خون، طلوع و افول می‌كرد، همانطوری كه در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) چنین بود.[21]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت عیسی علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 06:39
حضرت عیسی(علیه‌السلام) یكی از پیامبران اولوالعزم و از انبیاء بنی اسرائیل است، كه نام مباركش بیست و پنج بار در قرآن كریم ذكر شده است.[1]
عیسی اصل آن «یسوع» است، به معنی نجات دهنده، و مسیح،[2] لقب آن حضرت است، كه سیزده بار در قرآن آمده و به معنی مبارك می‌باشد.
وی پنج هزار و پانصد و هشتاد و پنج سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) و پانصد (یا پانصد و هفتاد یا شصت) سال، قبل از ولادت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در سرزمین كوفه در كنار رود فرات به دنیا آمد.[3]
ولادت او به طور معجزه به اذن خدا، بدون پدر رخ داد، مادرش حضرت مریم(علیها السلام) دختر عمران(علیه‌السلام) از زنان با فضیلتی است، كه نام مباركش در دوازده سوره قرآن و در سی و چهار آیه به صراحت ذكر شده، و ما شرح حال ا و را در احوالات حضرت زكریا(علیه‌السلام) بیان كردیم.
وی در سی سالگی در بیت المقدس به پیامبری مبعوث شد و دارای شریعت مستقل و كتابی به نام «انجیل» بود و پیوسته بنی اسرائیل را به سوی خدای یكتا دعوت می‌نمود و بر اثر شرایط خاص زندگی ناگزیر بود، مجرد زندگی كند، او دارای دوازده نفر یار مخصوص به نام «حواریون» بود، كه همواره او را یاری می‌كردند و به پیروان او نصاری گویند.[4]
عیسی(علیه‌السلام) سرانجام پس از سی و سه سال زندگانی، یهودیان تصمیم به قتلش گرفتند، اما خداوند او را به آسمان‌ها بالا برد و روزی در حوالی دمشق فرود خواهد آمد و دجال را به قتل می‌رساند.[5]
تولد حضرت عیسی(علیه‌السلام)
همانطور كه قبلاً اشاره كردیم، چون عمران(علیه‌السلام)، پدر مریم(علیهاالسلام) در دوران جنینی مریم(علیهاالسلام) از دنیا رفت، سرپرستی وی را حضرت زكریا(علیه‌السلام) شوهر خاله مریم(علیهاالسلام) به عهده گرفت و او را طبق نذر مادرش به خدمت بیت المقدس گماشت.
مریم(علیهاالسلام) روز به روز رشد كرده، تا این‌كه به سن نه سالگی رسید، در این ایام، روزها را روزه می‌گرفت و شب‌ها را به عبادت می‌پرداخت و در میان بنی اسرائیل به مقام ارجمندی رسیده بود و همگان منزلت او را آرزو می‌كردند.
وقتی كه مریم(علیه‌السلام) به سن سیزده سالگی رسیده بود، خداوند یكی از فرشتگان را به صورت یك جوان بسیار زیبایی به سوی وی فرستاد، هنگامی كه مریم(علیه‌السلام) ا و را دید، چون كه دختری بسیار پاكدامن و امین بود، از این صحنه خیلی ناراحت شد و گمان كرد بشری است و اراده پلیدی درباره او دارد، لذا به او گفت: من از شر تو به خدا پناه می‌برم و رو به سوی او می‌آورم، تا عفت و پاكدامنی‌ام را مصون نگاه دارد، اگر از خدا می‌ترسی و از او بیمناكی، از من دور شو.
اما آن فرشته الهی، زبان به سخن گشود و گفت: نگران مباش، من فرستاده پرودرگارم، آمده‌ام تا پسر پاكیزه‌ای به تو ببخشم.
از شنیدن این سخن لرزش شدیدی وجود مریم(علیهاالسلام) را فرا گرفت و گفت: چگونه ممكن است من صاحب پسری شوم، در حالی كه تاكنون انسانی با من تماس نداشته و هرگز زن آلوده‌ای نبودم.
فرستاده خدا در پاسخ گفت: صحیح است، ولی خداوند فرموده: كه آفرینش پسری بدون پدر بر من آسان است، ما می‌خواهیم او (عیسی) را نشانه‌ای برای مردم قرار دهیم و رحمتی از سوی ما بر آن ها باشد.[6] سپس آن فرستاده خدا در مریم(علیهاالسلام) دمید،[7] و سرانجام وی باردار شد و آن فرزند موعود در رحم او جای گرفت.
این امر سبب شد كه او از بیت المقدس به مكان دوردستی برود.[8] و تنها زندگی نماید، ولی هر چه به روز وضع حمل نزدیك می‌شد، نگران‌تر می‌گردید، زیرا با خود می‌گفت: چه كسی از من بپذیرد كه زنی بدون همسر، باردار شود؟ اگر به من نسبت ناروا بدهند چه كنم؟‌
