خبرگزاري ميراث فرهنگ_ فرهنگ_ نگاه کارکردگرايانه و ابزاري به دين در دازمدت موجب مي شود، مردم و به خصوص نسل جوان از معنويات، دين و مواهب ماه مبارک رمضان فاصله بگيرند.
حجت الاسلام"محمد علي مهدوي راد"، استاد علوم ديني دانشگاه تربيت مدرس با بيان اين مطلب گفت:« ارزشهاي ديني اصولي غير قابل تغيير هستند و چه در محيط پيرامون ما تحقق پيدا کنند يا نه، هميشه وجود خواهند داشت. يعني در صورتي که ارزشهاي ديني همچون عدالت، انسان دوستي، کمک به هم نوع و بسياري عناصر ديگر در شعارهايي که داده مي شود عملي نشوند، باز هم حقيقت دارند و اثبات نشدن آنها در زندگي اجتماعي امروز دليل بر باطل بودن آنها نيست.»
وي ادامه داد:« متاسفانه امروز اصول ديني به مسائل اقتصادي، اجتماعي وسياسي متصل شده است بنابراين در صورتي که به هر دليل در برخورد با اين مسائل مشکلي ايجاد شود اين دين است که زير سوال مي رود. علاوه براين افرادي هستند که داعيه دينداري دارند و از آن به عنوان وسيله در دست خود استفاده مي کنند به اين ترتيب زماني که اعتبار اين افراد زير سوال برود، ارزشهاي ديني هم خدشه دار مي شوند. در حالي که دين ابزار نيست.»
مهدوي راد به راه حل اين مشکل اشاره کرد و گفت:« بايد جوانان از اين نکته آگاه شوند که دين فقط در اين کارکردها و سمبلها خلاصه نيست بلکه ارزشهايي است که واقعيات بيروني آنها را تغيير نخواهد داد. به خصوص لزوم اين آگاهي بخشي در آستانه ماهي که خود سازي و تفکر از اصول آن است، اهميت بيشتري پيدا مي کند. در واقع اين سلسله اعتقادات که مسائل را به شکل خاصي به يکديگر ارتباط مي دهد، بايد گسسته شود.»
وي در پاسخ به اين سوال که آيا گرايش جوانان نسبت به اين ماه و آداب آن تغييري پيدا کرده است يا خير، ادامه داد:« فکر مي کنم که تغييري در اين زمينه ايجاد نشده است، البته ممکن است افرادي که من با آنها در تعامل هستم، نسبت به گذشته تغيير نکرده باشند، اما به هرحال هرگونه اظهار نظري در اين زمينه نيازمند تعيين و تحقيق در لايه هاي مختلف اجتماعي است.»
اين استاد دانشگاه، ماه رمضان را عامل تقويت فرهنگي بسيار مهم ارزيابي کرد و اظهار داشت:« به فرهنگ از دو زاويه مي توان نگريست. اول آنکه مي توان آن را مجموعه اي آن چيزهايي دانست که از ميان منشها، آداب و تعاملهاي افراد يک جامعه شکل مي گيرد. ماه رمضان در اين تعريف مي تواند انسانها را چارچوبدارتر کرده و آنها را بيشتر متوجه خود و نحوه تعاملشان با يکديگر کند. به اين ترتييب که با تاثير در منش و شخصيت آنها، حتي جهان ببيني آنها را نيز تغيير مي دهد ضمن اينکه آنها را نسبت به حفظ سلامتي شان هم پيگيرتر مي کند.»
وي از لحاظ تمدني نيز اين ماه را بسيار با ارزش دانست و افزود:« اگر در فولکلور مردم نيز جستجو کنيد، متوجه خواهيد شد که اين ماه جايگاه قابل ملاحظه اي در زندگي مردم داشته است. اين ماه به دليل آداب خاصي که دارد ، زمينه اي را فراهم مي کند که افراد دور هم جمع شوند، قرآن بخوانند و عبادت کنند البته به دليل اينکه در نفس تمامي اين اعمال، تعمل و تفکر وجود دارد، تک تک اعضاي جامعه و به دنبال آن فرهنگ آن جامعه نيز دچار تحول مي شود.»
اين استاد دانشگاه عنوان کرد:« اين ايام فرصتي بسيار مغتنمي است تا بر ارزشهاي اسلامي تمرکز کرده و آموزه هاي اسلام چون خير، عدالت و آزادي را در همه زمينه ها اشاعه دهيم. به اين ترتيب زمينه اي براي از بين رفتن چهره نادرست اسلام فراهم آمده و اسلام با معاني ناب آن در اذهان عمومي مردم ايجاد شود.»
تا بدين جا از يک سوى با آغاز و چگونگى منع کتابت و تدوين حديث آشنا شديم و از سوى ديگر با توجيه هاى توجيه گران اين سياست و نقد آن توجيه ها و ديدگاهها، و سرانجام با آنچه که به ديده ما زمينه ها و انگيزه هاى منع تدوين و کتابت را به وجود آورده بود و رازها و رمز هاى آن را مى توان در آن علت و يا علّتها جستجو کرد. به هر حال، منع کتابت و تدوين و نشر حديث در تاريخ اسلام، واقعيّت است؛ واقعيتى تلخ و زيانبار، با پى آمدها و بازتابهايى ناهنجار.
ما پيشتر آورديم و بر آن تأکيد کرديم که منع کتابت و نشر حديث، جريانى بود حکومتى و از اين روى، از يک سوى فراگير نشد و از سوى ديگر، کسانى با اين سياست مخالفت ورزيدند و منع کتابت و نشر را بر نتابيدند و بر گسترش و نشر حديث پاى فشردند. با اين همه، از آن روى که جريان منع کتابت جريانى حاکم بود و حکومت بر آن اصرار مى ورزيد، مآلا آنچه کتابت مى شد، به درستى نشر نمى يافت و آنچه نشر مى شد، چندان در زواياى جامعه دامن نمى گسترد.
اکنون بر سر آنيم که درباره پى آمدها و بازتابهاى آنچه ياد شد سخن بگوييم و چند و چون نتايج آن را بکاويم. آنچه را اکنون بر مى شماريم و مستنداتى را که براى روشن شدن آنها مى آوريم، اندکى است از بسيار؛ و امّا همين ها نيز نشان دهنده آن است که اين حرکت فرهنگ سوز، چه تباهى ها و ناهنجارى ها به بار آورده است.
1) تباه شدن بسيارى احاديث:
اوّلين و طبيعى ترين پى آمد منع کتابت و تدوين حديث و جلوگيرى از نشر آن، تباه شدن انبوهى از احاديث پيامبر و از ميان رفتن جلوه هاى سنّت آن بزرگوار و مآلا بى بهره شدن امت اسلامى از بخش عظيمى از سنّت رسول اللّه(ص) است.
پيشتر آورديم که ابوبکر، 500 حديث از رسول اللّه(ص) نگاشته بود1 که چون مردم را به تباه ساختن نگاشته ها فراخواند، آن همه را طعمه آتش ساخت. حافظان و محدّثان مى گويند که در مجموعه هاى حديثى، از ابوبکر، 142 حديث در اختيار هست2؛ بدين سان، 358 حديث از آنچه از رسول اللّه(ص) نگاشته بوده تباه شده است.
سيوطى مى نويسد:
اندکى احاديث منقول از ابوبکر ـ با اينکه ملازم پيامبر(ص) بود و از آغازين کسانى بود که اسلام آوردند ـ به لحاظ اين است که او قبل از نشر حديث و رويکرد مردمان به نقل و نشر حديث، درگذشت.3
اين سخن را کسان ديگر نيز گفته اند4 که همه نشانگر آن است که ابوبکر، احاديث بسيارى بر سينه داشته و چون زمينه نشر آنها نبوده است، نشر نيافته و ثبت نشده اند.
على(ع) همبر رسول اللّه(ص) است و همگام بى بديل آن بزرگوار. ام سلمه، همسر بزرگوار پيامبر(ص) گفت:
پيامبر(ص) پوستى خواست و على(ع) به نزد رسول اللّه(ص) برد؛ پيامبر املا مى کرد و على(ع) مى نوشت تا پشت و روى و گوشه هاى آن يکسر نوشته شد.5
رسول اللّه(ص) فرمود:
هر آنچه آموختم به على آموزاندم. على دروازه دانش من است.6
اکنون بنگريم که آن بزرگوار، چه تعداد سخن از پيامبر گزارش کرده است، و يا (به تعبير استوارتر) چه مقدار از نقلهاى اين مرکز اصلى دانش رسول اللّه(ص) و حقايق الهى، در منابع عامه گزارش شده است. ابن حزم مى گويد:
على(ع) را 536 حديث است.7
شگفتا که ابوهريره دو سال با پيامبر بوده است و از او 5374 روايت گزارش کرده اند و از على(ع) که تمامت مدت رسالت را همراه و همگام رسول اللّه(ص) بوده است، 536 حديث! محمد ابوزهره، نويسنده بلند آوازه مصرى، به اين نکته تنبّه داده و گفته است:
شايسته است اعتراف کنيم که آنچه از فقه، فتاوا و داوريهاى على(ع) در منابع اهل سنّت گزارش شده است، نه با مدت خلافت مولا سازگار است و نه با روزگارى که على(ع) يکسر به تعليم و افتا مى پرداخت؛ تمامت زندگى او فقه بود و فتوا و تعليم و بيشتر از تمام صحابيان همگام و همراه رسول اللّه(ص) بود، از قبل بعثت تا رحلت پيامبر؛ بدين سان بايد منابع اهل سنّت، چندين برابر آنچه اکنون از احاديث وى گزارش کرده اند، مى آوردند.8
پى گيرى اين حقيقت، بس دردناک و تأسف آفرين است. از حضرت زهرا(س) روايتى نيست يا بسى اندک است؛ چون بسيار اندک پس از پيامبر(ص) زنده بوده است؛ و از حسن بن على(ع)، سيزده روايت رسيده است و از اباعبداللّه الحسين،هشت روايت؛9 و اين در حالى است که ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد (ابن عقده) مى گويد:
من از اهل بيت، 300 هزار حديث در حفظ دارم.10
ابى بن کعب، ازچهره هاى برجسته صحابيان است. رسول اللّه(ص) دانش او را ستوده و فرموده است: «دانش گوارايت باد!»11 و عمر به اينکه «خداوند نزد ابى، دانش سرشار نهاده»12 گواهى داده است؛ افزون بر اين، ابى از برترين قاريان قرآن و کاتبان وحى و ملازمان رسول اللّه(ص) است. با اين همه، ابن حزم مى گويد از ابى،164 حديث به ما رسيده است.13
و سلمان که رسول اللّه(ص) درباره اش مى فرمود:
«دانش پيشينيان و پسينيان را يکجا دارد.»41
و همو مى فرمود:
«دانشش درياى موج خيز خشک ناشدنى است.»15
و عايشه مى گفت:
«سلمان را با رسول اللّه(ص) نشستهايى بود که شبها تا پگاه به درازا مى کشيد و او تنها در محضر پيامبر بود.»16
اکنون بنگريد که ابن حزم مى گويد: از سلمان فقط شش حديث به ما رسيده است،17و از ابوذر ـ اين حق گوى حق مدار که هرگز منع تدوين و نشر را برنتابيد ـ 281حديث و… بر اين بايد افزود کسان بسيارى از صحابيان را که حتى يک حديث از آنان در مجموعه هاى حديثى وجود ندارد، از جمله: زياد بن حنظله تميمى که آورده اند در تمام مشاهد همراه رسول اللّه(ص) بوده و در تمام نبردها حضور داشته است؛18 ثمامة بن عدى که از مهاجران آغازين است و در بدر حضور داشته19 و يک روايت هم ندارد؛ و….
به هر حال، منع کتابت و نشر حديث، جريان حاکم آن روزگاران بود. از اين روى، طبيعى است که کسانى از سر ترس و کسانى ديگر از سر طمع و وابستگى هاى حکومتى و… از نگاشتن حديث تن زنند و مآلا بخش عظيمى از سنّت رسول اللّه(ص) از ميان برود. پيشتر آورديم که عمر، کسانى از محدّثان کوفه (از جمله «قرظة بن کعب») را به مدينه فراخواند و آنان را از اينکه حديث نقل کنند، منع کرد. قرظة بن کعب مى گويد:
پس از آن، هيچ حديثى از پيامبر نقل نکردم.20
و در نقلى ديگر آورده اند که گفت:
گاه مى شد با کسانى مى نشستم که حديث مى گفتند و من حافظ ترين آنها بودم؛ چون سفارش عمر را يادآورى مى کردم، همه از نقل حديث باز مى ايستادند.21
يحيى بن سعيد مى گويد:
مردمانى ديدم که از نگاشتن حديث تن مى زدند. اگر حديث را مى نوشتيم، اکنون از دانش سعيد بن مسيّب و روايت او فراوان در اختيار داشتيم.22
عروة بن زبير مى گويد:
فراوان حديث نوشتم و آنگاه تباه کردم. دوست مى داشتم دارايى و فرزندانم را فدا مى کردم و احاديث را تباه نمى ساختم.23
هشام بن عروه مى گويد:
پدرم در «يوم الحرّة»24 کتابهاى فقهـى خـود را آتـش زد. پس از آن، همـاره مى گفت: بودن آن نگاشته برايم دوست داشتنى تر بود تا بودن فرزندان و اموالم.25
يزيد بن هارون مى گويد:
از دانش يحيى بن سعيد، سه هزار حديث حفظ کردم و چون مريض شدم، نصف آن را فراموش کردم.26
آورده اند که شعبى گفته است:
تا به امروز هيچ خطى بر سفيدى کاغذ ننوشتم. هر حديثى که نقل کردم، آن را حفظ کرده ام؛ امّا آن قدر از دانش و حديث فراموش کرده ام که هر کس بدانها دست مى يافت، دانشمند مى گشت.27
عبيدة بن عمرو سلمانى (مردى از فقيهان کوفه که نگاشته هاى بسيارى داشت) در هنگام مرگ، همه را تباه ساخت و گفت:
مى ترسم کسانى بدانها دست يابند و از آنها وارونه بهره گيرند.28
شعبة بن حجّاج از منصور بن معتمر نقل مى کند که مى گفت:
دوست مى داشتم که مى نوشتم، و چنين و چنان مى داشتم. به مقدار دانشى که اکنون دارم، حديث از دست داده ام.29
سهل بن حصين بن مسلم باهلى مى گويد:
به عبداللّه بن حسن بصرى سفارش کردم که کتابهاى پدرت را برايم بفرست؛ به من نوشت:
چون نگاشته هاى پدرم سنگين شد [فراوان گشت]، گفت يکجا جمع کنيد؛ چنان کردم؛ امّا نمى دانستم چه مى کند. خادمش را خواست و گفت تنور را برافروزد. آنگاه همه را سوزاند، جز يک «صحيفه» را.
پيشتر (در مقاله ششم) آورديم که ابن مسعود صحيفه اى را که «احاديث حسان» داشت تباه ساخت، و….
آنچه آورديم، اندکى است از نشانه ها و قراينى که مى تواند روشنگر تباه شدن بخش عظيمى از معارف دينى و آموزه هاى نبوى باشد. بدين سان، سخن دکتر اکرم ضياء عمرى استوار است که:
بى گمان به واسطه کسان بسيارى از صحابيان حديثى از پيامبر به ما نرسيده است.30
ابن رشد نوشته است:
اگر عالمان،دانش را با نگاشتن به بند نکشيده بودند و تدوين و ضبط نکرده بودند و سره را از ناسره جدا نکرده بودند، دانش از ميان مى رفت و اثر دين نابود مى شد.31
که بايد گفت روزگارى نکردند؛ پس دانش بسيار از ميان رفت و آثارى از دين نابود شد.
و کلام رشيد رضا دقيق است که:
از آنجا که عالمان صحابى شنيده هاى خود را از رسول اللّه(ص) نمى نگاشتند، ما قطع داريم که بهره اى عظيم از سنّت را از دست داده ايم.32
امّا پايان کلام وى، شگفت انگيز است که گفته است:
امّا آنچه نگاشته نشد و تباه شد، نه تفسير قرآن بوده است و نه امور دين.
شگفتا! آقاى محمد رشيد رضا اين سخن را از کجا مى گويد؟! به چه دليلى آنچه تباه شده از دين نبوده و يکسر قرآن نبوده است؟
ابن صلاح گفته است:
اگر حديث در کتابها تدوين نمى شد، در سده هاى واپسين تباه مى شد و از ميان مى رفت.33
بايد به ابن صلاح گفت که متأسفانه تا زمانى که تدوين شايع شد و همه گير گشت، بسيارى از حقايق تباه گرديد و به سبب عدم ثبت و ضبط احاديث ـ چنانکه آورديم ـ آموزه هاى بسيارى نابود شد.34 آنچه تا بدين جا آورديم، در نشان دادن اين حقيقت که «عدم کتابت» و «جلوگيرى از نشر حديث» زمينه تباه شدن بخش عظيمى از سنّت را فراهم آورد، بسنده است. گو اينکه قراين و دلايل اين حقيقت، بسى فزونتر از آن چيزى است که در اين مجال گزارش کرديم.
2. گسترش وضع و جعل در احاديث:
جعل حديث و وضع روايت، بى گمان ريشه در زمان پيامبر(ص) دارد.35 دروغ سازى و نسبت دادن احاديث مجعول به پيامبر، در زمان حيات آن بزرگوار به جايى رسيد که در ميان مردم به پا خاست و فرمود:
ايّها الناس! قد کثرت علىّ الکذابة، فمن کذب علىّ متعمدا فليتبوأ مقعده من النار؛
هان مردم! دروغ بستن به من فراوان گشته است؛ آنکه از سر عمد بر من دروغ ببندد، نشيمنگاهش آکنده از آتش باد.
اين روايت را محدّثان فريقين نقل کرده اند،36 و برخى از عالمان بر تواتر آن تصريح کرده اند.
شهيد ثانى ـ رضوان اللّه عليه ـ نوشته است:
ممکن است ادعا شود که حديث «من کذب علىّ متعمدا…» متواتر است؛ چه آنکه کسان بسيارى از صحابه آن را گزارش کرده اند؛ گفته مى شود راويان آن، 62 تن از صحابه بوده اند.37
عالم جليل، ميرزا حبيب اللّه خويى نوشته اند:
اين حديث نبوى را بسيارى گزارش کرده اند و آن را متواتر دانسته اند و بر وجود روايات مجعول و دروغ ـ در مقابل کسانى که آن را انکار کرده و يا مستبعد دانسته اند ـ استدلال کرده اند.38
چون به هر حال اين روايت، يا درست است که نشانگر اين است که کسانى دروغ مى بافته اند و پيامبر بر اين جريان هشدار داده است و يا دروغ است که خود آن نشانگر وجود دروغ خواهد بود.
جمال الدين قاسمى نيز نوشته است:
حديث«من کذب…» در نهايت استوارى و صحت است؛ بدان سان که برخى آن را متواتر دانسته اند.39
رجالى و فقيه بزرگ شيعى، علامه مامقانى(ره)، پس از بحثى سودمند درباره متواتر و اقسام آن، به مناسبت ارائه نمونه متواتر لفظى، نوشته است:
ادّعاى تواتر حديث «من کذب…» ممکن است؛ چرا که 62 تن از صحابيان آن را گزارش کرده اند و هماره ناقلان و گزارشگران آن فزونى داشته است.40
ابن صلاح در ضمن بحث از تواتر و ارائه نمونه براى آن، نوشته است:
حديث «من کذب…» را نمونه اين [نمونه حديث متواتر] مى دانم؛چرا که بسيارى از صحابيان آن را گزارش کرده اند و برخى گفته اند که آن را 62 نفر صحابى نقل کرده اند.
اين روايت که محدّثان با چنين صراحت و تأکيدى به تواتر آن تصريح کرده اند، نشانگر آن است که جعل حديث، ريشه در آن روزگار دارد و کسانى در همان روزگاران، به وضع و جعل، دست مى يازيدند.