آنگاه كه زمان وضع حمل رسید، درد و رنج زایمان، او را به كنار درخت خرمایی كشاند و به آن تكیه زد.
در آنجا به خاطر آورد كه به زودی مورد آماج تهمت‌های ناروا قرار خواهد گرفت، در آن هنگام آرزو می‌كرد: ای كاش! قبل از این ماجرا مرده بودم و به كلی فراموش می‌شدم، ولی لطف و عنایت خدا شامل حالش شد و صدای جبرئیل(علیه‌السلام) را شنید، كه از نزدیكی او و محل پایین‌تر از جایگاه وی، او را مخاطب ساخته و به وی گفت: غمگین مباش، خداوند در قسمت پایین پای تو، چشمه آب گوارایی را جاری ساخته است، تكانی به این دخت نخل بده، تا رطب تازه بر تو فرو ریزد، از این غذای لذیذ بخور و از آن آب گوارا بنوش و چشمت را به ا ین مولود جدید روشن دار و هرگاه به كسی از انسان‌ها برخوردی كردی كه درباره مسأله بارداری و چگونگی آن از تو پرسید، به او پاسخ نده و با اشاره بگو، من برای خداوند رحمان روزه‌ای (روزه سكوت) نذر كرده‌ام و با احدی امروز سخن نمی‌گویم.[9]
هنگامی كه عیسی(علیه‌السلام) متولد شد،[10] مریم(علیهاالسلام) او را در آغوش گرفته و به سوی قومش آمد، وقتی كه مردم او را دیدند، چه آن‌هایی كه از تقوی و پرهیزگاری مریم(علیهاالسلام) اطلاع داشتند و چه كسانی كه بی‌اطلاع بودند شگفت زده شده و برای آنان صحنه‌ای غیر منتظره بود و گفتند: ای مریم! كار بسیار زشت و بدی كردی، نه پدر تو مرد بدی بود و نه مادرت زن بدكاره‌ای ، تو چرا مرتكب چنین عملی شده‌ای؟
آنچه را مریم(علیهاالسلام) توانست در قبال این طوفان تهمت و افترا انجام دهد همان سفارش جبرئیل(علیه‌السلام) بود، كه با اشاره به سوی گهواره، از آن‌ها خواست كه با فرزندش سخن بگویند!
قوم كه از اشاره مریم(علیهاالسلام) بیشتر ناراحت شده بودند گفتند: ما چگونه با كودكی كه در گهواره است سخن بگوییم؟‌
در این هنگام عیسی(علیه‌السلام) در گهواره زبان به سخن گشود و گفت: «من بنده خدا هستم، خداوند به من كتاب (انجیل) داده و مرا پیامبر قرار داده است و ...» .[11]
هنگامی كه قوم به طور آشكار، سخنان فوق را از عیسی(علیه‌السلام) شنیدند دریافتند، كه مریم(علیهاالسلام) از هر گونه ناپاكی، پاك و منزه است و عیسی(علیه‌السلام) بعد از این تكلم، تا زمانی كه بزرگ شد و به حد زبان گشودن رسید، دیگر سخن نگفت.[12]
رسالت حضرت عیسی (علیه‌السلام)
پس از آنكه حضرت عیسی(علیه‌السلام) از نزد خدا وحی دریافت كرد و خدای متعال تورات و انجیل را به او آموخت، وی را نزدیك سی سالگی به پیامبری مبعوث گردانید.[13] او رسماً رسالت خود را در میان مردم اعلام كرد و آن‌ها را به پیروی خود فرا خواند و تلاش كرد تا از انحراف یهودیان جلوگیری كند و آن‌ها را از گمراهی باز دارد و حلال و حرام مورد اختلاف آن‌ها را برایشان بیان كند و برخی از چیزهایی كه بر آن‌ها حرام گشته بود برایشان حلال گرداند.[14]
جمعیت یهود قبل از آمدن عیسی(علیه‌السلام) طبق پیشگویی و بشارت موسی(علیه‌السلام) منتظر ظهور مسیح بودند، اما هنگامی كه ظهور كرد و منافع جمعی از افراد ستمگر و منحرف بنی اسرائیل به خطر افتاد، تنها جمعیتی محدود، گرد او را گرفتند و افرادی كه احتمال می‌دادند، اجابت دعوت مسیح(علیه‌السلام) و پیروی از احكام خدا موقعیت و مقام آن‌ها را به خطر ا ندازد، از پذیرفتن قوانین الهی سرپیچی كردند.
عیسی(علیه‌السلام) پس از دعوت مستدل و كافی، دریافت كه جمعی از بنی اسرائیل اصرار در مخالفت و گناه دارند و از هر گونه انحراف و كج روی دست بردار نخواهند بود. میان قوم خود به پا خواست و گفت: چه كسانی مرا در راه خدا یاری می‌كنند؟