احمد امين در اين باره کلامى استوار دارد. او مى گويد:
منع تدوين باعث شد که کسانى ميدان جعل و وضع و نسبت دادن به رسول اللّه(ص) را براى خود باز ببينند. روشن است که «وضع» به روزگار رسول اللّه(ص) شکل گرفت، و حديث «من کذب…» گواه آن تواند بود.41
امّا پس از رسول اللّه(ص)، وضع، دامن گشود و منع تدوين و پس از روزگارى اجازه نقل، تدوين و نشر آن دامنه جعل را گستراند. على(ع) در خطبه ياد شده فرموده اند:
پس از پيامبر نيز بر پيامبر دروغ بستند.42
و ابن عباس مى گويد:
آنگاه که بر رسول اللّه(ص) دروغ نمى بستند، از وى حديث نقل مى کرديم؛ امّا چون مردمان بر سرکشان و راهواران سوار شدند [يعنى در گستره زمين پخش شدند و اين سوى و آن سوى شدند]، حديث گفتن از پيامبر را وانهاديم.43
بدين سان ـ سوگمندانه ـ دامنه جعل و وضع بگسترد و در بستر تاريخ، حديث سازى و دروغ پردازى، جريان نيرومندى گشت که با شکلهاى مختلف، نقش تأسف بارى در آثار و مآثر فرهنگ اسلامى وانهاد و مهمترين عامل اين جريان، بى گمان، منع تدوين و نشر حديث بود. وقتى احاديث نوشته نشد و سپس پس از سالها اجازه نقل و نگارش يافت، بسيارى با انگيزه هاى گونه گون44 و با استناد به حافظه، به جعل و وضع پرداختند. فقيه معاصر مصر، شيخ محمد على سايس، در اين زمينه نوشته است:
از اينکه حديث تدوين و نشر نيافت و صحابيان در نقل بر حافظه اعتماد کردند، و از سوى ديگر،شمارش و گزارش دقيق آنچه را پيامبر(ص) در مدت 23سال گفته بود، به لحاظ عدم تدوين، سخت بود و بازشناسى سره از ناسره بس دشوار، دشمنان اسلام که براى گمراهى آفرينى و آلوده سازى معارف دينى، چاره مى انديشيدند و از دستيابى به کتاب اللّه مأيوس بودند، از اين زمينه استفاده کردند و به آلوده سازى سنّت دست يازيدند و بدين سان، گروه هايى و کسانى را واداشتند تا در «تشبيه»، «تعطيل»، «تحريم حلال» و «تحليل حرام»، حديث بسازند و بپراکنند. سپس «وضع» و «جعل» دامن گشود و به گونه اى هراس آفرين فراوان گشت و درهم شکسته شدن وحدت امت اسلامى و به وجود آمدن فرقه هاى گونه گون نيز بدان دامن زد.45
کلام سايس، سخنى است استوار. معاندان و فرهنگ ستيزانى که به شکستن شکوه آيين اسلام کمر بسته بودند و از دست يازى به قرآن مأيوس بودند و از اينکه در آيات الهى دست ببرند دست را کوتاه مى ديدند، به سراغ سنّت آمدند و کسانى را با عناوين محدّث، شيخ حديث و صحابى برساختند و آنان با تکيه بر حافظه و به بهانه اينکه ننوشته اند، امّا اين آموزه ها را در سينه نگه داشته اند، چه بسيار سخن ساختند و پراکندند و بدين سان دامنه وضع و جعل را گستردند.
کلام علاّمه سيد عبدالحسين شرف الدين ـ آن به حق شرف دين و آبروى مسلمين ـ را بياوريم. آن بزرگوار پس از آنکه اقدام خلفا را در منع تدوين و نشر حديث، اجتهادى مى داند تباهى آفرين در برابر «نصّ رسول اللّه(ص) بر کتابت و نشر حديث»، مى نويسد:
پى آمد فساد آفرين عدم تدوين ـ که هرگز جبران نخواهد شد ـ مخفى نيست. اى کاش ابوبکر و عمر، با على(ع) و ديگر کسان ـ که خداى را در پگاه و شامگاه مى خواندند ـ همراهى مى کردند و به تدوين سنن و آثار نبوى همت مى گماشتند، و آن را در مجموعه اى گرد مى آوردند و آن را براى تابعين و… پس از خود به ارث مى نهادند، چونان «قرآن حکيم» و «فرقان عظيم»…. اگر چنين مى کردند، امت اسلامى و سنّت نبوى از رسوايى آفرينى هاى دروغ پردازان در امان مى ماندند؛ چرا که اگر سنّت در کتابى تدوين مى يافت و امت آن را پاک و پيراسته حراست مى کردند، درهاى وضع و جعل بر روى دروغ پردازان بسته مى شد. چون چنين شد، دروغ بستن بر رسول اللّه(ص) فراوان گشت و دستهاى آلوده سياست بازان، حديث بازى کردند و تباهى آفرينان، سنّت را تباه ساختند، بويژه به روزگار حاکميت معاويه و گروه تجاوزگر، که هرج و مرج آفرينى دجّالان بر جامعه اسلامى چيره شد و بازار باطل سرايان و ياوه گويان گرفت.
بى گمان ابوبکر و عمر مى توانستند امت را از اين تباهى و شر، با تدوين سنّت بدان گونه که گفتيم، در امان دارند و قطعا شايستگى اين شيوه را مى دانستند، و شايد آنان به لزوم تدوين از ما آگاه تر بودند؛ لکن آنچه ساخته و پرداخته بودند و بدان دل بسته بودند، با سخنان صريح پيامبر در لزوم تدوين سنّت همسوى نبود… و انا اللّه وانا اليه راجعون!46
کلام شرف الدين که از سر سوز و دردگذارى به قلم آمده است، بسى گوياست و آن بزرگوار که در فهم اسلام و تاريخ اسلام و چگونگى شکل گيرى جريانها و زمينه هاى آنها و پى آمدهاى تصميمهاى خلفا و… آشناترين چهره برجسته روزگارش بود، اين سخن را ـ که در گزارش، آن را اندکى به اختصار آورديم ـ با توجه به نقش «عدم تدوين» در «جعل» و «وضع» و پى آمدهاى آن رقم زده است و با توجه به اشراف عظيم آن بزرگوار بر تاريخ اسلام مى توان آن راحجّتى استوار دانست.
عالم هوشمند مصرى، محمود ابوريّه نوشته است:
از جمله آثار تأخير تدوين تا سالهاى آغازين قرن دوم، گسترش باب «وضع» و شکل گرفتن جريان «جعل» و گسترش دروغ بود، تا بدانجا که هزاران هزار روايت برساختند و بگستردند و سپس اينها به آثار و نگاشته هاى مؤلفان وارد شد و در خاوران و باختران جامعه اسلامى به عنوان حديث نشر يافت.47
نمونه هاى اين دامن گسترى حديث در نقل (پس از منع تدوين) را مى توان در گستردگى نقلهاى کسانى چون ابوهريره ديد که پس از اين، بدان اشاره خواهيم کرد. محقق فقيد و نکته ياب لبنانى، هاشم معروف الحسنى نوشته است:
اگر مسلمانان پس از رسول اللّه(ص) درباره سنّت، موضع استوارى مى داشتند و قبل از آنکه جنگها و درگيرى ها آغاز شود و دست سياست بازان و تباهى آفرينان بدان دراز شود به تدوين و ثبت و ضبط آن همت مى گماشتند، بارى، اگر چنين مى کردند، راه را بر اينان و جيره خوارانى که براى تقرّب به حاکمان به جعل و وضع دست مى يازيدند، مى بستند. النهايه، حاکمان پس از پيامبر(ص) به جاى آنکه ميدان را بر تدوين و ضبط بازگذارند و براى جمع و تدوين حديث از سينه ها همت گمارند، از تدوين آن منع کردند، و راه را براى دست هاى آلوده سياست بازان و فرقه گرايان باز کردند.48
پيشتر آورديم که احمد امين نيز از جمله عوامل و زمينه هاى جعل و وضع را عدم تدوين آن در مجموعه ها دانست.
نکته قابل تأمل و شايان توجه در گفتار و ديدگاههاى عالمان و پژوهشيان، نقش دستهاى آلوده و پليد حاکمان و جبّاران در جعل و وضع حديث است، که از اين زمينه بهره گرفتند و يا چنين کردند تا بتوانند در مقابل آن کتمانها و در نبود حقيقتها، احاديثى بسيار بسازند و بپردازند و نشر دهند. آنان با اجير ساختن طمّاعان (از راويان و داعيه داران حديث و زهد) هزاران حديث بر مجموعه هاى حديثى افزودند و تباهى آفريدند و براى بيرون راندن رقيب از صحنه و تراشيدن همگون هايى براى چهره هاى برجسته اى که با سياست منع تدوين، از صحنه بيرون رانده بودند ـ و بدان اشاره کرديم ـ حديث بسازند و براى آنها وجهه هاى دينى و اجتماعى درست کنند.
بى گمان اگر مى بود آن همه فضيلت هاى منقول از رسول اللّه(ص) درباره کسان بسيارى، هرگز اينان براى آفريدن اين همه ياوه ها مجال نمى يافتند. اگر مردم احاديث را در اختيار مى داشتند و بر کوى و برزن، بر مسجد و مجتمع مى شنيدند که پيامبر(ص) چون ابوسفيان را سوار بر استرى ديد به همراه فرزندانش ـ در حالى که از پيش و پس استر مى رفتند ـ فرمود:
اللّهمّ العن القائد والسائق والراکب.49
ديگر زمينه اى نمى ماند که ابوهريره حديث بسازد و به پيامبر نسبت دهد و بپراکند که:
انّ اللّه ائتمن على وحيه ثلاثة: أنا و جبرئيل و معاوية وکاد أن يبعث معاوية نبيّا…!
شگفتا، معاويه و امين بودن؟! معاويه و همبرى با پيامبر؟! سيوطى آن را نقل کرده و نوشته است که:
نسايى و ابن حيان گفته اند سخنى است باطل و برساخته.50
روانشاد استاد محمد تقى شريعتى ـ رضوان اللّه عليه ـ به اين نکته اشارتى ظريف دارد. آن بزرگوار نوشته است:
ظلم بسيار قبيحى کردند کسانى که نگذاشتند پيغمبر(ص)، آن معلّم و مفسّر را براى آخرين دفعه کتبا معرفى کند، و بعد هم از کتابت و روايت حديث جلو گرفتند و مسلمانها را به رنج و زحمت بسيار (بلکه گمراهى آشکار) انداختند؛ زيرا از طرفى اينها از نقل و ثبت احاديث نبوى جلو گرفتند و از طرفى ديگر، معاويه دستور جعل روايت و حديث در فضيلت خلفاى سه گانه و مذمت خاندان پيامبر و بخصوص شخص على(ع) مى دهد و….51
اگر حديث تدوين مى شد و نشر مى يافت و فضايل على مى گسترد و به گوش همگان مى رسيد، ديگر چه مجالى براى جعل و وضع فضايل صحابيان و خلفا؟! اگر مردمان به درستى مى دانستند که کى، کى است و از کلام رسول اللّه(ص) اين همه را مى شنيدند و مى نيوشيدند، کجا حاکمان مى توانستند به وسيله مزدوران فرهنگ ستيز، حديث بسازند و بگسترند و چهره سازى کنند؟ بخشى از اقدامات زشت و انحراف آفرين معاويه و امويان را در اين زمينه، ابن ابى الحديد آورده است. او به نقل از مدائنى، تلاشها و تمهيدات معاويه را براى زدودن ياد على(ع) از ذهنها و ستردن فضايل على(ع) از ذهن و زبان مردم و فضيلت تراشى براى خلفا و صحابه و ترويج و نشر و تعليم آن، ياد مى کند و از جمله مى نويسد:
تا بدانجا که اين فضايل برساخته را روايت مى کردند و آموزش مى دادند، بدان سان که آن را آموزش مى دادند؛ و به همگان آنها را آموختند: به زنها، دخترها، خادمان و اطرافيان.
ابن ابى الحديد اضافه مى کند:
بدين سان، حديثهاى دروغ بسيارى چهره نمود و بهتانهايى نشر يافت.52
ابن ابى الحديد پس از آنچه از مدائنى آورده، از ابن عرفه (معروف به ابن نفطويه) نقل کرده است که:
بسيارى از احاديث برساخته در فضايل صحابه، به روزگار بنى اميه، براى تقرّب بدانها ساخته شد. آنان براى شکستن شکوه بنى هاشم چنين مى کردند.53
مورخ و محقق بزرگ قرن سوم هجرى، ابن قتيبه، را در اين باره سخنى است تنبّه آفرين. او مى نويسد:
هر آنکه را از او (على ـ ع ـ ) ياد مى کرد و يا حديثى از وى گزارش مى کرد، رها مى کردند و به فراموشى مى سپردند؛ تا بدانجا که بسيارى از محدّثان از اينکه حديثى نقل کنند، تن مى زدند و به نقل و گسترش فضايل عمرو بن عاص، معاويه و… روى مى آوردند… و اگر کسى مى گفت على برادر پيامبر است و پدر «سبطين» (حسن و حسين) است و اصحاب کسا، على و فاطمه و حسن و حسين هستند، چهره ها دگرگون مى شد و چشمها باز مى شد و….54
چرا؟! چون حاکميت ستم، نه على را بر مى تابيد و نه نام على را؛ نه فضيلت را و نه جلوه هاى فضيلت را؛ بدين سان بايد فضيلت گسترى را جلو مى گرفت، تا زمينه فضيلت سازى براى کسانى که سراسر زندگانى آنان آکنده از رذيلت بود، آماده شود. ادامه کلام ابن قتيبه ـ که بخشى از آن را آورديم ـ و ديگر نصوصى که پيشتر نقل کرديم، گواهى است بر اين حقيقت، و عدم تدوين و جلوگيرى از نشر حق و نبود حقايق در سطح جامعه، زمينه اى براى اين همه تباهى و سياهى آفرينى!
عبداللّه بن احمد بن حنبل مى گويد از پدرم درباره على و معاويه سؤال کردم، گفت:
بدان! على دشمنان بسيارى داشت. آنان بسى جستجو کردند تا مگر بر على طعنى بيابند و نيافتند. پس به سوى مردى رفتند که با وى جنگيده بود؛ و او را براى کاستن از شأن على ستودند.55
يعنى بسى در فضيلت معاويه، سخن ساختند و حديث پرداختند و پراکندند تا مگر اندکى از جايگاه والاى مولا بکاهند. آنچه آمد، قصّه پرغصّه تاريخ اسلام است: منع تدوين و نشر فضايل، حقايق و آموزه هاى راستين؛ و رهاسازى طمّاعان کينه ورز، فرهنگ ستيزان زشتخوى و دروغ آفرينان آتش نهاد، براى ساختن و پرداختن و پراکندن!
اکنون براى اينکه اندکى بيشتر با ميدان «جعل» و «وضع» آشنا شويم، چگونگى شکل گيرى صحاح ستّه اهل سنّت و چه سانى گزينش احاديث اين مجموعه از مجموعه هاى ديگر را گزارش مى کنيم، و فى ذلک عبرة لمن اعتبر!
اين گزارش را بر پايه پژوهش محقق بى بديل و مدافع نستوه ولايت علوى، علاّمه امينى ـ رضوان اللّه عليه ـ مى آورم، با مراجعه به منابع و مصادرى ديگر:
ابو داوود در «سنن» خويش، چهار هزار و 800 حديث آورده و گفته است آنها را از ميان پانصد هزار حديث برگزيده ام؛56 و «صحيح» بخارى با حذف مکرّرات آن، دو هزار و 761 حديث دارد که آنها را از ميان حدود ششصد هزار برگزيده است؛57 و «صحيح» مسلم، چهار هزار حديث دارد، بدون تکرار، که مسلم آنها را از ميان سيصد هزار حديث برگزيده است.58 احمد بن حنبل در «مسند» خويش، سى هزار حديث آورده است که آنها را از ميان 750 هزار حديث برگزيده است و آورده اند که او يک ميليون حديث در حفظ داشته است؛59 و احمد بن فرات (م258هـ)، يک ميليون و 500هزار حديث نگاشته و از آن ميان، سيصد هزار را برگزيده و آثارى در تفسير و احکام و فوائد متفرقه رقم زده است.60
اين تعداد هول انگيز، نشان مى دهد که دستهاى آلوده و مغزهاى بيمار و فرهنگ ستيزان بد نهاد با آيين الهى چه کرده اند! خوب، بخارى بسى کوشيده و از ميان آن همه حديث، اين مقدار را برگزيده و آورده که يعنى به پندار او اينها صحيح بوده است؛61 امّا آنچه در «صحيح بخارى» آمده است نيز شگفت است و برخى از نقلهاى آن يکسره کذب است که بر نمودن چگونگى آنها را فرصتى ديگر بايد.
بارى، چون حديث کتابت نشد و حدود يک قرن، اين جريان حاکم گشت و حديث جز در نهانخانه ها و به دور از چشم حاکميت نقل نگشت، نوشته نشد و نگسترد، و پس از آن، جامعه به نگارش و کتابت آن روى آورد، زمينه مناسبى به وجود آمد براى دروغ، جعل و دستبرد؛ و بدين سان، ميدان براى احبار و رهبان و بيمار دلان و بدعت آفرينان و خرافه گستران باز شد که هر آنچه مى پنداشتند (با ادّعاى نقل از حافظه) نقل کنند و غالبا مسلمانان ساده دل را بفريبند، و قصّه سرايان با آنها مجلسها بيارايند و جباران آن گونه نقلها را پشتوانه کردارهاى نارواى خود قرار دهند و آنگاه کسى چون احمد بن حنبل بپندارد که اين کرامت است که هزاران هزار حديث بر حافظه داشته باشد! و بخارى گمان برد که فضيلت است که پانصد هزار حديث در سينه داشته است و…62
شگفتا و اسفا که بسيارى از اين احاديث جعلى و آثار وضع شده، در سده هاى واپسين، پايه هاى تفکر اسلامى و بن مايه هاى معرفت دينى را تشکيل داد و اين منع ها و ردع ها از کتابت حديث و جلوگيرى از نشر آن از يک سوى و وضع ها و جعل ها از سوى ديگر، زمينه پديد آمدن نگرشى وارونه به اسلام و قرآن و کلّيت دين را به وجود آورد و بدين سان، تفکّر اسلامى، بريده از بنيادهاى اصلى حق شکل گرفت (که پس از اين بدان خواهيم پرداخت). ديگر پى آمدهاى منع تدوين را در مقالات ديگر پى مى گيريم.
و توفيق از خداوند است.
1. تذکرة الحفّاظ، ج1، ص5؛ فصلنامه علوم حديث، ش5،ص11
2. أسماء الصحابة الرواة، ص57
3. تدريب الراوى، ج2، ص677
4. توضيح الأفکار، صنعانى، ص429؛ و رکبت السفينة، ص129 (به نقل از: عمدة التحقيق فى بشارة الصديق).
5. أدب الاملاء والاستملاء، ص83؛ دراسات فى الحديث النبوى و تاريخ تدوينه، ج1، ص127
6. احقاق الحق، ج5، ص501 و ج4، ص258 (به نقل از: مناقب على بن ابى طالب، ابن مغازلى)
7. أسماء الصحابة الرواة، ص44
8. الامام الصادق(ع)، ص162
9. مراد، منابع حديثى اهل سنّت است؛ آن هم بر پايه برخى گزارشها، مانند گزارشهاى ابن حزم.
10. تاريخ بغداد، ج5، ص220؛ سير أعلام النبلاء، ج15، ص346
11. مسند أحمد، ح5، ص142؛ المستدرک للحاکم، ج3، ص304؛ سير أعلام النبلاء، ج1، ص391
12. المستدرک، ج2، ص225؛ سير أعلام النبلاء، ج1، ص397
13. أسماء الصحابة الرواة، ص54. ذهبى بر اين باور است که از او در صحاح ستّه، شصت و اندى روايت آمده است. (سير أعلام النبلاء، ج1، ص402)
14. سير أعلام النبلاء، ج1، ص541
15 طبقات ابن سعد، ج2، ص41؛ حلية الأولياء، ج1، ص187؛ سير أعلام النبلاء، ج1، ص542
16. الاستيعاب، ج2، ص196
17. أسماء الصحابة الرواة، ص74؛ ذهبى مى گويد: سلمان در مسند بقىّ بن محلّه، 60 حديث دارد؛ بخارى از وى، شش حديث گزارش کرده است و مسلم، سه حديث.
18. همان.
19. الاستيعاب، ج2، ص106؛ الاصابة، ج2، ص481
20. تذکرة الحفاظ، ج1، ص4 و 5؛ المستدرک، ج1، ص182؛ جامع بيان العلم وفضله، ج2، ص998
21. سنن الدارمى، ج1، ص60
22. طبقات ابن سعد، ج5، ص141؛ جامع بيان العلم وفضله، ج1، ص291
23. تقييد العلم، ص60؛ جامع بيان العلم، ج1، ص326
24. روزى که به سال 63 هجرى، سپاهيان جنايت پيشه شام به مدينه حمله کردند و بسى قتل کردند و فساد به بار آوردند.
25. الطبقات، ج9، ص175؛ المصنّف، عبدالرزاق، ج11، ص415؛ جامع بيان العلم وفضله، ج1، ص326
26. تذکرة الحفاظ، ج1، ص139
27. همان، ص84
28. طبقات ابن سعد، ج7، ص127
29. تقييد العلم، ص60؛ تذکرة الحفاظ، ج1، ص127؛ سير أعلام النبلاء، ج5، ص405؛ المحدّث الفاصل، ص380
30. بقىّ بن مخلة القرطبى، ص19
31. التراتيب الادراية، ج2، ص249
32. المنار، ج6، ص288
33. تدريب الراوى، ج2، ص62
34. آقاى مروان خليفات در اثر ارجمند خود (ورکبت السفينة)، در فصل «ضياع السنّة» (ص119ـ186) اين موضوع را به شايستگى بر رسيده و با تأمل در چگونگى نقل احاديث و چندى و چونى نقلهاى صحابيان و تابعين نشان داده است که چه فاجعه عظيمى با اجراى سياست فرهنگى (به واقع با جريان فرهنگ ستيز) منع کتابت و نشر حديث، در فرهنگ اسلامى به وجود آمده است.
35. نويسندگان و پژوهشيان اهل سنّت کوشيده اند تا آغاز جعل را به روزگارى ديرتر از زمان رسول اللّه(ص) و حتى صحابه، نسبت دهند. اين داورى، بيشتر و پيشتر از آنکه مستند باشد به واقع صادق تاريخى و اسناد روشنگر حقيقت، مستند است به پيش فرضى درباره صحابه، که «آنان يکسر عادل بوده اند». پس هرگز خطا نمى کردند، دروغ نمى گفتند و مآلا به پيامبر دروغ نمى بستند.