تنها عده كمی به این دعوت پاسخ مثبت دادند، این عده افرادی پاك بودند كه خداوند از آن‌ها به عنوان حواریون[15] نام برده است. حواریون آمادگی خود را برای هر گونه كمك به مسیح (علیه‌السلام) اعلام كردند و گفتند: پروردگارا! به آنچه فرو فرستاده‌ای ایمان آورده‌ایم و از فرستاده‌ات پیروی می‌كنیم، پس ما را در زمره اهل یقین قرار ده.[16]
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت یوسف علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 06:32
حضرت يوسف(عليه‌السلام) يكي از پيامبران الهي است، كه نام مباركش بيست و هفت بار در كلام الله مجيد ذكر شده است.[1] سوره دوازدهم قرآن كه داراي صد و يازده آيه بوده، به نام اوست و از آغاز تا پايان آن، پيرامون سرگذشت يوسف(عليه‌السلام) مي‌باشد.
نام مادرش راحيل«راحله» است،[2] وي فرزند يعقوب (عليه‌السلام) و نواده اسحاق و فرزند سوم ابراهيم(عليه‌السلام) است.
در سرزمين حران (حاران يا فران آرام)، مرز بين سوريه و عراق به دنيا آمد، او مجموعاً يازده برادر داشت و از ميان آن‌ها فقط بنيامين برادر پدر و مادري او بود. يوسف (عليه‌السلام) از همه برادران جز بنيامين كوچكتر بود.[3]
يوسف(عليه‌السلام) مدت صد و ده سال زندگاني كرد و چون فوت كرد، بدنش را موميايي كردند و در تابوتي محفوظ داشتند[4] و همچنان در مصر بود تا زماني كه حضرت موسي(عليه‌السلام) مي‌خواست با بني اسرائيل از مصر خارج شود، جنازه يوسف(عليه‌السلام) را همراه خود برده و در فلسطين دفن نمود.
بنابر آنچه مشهور است، وي در شهر الخليل (واقع در كشور فلسطين) در شش فرسخي بيت المقدس در مقبره خانوادگيشان نزديك مكفيليه (محل دفن ابراهيم، ساره، رفقه، اسحاق و يعقوب (عليهم‌السلام) به خاك سپرده شد.[5]
خواب ديدن يوسف(عليه‌السلام) و توطئه برادرانش
يوسف نه سال بيشتر نداشت، كه در يكي از شب‌ها رويايي لذيذ در خواب ديد. نفس صبح كه دميد و خورشيد بال و پر زرين بر جهان بگسترد، از خواب بيدار شد، نزد پدر آمد، آنچه ديده بود براي پدر بازگو كرد: «پدرم! من در عالم خواب ديدم، كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مي‌كنند».[6]
حضرت يعقوب(عليه‌السلام) كه تعبير خواب را مي‌دانست[7] از او خواست تا راز خود را از برادرانش پوشيده دارد. به يوسف(عليه‌السلام) گفت: فرزندم خواب خود را براي برادرانت بازگو نكن، زيرا در حق تو حيله و نيرنگ خواهند كرد و نقشه خطرناكي براي تو مي‌كشند، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است.
سپس برايش روشن ساخت كه وي در آينده شخصيتي برجسته خواهد شد كه همه، فرمانش را گردن مي‌نهند و خداوند او را به پيامبري برمي‌گزيند و تعبير خواب را بدو مي‌آموزد و به زودي نعمت خويش را با خبر و رحمت و بركاتش بر او و بر آل يعقوب (عليه‌السلام) تمام مي‌كند، همان گونه كه آن را قبلاً بر ابراهيم و اسحاق(عليهماالسلام) تمام كرده بود.[8]
همين خواب ديدن يوسف(عليه‌السلام) و الهامات ديگر، موجب شد كه يعقوب(عليه‌السلام) امتياز و عظمت خاصي در چهره يوسف(عليه‌السلام) مشاهده كند،‌وي مي‌دانست كه فرزندش يوسف(عليه‌السلام) آينده درخشاني دارد و پيغمبر خدا مي‌شود، از اين رو بيشتر به او اظهار علاقه مي‌كرد[9] و نمي‌توانست اشتياق و علاقه‌اش نسبت به يوسف(عليه‌السلام) را پنهان سازد.
اين روش يعقوب(عليه‌السلام) نسبت به يوسف(عليه‌السلام) باعث حسادت برادران شد، به همين خاطر چون يعقوب(عليه‌السلام) مي‌دانست كه فرزندانش نسبت به يوسف(عليه ‌السلام) حسادت دارند اصرار داشت كه يوسف(عليه‌السلام) خواب ديدن خود را كتمان كند تا برادران ناتني،[10] براي او توطئه نكنند.
طبق برخي از روايات بعضي از زن‌هاي يعقوب(عليه‌السلام) موضوع خواب ديدن يوسف (عليه‌السلام) را شنيدند و به برادرانش خبر دادند. از اين رو حسادت برادران نسبت به ا و بيشتر شد، جلسه‌اي محرمانه تشكيل دادند و نقشه خطرناكي در مورد او كشيدند. گفتند: يوسف(عليه‌السلام) و برادرش بنيامين نزد پدر از ما محبوب‌ترند، در حالي كه ما گروه نيرومندي هستيم و بيش از آن دو به پدر سود و منفعت مي‌رسانيم، قطعاً پدرمان اشتباه مي‌كند و از حق و حقيقت به دور است. يوسف(عليه‌السلام) را بكشيد و يا او را به سرزمين دور دستي بيندازيد، تا توجه پدر تنها به شما باشد و بعد از آن از گناه خود توبه مي‌كنيد و افراد صالحي خواهيد بود.
يكي از برادران،[11] اشاره كرد كه: يوسف(عليه‌السلام) نكشند، بلكه او را در جايي دور از چشم مردم در چاهي بيندازند، شايد كارواني از راه برسد و او را از چاه برگرفته و با خود ببرد و بدين ترتيب به هدف خود كه دور كردن او از پدرش بود، رسيده باشند واز گناه كشتن يوسف(عليه‌السلام) رهايي يابند.
برادران همين پيشنهاد را پذيرفتند و تصميم گرفتند در وقت مناسبي همين نقشه و نيرنگ را اجرا كنند. در يكي از روز‌ها نزد پدرشان يعقوب(عليه‌السلام) آمدند و از پدر خواستند تا يوسف(عليه‌السلام) را همراه خود به صحرا ببرند و در آنجا در كنار آن‌ها بازي كند، در اين مورد بسيار اصرار كردند، ولي يعقوب(عليه‌السلام) پاسخ مثبت به آن‌ها نمي‌داد.
بعد از آن‌كه احساس كردند، پدر وي را از آن‌ها دور نگاه مي‌دارد بدو گفتند: پدر جان! چرا تو درباره برادرمان يوسف به ما اطمينان نمي‌كني؟ در حالي كه ما او را دوست مي‌داريم و به او مهربان هستيم، فردا او را با ما به دشت و سبزه زارها بفرست، تا در آن‌جا بازي كند و به شادماني پرداخته و گردش نمايد و ما مواظب او هستيم.[12]
پدرشان كه علاقه زيادي به يوسف(عليه‌السلام) داشت به آنان پاسخ داد: من از بردن يوسف (عليه‌السلام) غمگين مي‌شوم و از اين مي‌ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد.
برادران گفتند: «ما گروهي نيرومند هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود» هرگز چنين چيزي ممكن نيست، ما به تو اطمينان مي‌دهيم .
يعقوب(عليه‌السلام) هر چه در اين مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهيز از بروز اختلاف بين برادران،‌آنان را قانع كند، راهي پيدا نكرد، جز اينكه صلاح ديد تا اين تلخي را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگتري نگردد، ناگزير اجازه داد كه يوسف(عليه‌السلام) را با خود ببرند.
آن‌ها لحظه‌شماري مي‌كردند كه فردا فرا رسد و تا پدر پشيمان نشده، يوسف(عليه‌ السلام) را همراه خود ببرند. آن شب، صبح شد. صبح زود نزد پدر آمدند و يوسف(عليه‌السلام) را با خود بردند، وقتي كه آن‌ها از يعقوب(عليه‌السلام) فاصله بسيار گرفتند، كينه‌‌هايشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جويي از يوسف(عليه‌السلام) پرداختند.
وي در برابر آزار آن‌ها نمي‌توانست كاري كند، آن‌ها به گريه و خردسالي او رحم نكردند و آماده اجراي نقشه خود شدند. پيراهن يوسف (عليه‌السلام) را از تنش بيرون آوردند و او را بر سر چاه آوردند و در چاه انداختند.
يوسف(عليه‌السلام) در درون چاه قرار گرفت، در ميان تاريكي اعماق چاه با آن سن كم[13] تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد، خداوند نيز به او لطف نمود، فرشتگاني را به عنوان محافظ و تسلي خاطر او، نزد وي فرستاده و به او وحي نمود: «ناراحت نباش! روزي خواهد آمد، كه برادران خود را، از ا ين كار بدشان آگاه خواهي ساخت، آن‌ها نادانند و مقام تو را درك نمي‌كنند».
برادران يوسف(عليه‌السلام) پس از نداختن وي به چاه به طرف كنعان بر مي‌گشتند، براي اينكه پيش پدر روسفيد شوند و به دروغي كه قصد داشتند، به پدر بگويند‌رونقي دهند، پيراهن يوسف(عليه‌السلام) را كه از تنش بيرون آورده بودند به خون بزغاله،[14] (يا آهويي) آلوده كردند، تا آن را نزد پدر شاهد قول خود بياورند، كه گرگ يوسف را دريده است، اين پيراهن خون آلود هم دليل بر سخن ماست.
دسته ها: انجمن ها