آقاى مصطفى سباعى نوشته است: معقول نيست صحابيانى که بارها از پيامبر شنيده بودند «من کذب علىّ…» بر پيامبر دروغ ببندند. معقول نيست که کسانى که نور نبوى در جانشان نشسته بود و با زندگيشان درآميخته بود، با وضع و جعل حديث، اين نور را خاموش کنند و براى يارى رسانى به انديشه ها يا حزبها، دست به جعل حديث بزنند. (مکانة السنة فى التشريع، ص76)
کسان ديگرى نيز بر اساس اين پيش فرض، کوشيده اند تا آغاز جريان وضع را به روزگار پس از فتنه (به تعبير آنان)، يعنى به پس از سال 40 و حتى پس از سال 70 نيز بکشانند تا مبادا غبارى بر ساحت قدسى پندارى صحابيان بنشيند (الحديث و المحدّثون، محمد محمد ابوزهو، ص480؛ السنة قبل التدوين، محمد عجاج خطيب، ص187؛ بحوث فى تاريخ السنة المشرّفة، ص15؛ الاسرائيليات والموضوعات، ص32؛ الوضع فى الحديث، ج1، ص175 به بعد)! نقد اين ديدگاه را بنگريد در: الغدير، ج5، ص208 به بعد؛ الموضوعات فى الآثار والأخبار، هاشم معروف الحسنى، ص90ـ152؛ المعجم المفهرس لألفاظ أحاديث بحارالأنوار، ج1، مقدمه کتاب، از محمد على مهدوى راد.
بحث از «وضع» و جريان شناسى آن، انگيزه ها و زمينه هاى وضع، راههاى شناخت وضع، تأثير وضع در شکل گيرى برخى باورها در فرهنگ اسلامى، و… را جداگانه به بحث نهاده ام و بارها آن را در دوره دکترى دانشگاه تدريس کرده ام. از خداوند براى بازنگرى و بازنگارى آن توفيق مى طلبم.
36. در منابع حديثى اهل سنّت، اين روايت با طرق بسيار نقل شده است. ابن جوزى مى گويد: آن را 98 نفر از صحابيان گزارش کرده اند. سپس به تفصيل، طرق حديث را گزارش کرده است (الموضوعات، مکتبة التدمريّه، ج1، ص53 به بعد). در اين نقلها زمينه اى براى صدور حديث آورده اند که برخى آن را به نقد کشيده اند (همان،ص51 پانوشت؛ لمحات فى تاريخ السنة، ص29). به هر حال، آن زمينه پذيرفتنى باشد يا نه، صدور روايت قطعى است. در منابع شيعى، چگونگى صدور با توجه به وجود جريان کذب و جعل رقم خورده است و کهن ترين منبعى که آن را آورده است، کتاب «مختصر اثبات الرجعه» و «اثبات الرجعه» فضل بن شادان است (مجله تراثنا، ش15، ص202) که آن را از «سليم» نقل مى کند. روايت، در کتاب سليم (نسخه موجود) نيز هست (ج2،ص). محقق کتاب در جهت يافتن منابع و مصادر ديگرى براى حديث، حديث را از کتاب سليم، با استناد به سليم، از غير کتاب سليم، و از طريق ديگر غير از سليم، گزارش کرده است. (همان، ج3، ص970ـ972 و نيز ر.ک به: بصائر الدرجات، ص198؛ اکمال الدين، ص284؛ نهج البلاغة، ص325، الأصول من الکافى، ج1، ص62؛ مقباس الهداية، ج1، ص115؛ مستدرکات المقباس، ج4، ص62 به نقل از منابع بسيار؛ تفسير العياشى، ج1، ص246؛ شرح ابن أبى الحديد، ج11، ص38)
بايد بيفزاييم که منابع اهل سنّت، حديث را «من کذب على…» دارند، بدون مقدمه اى که در متن نقل کرديم.
37. الرعاية فى علم الدراية، ص69
38. منهاج البراعة، ج14، ص29
39. قواعد التحديث، ص179
40. مقباس الدراية، ج1، ص123
41.فجر الاسلام، ص211
42. الأصول من الکافى، ج1، ص62
43. براى آشنايى با انگيزه هاى جعل وضع، از جمله بنگريد: دليل القضاء الشرعى، ج3، ص33؛ الموضوعات فى الآثار والأخبار، ص124؛ منهاج البراعة، ج14، ص36؛ اضواء على السنة المحمّدية، ص118
44. صحيح المسلم، ج1، ص12؛ الوضع فى الحديث، ج1، ص180
45. دليل القضاء الشرعى، ج3، ص31 (به نقل از تاريخ الفقه الاسلامى، ص68).
46. النصّ والاجتهاد، تحقيق ابومجتبى، ص143و 144
47. أضواء على السنّة المحمدية، ص118 و نيز: ص285 و 286
48. دراسات فى الحديث والمحدّثين، ص9و10
94. وقعة صفين، ص220
50. اللئالى المصنوعة، ج1، ص417
51. خلافت و ولايت از ديدگاه قرآن و سنّت، ص159
52. شرح ابن أبى الحديد، ج11، ص44ـ46
53. همان.
54. الاختلاف فى اللفظ، ص42
55. الصواعق المحرقة، مؤسسة الرسالة، ج2، ص374
56. تذکرة الحفاظ، ج2، ص593؛ تاريخ بغداد، دارالکتب العلمية، ج9، ص58؛ المنتظم، ابن جوزى، ج12، ص269؛ تاريخ الاسلام، الذهبى، ص360؛ سير أعلام النبلاء، ج13، ص210؛ طبقات الشافعيّة، ج2، ص29
57. تاريخ بغداد، ج2، ص14؛ تهذيب الکمال، ج24، ص442؛ طبقات الحنابلة، ج1، ص275؛ ارشاد السارى، ج1، ص50
58. تذکرة الحفاظ، ج2، ص589؛ المنتظم، ابن جوزى، ج12، ص171؛ شرح صحيح المسلم، النووى، ج1، ص21؛ الحطة فى ذکر الصحاح الستة، ص306؛ الامام المسلم ومنهجه فى صحيحه، ص108
59. تذکرة الحفاظ، ج2، ص431؛ مسند أحمد بن حنبل، طبع مؤسسة الرسالة، ج1، ص56 (مقدمه).
60. خلاصة التهذيب، الخزرجى، ج1، ص27؛ الغدير، ج5، ص469 و 470
61. امّا بسيارى از آنچه در صفحات اين کتاب نقل شده است، نه با عقل سازگار است و نه با تفکر دينى و نه با احاديث ديگر و نه…. بنگريد به: سيرى در صحيحين، محمد صادق نجمى؛ نظرة عابرة الى الصحاح الستة، عبد الصمد شاکر؛ أبو هريرة، سيد عبدالحسين شرف الدين؛ أضواء على السنّة المحمدية، محمود ابوريّة.
62. ر.ک به: أصول الحديث وأحکامه فى علم الدراية، ص107
ديگرسانى سياسى و پيامدهاى آن
پيامبر (ص) از آغازين روزهايى که دعوت و رسالتش را علنى ساخت، بر امامت و پيشوايى پس از خود نيز تصريح کرد1 و زعامت آينده امت را رقم زد. اين تأکيد و تصريح، در جاى جاى سيره رسول الله (ص) جريان دارد که در جريان«غديرخم» به اوج خود مى رسد؛ بدان گونه که هيچ ترديدى باقى نماند و تمام ابهامها و تاريکى ها از زعامت آينده امت زدوده شود.2 رسول الله(ص) افزون بر روشنگرى درباره زعامت پس از خود، به چهره نمايى پرداخته، جريان «نفاق» را که در پس عناوين بزرگ و فريبنده اى پنهان بودند روشن ساخت. پيامبر از يک سوى با طرح «شجره ملعونه» جريان نفاق پس از خود را افشا کرده بود3 و از سوى ديگر با طرح «جايگاه اهل بيت(ع)»، جايگاه والاى رهبران آينده و تبارى را که بايد زعامت امت را به دست مى گرفت.4خوب؛ جان منوّر رسول الله (ص) به مينو پر کشيد ـ مع الرفيق الأعلى ـ 5 و پس از آن بزرگوار، آرمان بلند وى جامه عمل نپوشيد و زعامت سياسى به گونه اى ديگر رقم خورد وسياست، ديگر سان گشت و شد آنچه نبايد مى شد! اکنون مردم هستند و پيشوايانى برساخته؛ و خلفا هستند و حافظه تاريخى مردم؛ حکومت است و آنچه پيامبر در درازاى بيست و سه سال بر مردم فرو خوانده بود؛ و حاکمان هستند و دلهره لرزش پايه هاى حکومت و نااستوارى استوانه هاى خلافت و…
به پندار من، بايد ريشه اساسى و بنيادين منع تدوين و نشر حديث را در همين جا جستجو کرد و نه در جاى ديگر؛ که صد البته اين خود در عناوين گونه گونى چهره بسته است و در اين بحث مى کوشم تا مگر اندکى از اين حقيقت را واگويم.