قصه حضرت ابراهیم علیه السلام

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - جمعه, 08/10/2018 - 06:26
نام مبارك حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) در بيست و پنج سوره قرآن، حداقل شصت و نه بار تكرار شده است.[1] راجع به اين پيامبر و حالات گوناگون او از كودكي تا شيخوخيت قريب صد و نود و پنج آيه و نيز سوره‌اي مستقل به نام او در قرآن وجود دارد.
ابراهيم (عليه‌السلام) نامي است سرياني به نام «اُبٌ رَحيم» بوده يعني پدر مهربان، سپس «حاء» آن به «هاء» تبديل گرديده، و بعضي گويند معني ابراهيم از «بَريٌ مِنَ الاَصنام» و «هامَ اِلي رَبِّه» مي‌باشد، يعني از بت‌ها دوري مي‌جسته و به خداوند خويش گرويده است. [2] آن حضرت سه هزار و سيصد و بيست و سه سال بعد از هبوط حضرت آدم (عليه‌السلام) به دنيا آمد.
اهل تاريخ نام پدر ابراهيم(عليه‌السلام) را تارح (با حاء و خاء) نوشته‌اند.[3] و نام مادرش «اوفا» دختر آذر،[4] و برخي نام وي را «نونا» فرزند كربتا بن كرثي،[5] و گروه سوم «رقيه» دختر لاحج مي‌دانند.[6]
ابراهيم(عليه‌السلام) دومين پيامبر اولوالعزم است، كه داراي شريعت و كتاب مستقل بوده،[7] و دعوت جهاني داشته، او حدود هزار سال بعد از حضرت نوح(عليه‌السلام) ظهور كرد و سلسله نسب او تا نوح را چنين نوشته‌اند: «ابراهيم بن تارخ بن ناحور بن سروح بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفكشاذ بن نوح».
ابراهيم(عليه‌السلام) هنوز متولد نشده بود ككه پدرش از دنيا رفت و آزر عموي ابراهيم(عليه‌السلام) سرپرستي او را به عهده گرفت. از اين رو ابراهيم(عليه‌السلام) او را به عنوان پدر مي‌خواند.[8]
اين پيامبر بزرگ در شهر «اور» از شهر‌هاي بابل به دنيا آمد[9] و سرانجام در سن صد و هفتاد و پنج سالگي فوت كرد. او را در باغ عفرون بن صرصر، پهلوي قبر ساره دفن كردند و اكنون مدفن او شهر الخليل (در كشور فلسطين) نام دارد.[10]
پادشاه زمان ابراهيم(عليه‌السلام) و اعتقادات مردم
ولادت ابراهيم(عليه‌السلام) در دوران «نمرود بن كنعان بن كوش بن حام بن نوح»بوده است.
نمرود علاوه بر بابل، بر ساير نقاط جهان نيز حكومت مي‌كرد، چنانكه امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: چهار نفر بر سراسر زمين سلطنت كردند، دو نفر از آن‌ها از مؤمنان به سليمان بن داوود و ذوالقرنين(عليهماالسلام) و دو نفر از آن‌ها از كافران به نام نمرود و بخت النصر بودند.[11]
در عصر ابراهيم(عليه‌السلام) علاوه بر بت پرستي، پرستيدن ستاره و ماه و خورشيد هم وجود داشته،[12] «بابليان خدايان زيادي داشتند ... به اين ترتيب كه هر شهري خدايي داشت، كه نگاهبان آن بود و شهر‌هاي بزرگ و روستاها، خدايان كوچكتري داشتند كه آن‌ها را پرستيده و به آنان اظهار علاقه مي‌كردند.
هر چند به طور رسمي، همه در مقابل خداي بزرگ‌ترشان كرنش مي‌كردند، ولي پس از آن كه روشن شد، خدايان كوچك جلوه و يا صفات خدايان بزرگ‌ترند. رفته رفته تعداد خدايان اندك شد و بدين سان «مردوك» عنوان خداي بابل را، كه بزرگ خدايان بابل بود، گرفت.
پادشاهان، نياز شديدي به آمرزش و بخشش خدايان داشتند، از اين رو براي آن‌ها پرستشگاه و معبد ساخته و اثاثيه و خوراك و شراب برايشان تهيه مي‌كردند».[13]
چگونگي تولد ابراهيم(عليه‌السلام)[14]
در زمان تولد ابراهيم(عليه‌السلام) منجمين به «نمرود بن كنعان» خبر دادند: به زودي پسري متولد مي‌گردد كه حكومت تو را به هم مي‌ريزد و سبب نابودي و از بين رفتن عزت و شوكت تو مي‌گردد!
نمرود كه ادعاي خدايي مي‌نمود و با استفاده از جهالت مردم، بر آنان حكومت مطلقه داشت، از شنيدن اين خبر تكان خورده و به خود پيچيد و سؤال نمود: در كجا پديد مي‌آيد؟ گفتند: در همين بابل عراق.
نمرود براي پيشگيري از اين خطر قطعي دستور داد كه: زنان را از شوهرانشان جدا سازند و به طور كلي آميزش زن و مرد غدغن گردد، و براي زنان باردار نيز مأموران و قابله‌ها را گماشت، كه مواظب آنان باشند و جنس نوزاد را گزارش نموده و چنانچه پسر باشد به قتل برسانند.[15]
كنترل شديد در همه جا اجرا گرديد. جلادان نمرود همه جا را زير نظر داشتند، نوزادهاي پسر را مي‌كشتند. كار به جايي رسيد كه به نوشته بعضي از تاريخ نويسان هفتاد و هفت تا صد هزار نوزاد كشته شد.[16]
مادر ابراهيم(عليه‌السلام) بارها توسط مأموران و قابله‌هاي نمرودي آزمايش و معاينه شد، ولي آن‌ها نفهميدند كه او باردار است و اين از آن جهت بود كه خداوند رحم مادر ابراهيم(ْع) را به گونه‌اي قرار داده بود كه نشانه بارداري آشكار نبود. [17]
خداوند اين وجود با بركت را در رحم مادر از چشم بد انديشان مصون داشت، تا اين كه دوران زايمان فرا رسيد در آن زمان قانوني در ميان مردم رواج داشت كه زنان در هنگام قاعدگي به بيرون شهر مي‌رفتند و پس از پايان آن، به شهر باز مي‌گشتند.
مادر ابراهيم(عليه‌السلام) تصميم گرفت به بهانه اين رسم و قانون از شهر بيرون رود و در آن جا دور از ديد مردم، شاهد تولد نوزادش باشد، همين تصميم اجرا شد، مادر از شهر خارج گرديد، به غاري در اطراف شهر پناه آورد و در انتظار قدوم خليل الله(عليه‌السلام) ثانيه شماري مي‌كرد، نخستين روز ذي‌الحجه فرا رسيد و خليل الله(عليه‌السلام) با قدوم خود دنيا را منور، و آيين توحيدي را قوت بخشيد.
مادرش چند روزي در كنار او نشست و از ترس مأموران نمرود نتوانست وي را به منزل منتقل كند، سرانجام براي حفظ او تصميم گرفت او را در پارچه‌اي پيچيده و درون همان غار بگذارد و براي حفظ او از گزند جانوران، در غار را با سنگ‌هايي مسدود نمود و به شهر بازگشت.
او به قدرت الهي انگشت ابهامش را مي‌مكيد و از همان طريق تغذيه مي‌كرد و به اندازه چندين برابر ديگران رشد مي‌نمود!‌ مادر هم، چند روز يك بار مخفيانه به ديدن فرزندش مي‌رفت و به او شير مي‌داد و نوازش مي‌كرد.
به اين ترتيب اين مادر و پسر، در آن دوران وحشتناك با تحمل مشقت‌ها و رنج‌هاي گوناگون، به زندگي خود ادامه دادند تا اينكه او دوران كودكي را پشت سر گذاشت و به سن سيزده سالگي رسيد.
يك روز دامن مادر را گرفت و از ا و خواست كه وي را به خانه ببرد، ولي مادر نگران بود و از خطر نمروديان ايمن نبود. لذا گفت: نور ديده! صبر كن، تا در اين باره با سرپرستت (آزر) مشورت كنم و راه‌هاي انتقال به خانه را بررسي كنم، اگر صلاح باشد بعد نزدت آيم و تو را به شهر مي‌برم.
تا اينكه در يكي از ديدارها در حالي كه هوا رو به تاريكي مي‌رفت، ابراهيم(عليه‌السلام) را از غار بيرون برد و با خود به خانه آورد، ولي ابراهيم(عليه‌السلام) از ديدن ستارگان و ماه، و فردايش از ديدن خورشيد، خداشناسي و توحيد را در عالم آن روز ترسيم كرد و گفت: همه اين‌ها دليل خداشناسي است و نشان مي‌دهد كه آفريدگاري اين اجرام آسماني را پديد آورده است، قرآن مجيد آن لحظه را در چند آيه بازگو مي‌نمايد.[18]
دسته ها: انجمن ها