1) جلوگيرى از نشر فضايل على(ع) و اهل بيت(ع)
گفتيم پيامبر بر جايگاه والاى رهبرى تأکيد کرده بود، و چهره شايسته رهبرى پس از خود را بارهاى بار در پيش ديد مردمان و در مناسبتهاى مختلف فراز آورده بود؛ فراوان در فضايل و مناقب مولا سخن گفته بود، و مردمان و مؤمنان را از اينکه با کژانديشى و کژرفتارى و قرار گرفتن در دام «فتنه» راهى ديگر برگزينند، بر حذر داشته بود، و افزون بر «غديرخم» که اوج اين ابلاغ بود، با تمهيد و دور انديشى براى آخرين بار در لحظات پايانى حيات خود کوشيد تا حقيقت هميشه مؤکّد زندگى اش را يک بار ديگر تأکيد کند و اين بار آن را بنويساند و با ثبت و کتابت، در استوارى آن بکوشد؛ امّا غوغا سالاران و سياستمدارانى که از سوى ديگر و در مقابل تمهيدات رسول الله (ص ) براى آينده «چاره انديشى» کرده بودند،6 آن بزرگوار را با غوغا و جوآفرينى از نوشتن باز داشتند و سينه مطهّر رسول الله (ص) را با کلماتى بس ناگوار و اندوهبار فشردند و پيامبر را از اينکه پيشوايى امت و رهبرى جامعه را يک بار ديگر ـ امّا با کتابت ـ تأکيد کند، جلوگرفتند.7 اين واقعيت، يعنى جلوگيرى از اينکه پيامبر(ص) زعامت امّت را رقم زند و با کتابت برآن تأکيد کند، افزون بر اينکه با توجه به چگونگى جريانهاى آن روزگار و مواضع سياستمداران روشن است و عالمانى از اهل سنّت نيز به صراحت بر آن تأکيد کرده اند ـ از جمله حاج داوود ددا، مفتى حنفى صور لبنان8 ـ در گفتارها و اعترافهاى عمر نيز به صراحت آمده است که او در واپسين لحظات حيات رسول اللّه «پيامبر را از نوشتن بازداشت تا خلافت از آن على نباشد». عمر در گفتگويى با عبداللّه بن عباس، چگونگى راست آمدن خلافت بر او را خواست خداوند تلقّى مى کند و در مقابل دلايل ابن عباس، مبنى بر اينکه پيامبر مى خواست خلافت از آن على باشد، مى گويد: اراده رسول اللّه تحقق نيافت، و اراده خداوند بر اينکه على خليفه نشود، عينيت پيدا کرد!!9چنين بود واقعيت امر و آنان خود نيز مى دانستند که زدودن اين واقع هاى صادق از ذهن و زبان مردم، به اين سادگى نيست! از اين روى،چون زمام امور را به دست گرفتند، و با توجيه هاى ناموجّه کوشيدند که مردم را در برابر آنچه رقم زده بودند ساکت کنند، و کار را به صلاح و مصلحت مردمان جلوه دهند، و در استوارسازى پايه هاى حکومت بکوشند، بايد در برابر آن همه تأکيد و تصريح موضع مى گرفتند و پرسشها را پاسخ مى گفتند؛ و چون کسى به نشر آموزه هاى نبوى درباره على و اهل بيت(ع) همت مى گماشت ومآلا در جامعه سؤال مى آفريد، بايد جواب مى دادند. سياستمدارى(!)، جامعه دارى(!)، و حراست از حکومت(!) و مصلحت انديشى(!) اقتضا مى کرد که آنچه را که بوده است يکسر از صفحه ذهن ها و صحنه زندگى ها بزدايند، و خود را آسوده دارند. استاد محمدتقى شريعتى با نگرش عميق و دقيقى بر روند شکل گيرى جريانهاى پس از رسول اللّه (ص)، نوشته اند:
در سابق، خاطر نشان ساختيم که چون پيغمبر در آخرين ساعات حياتش خواست چيزى بنويسد، نگذاشتند و بهانه شان اين بود که پيغمبر در حال بيمارى است و قرآن ما را بس است؛ ولى آنان بعد متوجه شدند که احاديث ديگرى هست که همان مقصود را که پيغمبر مى خواست در آن موقعيت خاص، تأکيد و تسجيل کند، مى فهماند. اين بود که به طور کلّى از روايت و نقل حديث و نوشتن آن جلوگيرى کردند و سخت ممانعت نمودند.10
دانشمند فقيد لبنانى، هاشم معروف حسنى ـ که پژوهنده اى است استوار انديش در تاريخ اسلام و چگونگى شکل گيرى آرا و انديشه در سده اول تاريخ اسلام ـ درباره منع تدوين حديث و ريشه اصلى آن مى نويسد:
اگر تمام عوامل و انگيزه هاى متصوّر براى منع تدوين حديث را بکاويم، هيچ انگيزه اى که بتواند اين مسئله را توجيه کند، نمى يابيم. بعيد نمى دانم که عامل منع، هراس از گسترش احاديث پيامبر(ص) در برترى و فضيلت على و فرزندانش بود!
آقاى هاشم معروف حسنى براى تأکيد و تأييد ديدگاه خود، از جمله استناد مى کند به گزارشى که توجيه گر علت منع تواند بود. وى مى نويسد:
اين ديدگاه را تأکيد مى کند آنچه عبدالرحمان بن اسود از پدرش گزارش کرده است که: علقمه از يمن و مکه نگاشته هايى آورد مشتمل بر احاديثى در فضيلت اهل بيت پيامبر(ع).ما از عبداللّه بن مسعود رخصت خواستيم و به منزل وى درآمديم و نگاشته ها را در پيش ديد وى نهاديم. او از کنيزش خواست تا طشت آبى آورد. گفتيم در آنها بنگر، که احاديث نيکويى است. او توجه نکرد و در حالى که سطور اوراق را مى شست، مى خواند: «نحن نقص عليک أحسن القصص بما أوحينا اليک هذا القرآن».* دلها ظرف فراگيرنده است؛ آنها را به جز قرآن مشغول نکنيد!11
آنگاه محقق ياد شده بر انحراف عبدالله بن مسعود از ولايت علوى اشاره کرده و تصريح کرده است که او با دگرانديشان در برابر مولا همسويى مى کرده و بر چرخ خلافت مى چرخيده است. اين ديدگاه را تنى چند از محققان و پژوهشيان پذيرفته و بدان تأکيد کرده اند و برخى از جمله در تبيين، توضيح و تأييد اين ديدگاه به روايت ياد شده استناد کرده اند و نوشته اند:
موضوع احاديث که احاديث نيکويى بوده، با اهل بيت(ع) مرتبط بوده است. راوى به اين نکته توجه داشته و از اين روى بدان تأکيد کرده است تا عبداللّه بن مسعود را به محتواى روايات متوجه سازد؛ امّا وى وقعى ننهاد و احاديث را تباه ساخت.12
به پندار من، توجه به واقع جريان شکل گرفته پس از رسول اللّه(ص) و ضرورتهاى حاکميت، و گستره سخنان پيامبر(ص) درباره على(ع) وفرزندانش، و تنبه ها و تأکيدهايى که پيامبر(ص) داشته است، در اين موضوع ترديدى باقى نمى گذارد، بويژه در ادامه جريان منع و به روزگار حاکميت بنى اميه و نيز در گستره حاکميت آنان در حاکميت خلفا. به اين نکات باز هم در ضمن بحث، اشاراتى و تأکيدهايى خواهيم آورد.
يکى از فاضلان، ضمن اينکه «منع نشر فضايل و بيان جايگاه اهل بيت(ع)» را به عنوان بخشى از علل منع تدوين حديث پذيرفته، از اينکه آن را تنها عامل منع تدوين و يا مهم ترين عامل بداند، تن زده و بويژه بر استناد برخى از باورداران اين ديدگاه به آنچه از عبدالرحمان اسود نقل کرديم، انگشت نقد نهاده و آن را نپذيرفته است13 و باز بويژه بر نکته پايانى سخن هاشم معروف حسنى اشاره کرده و نوشته است:
اوّلا مصادر حديث و تاريخ بر اين حقيقت تأکيد دارند که ابن مسعود بر ثبت و ضبط حديث تأکيد مى کرده است و براساس اين موضع، از سوى خليفه زندانى شده است.
دو ديگر اينکه اين گزارش در «غريب الحديث» ابن سلام نيز آمده است و ذيل مرتبط با اهل بيت(ع) را ندارد.
و سه ديگر آنکه آنچه در اين گزارش آمده است با موضع ابن مسعود در نشر فضايل مولا و اهل بيت(ع)، که بر آن تأکيد مى کرده است و فراوان فضيلت نقل کرده و در فضيلت گسترى بر مولا کوشيده است، نمى سازد؛ از جمله بنگريد:
او از رسول اللّه(ص) نقل مى کند که فرمود: «من زعم أنّه آمن بى وبما جئت به وهو يبغض عليّا، فهو کاذب ليس بمؤمن؛14
آنکه مى پندارد به من و آنچه آوردم ايمان دارد، امّا با على دشمنى مى ورزد، دروغ مى گويد و مؤمن نيست».