نماز شب و اینترنت

اسک قرآن - چهارشنبه, 08/08/2018 - 20:05
سلام دوستان من یک سوالی به ذهنم رسیده خواستم مطرح کنم

به نظر شما چرا بعضی از ما برای استفاده از اینترنت شبانه حاضریم زود بیدار شویم یا حتی شب را نخوابیم، اما برای نماز شب حاضر نیستیم؟؟!!

با وجود این که اهمیت این دو مقوله اصلا قابل مقایسه نیست، اما ما برای کاری مثل نماز شب حاضر نیستیم از خوابمون بزنیم اما برای اینترنت حاضریم!!!

راهکارش چیه؟؟
دسته ها: انجمن ها

آیا می دانید مقصود از قبر در روايات چيست ؟

مطالب انجمن گفتگوی قرآنی - سه شنبه, 08/07/2018 - 03:28


عالم برزخ و آنچه در قبر بر انسان مى گذرد، جزئى از عالم غيب و ملكوت اين جهان است ، و آگاهى هاى ما از آن

عالم به همان مقدارى است كه پيشوايان معصوم(علیهم السلام) فرموده اند.

به گفته علاّمه مجلسى(ره) ، بنابر آنچه از روايات برمى آيد، مراد از قبر در بيشتر روايات موقعيت روح انسان

در عالم برزخ است .(1) بنابراين ، عالم قبر در واقع همان عالم برزخ است ، اگر چه بدن شخص در گودال

خاكى دفن مى شود.

عمرو بن يزيد مى گويد: از امام جعفر صادق (علیه السلام) پرسيدم : برزخ چيست؟ امام در پاسخ فرمود: همان قبر

است از آن هنگام كه مى ميرد تا روز قيامت.(2)
دسته ها: انجمن ها