و ديگر اينکه گفت:«ما به روزگار رسول اللّه(ص) منافقان را با کينه آنها با على(ع) شناسايى مى کرديم».15
ابن مسعود مى گويد: از رسول اللّه(ص) شنيدم که فرمود:«پيشوايان پس از من دوازده تن هستند؛ نه تن از آنان از تبارحسين(ع)اند که نهمين آنان سمهديز است.»16
و…
افزون بر اين، پژوهشى دراز دامن و دقيق نشان داده است که فقه عبداللّه بن مسعود، بسى نزديک به فقه اهل بيت(ع) است؛ ديگر اينکه سيد مرتضى بر طهارت ابن مسعود و فضل و ايمان و ستايش رسول اللّه(ص) از وى تصريح کرده و گفته است«بدون هيچ سخن مخالفى، او با حالتى ستودنى زندگى را بدرود گفته است».17
بر اساس آنچه گفتيم، احتمال دارد اگر اين گزارش درست باشد، مراد از احاديث، قصه ها و داستانهاى امتهاى پيشين بوده است که ابن مسعود آنها را تباه ساخته و کلام پايانى راوى که مى گويد ابن مسعود به هنگام محو سطور اين نگاشته، آيه «نحن نقص عليک أحسن القصص…» را مى خوانده است، مى تواند تأييدى باشد بر اين احتمال.18
مؤلف پس از اينکه احتمالهايى درباره روايت و معناى آن رقم زده ،افزوده است که اين سخن مدّعى که مى گويد: «منع تدوين براى آن بوده است که فضايل على از بين برود» با نهى عام حکومت نمى سازد و دليل، اخصّ از مدّعاست. خليفه مى توانست نگاشته ها را فراخواند و هرآنچه مرتبط با فضايل على(ع) است تباه سازد و بقيه را رخصت نشر دهد.19
تأملى در آنچه گذشت:
در اينکه عبداللّه بن مسعود از کاتبان سنت نبوى است و بر ثبت و ضبط حديث تأکيد مى کرده است، ترديدى نيست. به اين نکته پيشتر اشاره کرده ايم؛20 امّا درباره شخصيت ابن مسعود و موضع وى در خلافت، سخن بسيار است. آنچه آقاى هاشم معروف حسنى آورده است، مستند است به يک داورى از محدث جليل فضل بن شادان که آن را ابوعمرو کشّى گزارش کرده است.21 در آن نقل، فضل بن شادان او را با حذيفه مى سنجد و با تکيه بر برترى حذيفه بر وى مى گويد: «ابن مسعود، حق و باطل را به هم آميخت و همسويى با حاکميت را پذيرفت و بر آراى آنان خستو شد». رجاليان غالبا اين داورى را به صواب دانسته اند، و ستايش هاى نقل شده درباره وى را با اين داورى سنجيده و سخن فضل را مقدم دانسته اند.22آيةاللّه خويى و علاّمه شوشترى، کلام سيدمرتضى را «جدلى» دانسته اند در برابر «عامّه». امّا تدبّر در مجموعه آنچه سيدمرتضى در آن بخش آورده، که در پايان بحث نيز بر استوارى وى در ايمان تأکيد مى کند، نشان مى دهد که سيدمرتضى بر آنچه درباره ابن مسعود آورده است باور داشته و سخن را از سر «جدل» نگفته است. به پندار من، کلام محدث جليل، فضل بن شادان، اگر چنانچه علاّمه شوشترى احتمال داده اند «جدلى» نباشد، در تعارض خواهد بود با روايات بسيارى که ابن مسعود در فضل و فضيلت على(ع) نقل کرده و موضع او در مقابل عمر و نيز خليفه سوم و موارد ديگر که به خوبى نشانگر رويارويى اوست با خلفا و نه همسويى وى با آنان و همرأيى وى باحاکميت.23
تا بدينجا گويا دست کم در «انحراف ابن مسعود و همسويى وى با حاکميت» مى توان ترديد کرد. اکنون در روايت ياد شده اندک درنگ کنيم. در نقل ديگر آن روايت، چنين آمده است:
عبداللّه بن اسود از پدرش نقل مى کند که گفت: مردى از شاميان به ديدار عبداللّه بن مسعود آمد که همراهش نگاشته اى بود از گفتار ابو درداء و قصه اى از قصّه هاى او. او گفت: هان، بدين صحيفه که کلام برادرت ابو درداء است نمى نگرى؟ عبداللّه بن مسعود آن را بر گرفت، بدان مى نگريست و مى خواند تا به خانه رسيد. آنگاه به کنيزش گفت: ظرفى پر آب برايم بياور.[کنيز آب] آورد. ابن مسعود در حالى که انگشت به سطور آن مى ماليد و نگاشته ها را مى سترد، مى خواند: «المر. تلک آيات الکتاب المبين. انا أنزلناه قرآنا عربيا لعلکم تعقلون. نحن نقص عليک أحسن القصص». شگفتا! آيا قصه نيکوتر از قصّه گويى الهى مى خواهيد، و کلامى زيباتر از کلام خداوند مى جوييد؟24
آيا به واقع آنچه در آن صحيفه بوده است، در فضيلت اهل بيت(ع) بوده است؟! آيا اين روايت و همگنان آن، نشانه اى نيست که يا چنان نبوده و يا اگر هم بوده به پندار راوى «احاديث حسان» بوده و به واقع «حسان» نبوده و چنانکه در برخى نقلهاى ديگر آمده «باور ناکردنى»، «گمراهى آفرين»، «فتنه انگيز و بدعت آميز» بوده است؟25
افزون بر اين، به پندار من، اگر اين نقلهاى مختلف را با جريانها و حادثه هاى مختلف مرتبط بدانيم، و آن صحيفه ها را به واقع مرتبط با اهل بيت(ع) تلقى کنيم، و بپذيريم که ابن مسعود آن سطور را سترده و نابود ساخته است، آيا بر اين اساس نيز مى توان گفت که اين حادثه نشانگر انحراف ابن مسعود از اهل بيت(ع) است؟ اگر شرايط آن روزگار را فهم کنيم، و بدانيم که اين آقاى ابن مسعود به لحاظ اتّهام به نگارش حديث و يا زياده روى در گسترش آن(!!) به زندان رفته و سياست شده است، و از سوى ديگر، او ابن مسعود است و نه ابوذر، عمار و سلمان و استوار گامى خلل ناپذير چون کوه که با هيچ حادثه اى از جاى نمى جنبد… نه، او زندگى را مى پايد، ضربه ها را برگرده اش مى نگرد، و از اينکه بار ديگر بدانجايى برگردد که از آن نجات يافته است، هراس دارد و… پس چنين مى نماياند که همسوى با سياست است و ره چنان مى رود که حاکمان مى خواهند و چنان مى گويد که آنان املا مى کنند. حارث بن سويد مى گويد، از عبداللّه بن مسعود شنيدم که مى گفت:
اگر قدرتمندى مرا بر سخنى وادارد که تازيانه و يا تازيانه هايى از گرده من برگيرد، آن سخن را مى گويم.26
او با عثمان حج گزارد.وقتى عثمان در منا نماز را تمام خواند، ابن مسعود نيز چنان کرد.27 بدو گفتند مگر تو نگفتى پيامبر در منا نماز را به «قصر» مى خواند و نيز ابوبکر؟! گفت: چرا! الآن نيز آن را گزارش مى کنم؛ امّا اکنون عثمان پيشواست؛ با او مخالفت نمى کنم، که خلاف شرع است.28
و بدين سان و با اين رفتار ـ ستردن حديث از صفحه صحيفه ـ براى نشان دادن همسويى با جريان حاکميت است و نه باور به آن و نه اينکه به واقع او از نشر فضايل اهل بيت(ع) تن مى زده است و گسترش منقبتها و فضيلتها را برنمى تابيده است؛ و کم لها من نظير… گستره تاريخ و گذرگاه زمان آکنده است از نمونه هاى عينى اين همسوى نمايى ها با حاکمان که از باورها سرچشمه نمى گرفته است و…
«اخصّ» بودن دليل از مدّعا:
نويسنده ياد شده گفته بود که «مستند ساختن منع تدوين به جلوگيرى از نشر فضايل على(ع) و اهل بيت(ع)» دليل اخصّ از مدّعاست و درست نيست؛ چون اين يعنى آنان که منع تدوين را رقم زدند، از ثبت و ضبط و نشر تمام احاديث پيامبر(ص) جلو گرفتند. اين گستردگى نمى تواند به دليل آهنگ منع از نشر فضايل باشد که اندکى است از مجموعه احاديث و سنت پيامبر(ص).
نقد اين سخن:
بارها بر اين نکته تأکيد کرده ايم که صراحتها و تأکيدها و تنبّه هاى رسول اللّه(ص) بر زعامت پس از خود، بس فراوان بوده است. پس از پيامبر، سياست و زعامت به گونه اى ديگر رقم خورده است. نگاه داشتن آنچه شکل گرفته بود، کار خردى نبود و بيشترين دغدغه حاکمان و دلمشغولى سياست بازان پس از پيامبر(ص)، حفظ و حراست از کيان حکومت بود. نشر فضايل على(ع) و گسترش نصوص سخنان پيامبر(ص) در پيوند با شايستگى مولا براى خلافت، به معناى خطّ بطلانى بود بر هر آنچه رقم خورده بود و مآلا حاکمان بايد چاره اى مى انديشيدند که هرگونه شائبه را جلوگيرند و از هرگونه شبهه و سؤالى مانع شوند. منع نقل فضايل على(ع) و آزادگذارى هرآنچه جز آن است، به گونه اى طبيعى سؤال انگيز بود و براى حکومت مشکل آفرين. «دليل نبايد اخصّ از مدّعا باشد»: اين قاعده اى است استوار در مباحث و اثبات نظريه هاى علمى؛ امّا عالم سياست، دگر است و قواعد آن، دگر.
تاريخ، در سينه خود، حوادث بسيارى دارد که مى تواند نشان دهد چه سان سياستمداران که خوب دريافته بودند «الملک عقيم» با کوچکترين پندار، دست به تصفيه هاى شگفت و وحشتناکى مى زدند، و چگونه براى دستيابى به يک «دانه عدس»، ظرف بزرگى را سر مى کشيدند. افزون بر اين، پيشتر ياد کرديم که نقل حديث در چارچوبى خاص ـ بدان گونه که حاکميت مى خواست ـ ادامه داشت.29 از اين روى، عمر گفته بود:
از گفتار رسول اللّه(ص) اندک روايت کنيد، مگر آنچه با اعمال مرتبط است.30
حکومت مى دانست چه مى کند. هدف گيرى او حفظ کيان حاکميت بود و زدودن موانع اين راه؛ امّا چرا آن را اعلان کند و چرا به گونه اى عمل کند که «اين راز از پرده برون افتد»؟ اگر حديث گزارش مى شد و مردم براساس احاديث گزارش شده از چگونگى آنچه بر جامعه رفته مى پرسيدند، و نصوص پيامبر(ص) در جواب خوانده مى شد، روشن بود که حکومت به سادگى نمى توانست اعمال سياست کند. ما پيشتر آورديم که آنچه ابوبکر را به انديشه واداشته بود(به گونه اى که خواب را از چشمان او ربوده بود)، بگومگوها بر سر خلافت بوده است؛ وگرنه مردمان در آن روزگار، نه بر سر نماز اختلاف داشتند و نه ممکن بود داشته باشند. اين حقيقت را برخى از عالمان اهل سنت نيز دريافته اند و بدان اشاره کرده اند:
اگر مرسل ابو مليکه [گزارشى که نشانگر آن است که ابوبکر با تکيه بر اختلاف آفرين بودن احاديث، آنها را سوزاند و…] اساسى داشته باشد، وقوع اين ماجرا بى درنگ پس از رحلت پيامبر، نشانگر آن است که کار خليفه[سوزاندن احاديث] در پيوند با خلافت و رهبرى بوده است؛ چون مردمان پس از بيعت اختلاف مى کردند؛ گروهى مى گفتند ابوبکر اهليت داشته، چون پيامبر چنين و چنان گفته است و گروهى ديگر مى گفتند پيامبر درباره فلان(!) چنين گفته است، پس خلافت از آن اوست. ابوبکر براى اينکه آنان را از اين بگو مگوها بازدارد، نگاشته هاى خود را سوزاند و ديگران را نيز بدان واداشت.31
نصوصى از تاريخ مى تواند نشان دهد که حاکميت هيچ گونه پرده برگيرى(از آنچه شکل گرفته بود) را برنمى تابيد؛ و نه تنها نشر فضايل على(ع) را برنمى تابيد که روشن شدن جايگاه والاى علمى او را نيز تحمّل نمى کرد؛ و نه تنها او که هيچ جريانى جز جريان حاکم نبايد برکشيده مى شد و عنوان مى يافت، و اين همه براى کسانى که در روند شکل گيرى حاکميتها و حکومتها در نگريسته باشند و توجيه هاى حاکمان را در برخورد با مخالفان براى حفظ حاکميت نگريسته باشند، بسى فهميدنى و پذيرفتنى است. نمونه هايى را بنگريد(با اختصار در نقل):
کسى از دور دست وارد مدينه مى شود. ابىّ بن کعب را مى بيند. از او مى پرسد پس از پيامبر چه شد؟! ابى از پاسخ تن مى زند. مرد درشتى مى کند و مى گويد: شما صحابيان را چه شده است؟ چرا حق را نمى گوييد؟ ابى به اين بسنده مى کند که بگويد:«آنان که سياست را بدين سان گره زدند؛ هم خود هلاک شدند و هم ديگران را هلاک کردند». آنگاه چون مردم گرد مى آيند و گردن مى کشند که بيشتر بشنوند، ابى راه خويش مى گيرد و به خانه اش مى شود. مرد مى گويد: ابى مى رفت و مى گفت:«به خدا سوگند اگر تا جمعه بازمانم، همه چيز را مى گويم… از ملامت ملامتگران هراس به دل راه نمى دهم و آنچه را از رسول اللّه(ص) شنيده ام باز مى گويم؛ زنده بمانم و يا کشته شوم و…» و من چون پگاه پنجشنبه بيرون آمدم، کوچه ها را آکنده از جمعيت يافتم، و چون پرسيدم، گفتند: سرور مسلمانان، ابى بن کعب مرد!!!32
ابن ابى الحديد مى گويد:
گزارش هاى استوار، نشانگر آن است که بنى اميه سخن گفتن از فضائل على(ع) را جلو مى گرفتند و هر آنکه از على سخن مى گفت، او را مجازات مى کردند، تا بدانجا که کسانى که آهنگ نقل کلام از على(ع) داشتند، گرچه با فضايل وى مرتبط نبود و از احکام دين مى بود، جرئت نمى کردند نام مولا را بر زبان آورند و مى گفتند «عن أبى زينب».33
زبير بن بکار، گزارش مى کند که سليمان بن عبدالملک به روزگارى که «ولى عهد» عبدالملک بوده است به مدينه وارد مى شود؛ از جايهاى تاريخى و آثار و مآثر رسول اللّه(ص): احد، قبا و… ديدن مى کند، سؤال مى کند و پاسخ مى شنود؛ آنگاه به ابان بن عثمان دستور مى دهد سيره پيامبر را بنويسد. او مى گويد براساس صحاح آثار آن را نوشته ام. دستور مى دهد آن را براى او بنويسند. چون بدان مى نگرد، ياد کرد انصار در «عقبتين»، «بدر» و… او را به تأمل وامى دارد و مى گويد: اينان را [انصار را] فضل وفضيلتى نيست، … ابان مى گويد: حق همين است که نوشته شده است. زبير مى گويد: سليمان آنچه را نوشته بودند تباه کرد و گفت: با امير در اين باره سخن بگويم، شايد با نگارش و نشر آن مخالف باشد. چون سليمان با عبدالملک آنچه را ديده بود باز گفت، عبدالملک گفت: به کتابى که ما را در آن فضيلتى نيست، نيازى نيست! و…34
حاکمانى که سخن از انصار را برنمى تابيدند، چگونه نشر فضايل على و آل على(ع) را تحمّل مى کردند؟! موضع گيرى حاکمان در برابر نشر فضايل على و اهل بيت، بسيار شديد و انعطاف ناپذير بوده است و اين منع و رويارويى خصمانه هرچه از روزگار رسول اللّه(ص) دورتر مى شود، شديدتر مى گردد و به روزگار بنى اميه، به گونه اى شگفت و خيره کننده چهره مى نمايد.
پيوند همراهى با اهل بيت(ع) و مآلا همنشين پيامبر بودن همراهان با اهل بيت(ع) در قيامت و در کنار حوض، يکى از جلوه هاى زيباى مکانت آل على است، که از جمله در پايان حديث ثقلين با نقلهاى مختلف آمده است. اين حقيقت، در مجلس عبيداللّه بن زياد گفته مى شود و او به شدت تکذيب مى کند. اين انکار به انس بن مالک مى رسد. انس مى آيد و مى گويد: چرا آن را انکار مى کنيد؟ عبيدالله مى گويد: آيا تو خود از پيامبر شنيدى؟ مى گويد: آرى… ابن زياد مى گويد: پيرى او را به خرفتى مبتلا ساخته و…35
آقاى سعيد ايوب مى گويد:
بنى اميه چگونه مى توانستند احاديث «حوض» را تحمّل کنند و بنگرند که پيامبر گفته است:«هان! پس از من، حاکمان ستم گستر خواهند بود. آنان را در ستمبارگى شان يارى نکنيد. اگر کسى دروغها و ستمهاى آنان را همراهى کند، هرگز با من وارد بر حوض نخواهد شد»؟ و از سوى ديگر فرموده است:«هر کس همراه على و اهل بيت باشد، بر من در کنار حوض، وارد خواهد شد» و…36
اينها و جز اينها و تأمل در واقع تاريخ اسلام و چگونگى مواضع حاکمان، همه و همه نشانگر آن است که براى حکومت، على(ع) و چگونگى حضور خانواده او در صحنه اجتماع و سياست، مسئله اى بس جدّى بوده است و منع تدوين حديث، از جمله براى جلوگيرى از نشر مناقب و فضايل على(ع) و اهل بيت(ع)، تدبيرى بود سياستمدارانه و دقيقا در جهت حفظ پايه هاى حکومت و بيرون راندن رقيب از صحنه (که بدان پس از اين نيز خواهيم پرداخت).
2) مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
رسول الله(ص) با ابلاغ رسالت، آيينى پى نهاد جهان شمول و زمانشمول. در اين آيين الهى، پيامبر(ص)، هم رسالت ابلاغ آموزه هاى دين را بر عهده داشت و هم زعامت جامعه و رهبرى امت را. پيامبر(ص) چونان تمام انسانها حيات ظاهرى محدودى دارد؛ امّا آيين او رنگ ابديّت گرفته است. اين از يک سوى؛ از سوى ديگر، اختلافات در چگونگى ادامه راه پيشوايان انقلابها و تداوم حرکت رهبران، تجربه هماره تاريخ است و اتّفاق افتادنى. چنين است که رسول الله(ص)، هم اين چگونگى را پس از خود پيش بينى کرده و هم محورهاى استوارمانى و حراست از اختلاف را نشان داده و هم در شناخت و شناساندن مهمترين و نقش آفرين ترين جريانها سخن گفته و چهره نمايى کرده است.37 روشنترين سخن آن بزرگوار، کلامى است که در چند گانگى و چند گونگى پس از خود فرمودند:تکون بين امتّى فرقة و اختلاف، فيکون هذا و أصحابه على الحقّ ـ يعنى عليا؛38
در ميان امت من، جدايى و اختلاف خواهد بود[و آن روز،] اين[على(ع)] و اصحاب او بر حقّ خواهند بود.
روايت تفرّق امت و نجات يافته بودن يکى از آنها، از جمله روايات مشهور بلکه اجمالا متواترى است که با همه گفتگوها در بخشى از روايت، اصل آن را همه پذيرفته اند.39 آيات بيدارگر و تنبّه آفرينى که از يک سو به وجود جريانهاى داخلى و نفاق اشاره مى کند و از سوى ديگر از اختلاف و تفرّق نهى مى کند و بالأخره به وحدت و همدلى و همراهى امر مى کند، همه و همه نشانگر اين است که آينده امت اسلامى، بسى تأمل برانگيز و دلهره آفرين بوده است. ابن مسعود مى گويد:
پيامبر براى ما خطبه خواند و گفت:«در ميان شما منافقان هستند. هر که را نام بردم برخيزد». آنگاه گفت:«فلان برخيزد…و…». بدين سان شصت و سه نفر را نام برد.40
اين گونه نقلها بسيار است و نشانگر اينکه بسيارى از کسان در روزگار رسول الله(ص) چهره نمايى شده بودند و مردمان بر اساس گفتار پيامبر(ص) آنان را مى شناختند. و برخى از آيات که به گونه اى کلّى از چهره هاى تزوير و نفاق سخن گفته بود، در تفسيرها و تأويلهاى پيامبر(ص) روشن گشته بودند.
بر اساس پژوهشى درست و استوار، مصحفى که على(ع) به حاکمان پس از سقيفه ارائه داد و نپذيرفتند و گفتند ما را بدان نيازى نيست، مصحفى بود که بجز متن قرآن ـ که همين کتاب اللّه موجود است، بدون کاستى و فزونى ـ مشتمل بود بر تفسير و تأويل و روشنگرى درباره جريانها و يادکرد مردمان و مصاديق بسيار از آنچه قرآن با اشارت از آن گذشته بود.41
افزون بر اينها، يادکردهايى بود نيک و بد از کسانى با نام و نشان؛ مانند آنچه رسول الله(ص) درباره اصحاب ارجمند و فداکارش گفته بود و آنچه درباره حزب قريش، بويژه جريان بنى اميه و سردمدارانش فرموده بود. از جمله بنگريد:
1. پيامبر(ص) چون ديد ابوسفيان بر استرى سوار بود و معاويه و برادرش يکى افسار به دست داشت و ديگرى از پس مى رفت، فرمود: اللهم العن القائد و المسائق و الراکب!42
2. پيامبر(ص) فرمود: هرگاه معاويه و عمروبن عاص را ديديد که با يکديگر جايى گرد آمده اند، ميانشان جدايى افکنيد؛ چه اين دو هرگز براى کار خيرى با يگديگر گرد نيايند.43
3. ابن عباس مى گويد: در سفر، پيامبر(ص) آوازى شنيد که شاد خورانى سر مى دادند. کسى رفت و آمد و گفت معاويه و عمروبن عاص هستند. پيامبر(ص) دستها را فراز آورد و فرمود: بارالها! آنها را در فتنه به سختى گرفتار کن و در دوزخ به بدترين وضعى نگونسار فرما!44
اينها و جز اينها اندکى است از بسيار، از آنچه رسول اللّه(ص) درباره «حزب طلقاء» و هم پيمانان آنان گفته بود؛ و مى دانيم تلاش حاکميت را براى تحکيم موقعيت بنى اميه و بويژه عمر را براى استوار سازى جايگاه«حزب طلقاء» در حوزه حکومت اسلامى. امّا چرا؟! روشن است که براى همسازى و هم پيمانى براى زدودن رقيبها از صحنه و ستردن مخالفان از ميدان45 و… در مقابل اينها، آن همه ارج گذارى ها به بزرگان و استوار انديشان صحابه مانند: ابوذر، سلمان، عمار، و… و فضيلت گسترى براى على و آل على(ع) و….
اکنون حاکميت بايد چه چاره اى بينديشد؟ روشن است: منع نشر و جلوگيرى از گسترش اين همه و آن همه؛ تا«مگر از پرده برون نفتد راز» وگرنه، اگر مردم به خوبى بدانند که کى، کى است و هر روز کسانى اين همه را بر گوشها بخوانند و بر ذهنها بدمند، چه خواهد شد؟ چنين است که على(ع) با آن همه عظمت و والايى، حتى کمترين ارج و احترامى نمى بيند. زهرى مى گويد:
على(ع) را تا فاطمه(س) بود، حرمتى مى نهادند و چون فاطمه رخ در نقاب خاک کشيد، همه از او روى برتافتند.46
چنين کردند تا قلّه ها در پيش ديدها نهاده نشود، و چهره ها بدان گونه که هست نموده نشود و پرده ها بالا نرود و زشتيهاى آتش نهادان و زشت سيرتان آفتابى نگردد. آنچه را تا بدين جا آورديم ـ و اندکى به تفصيل گراييد ـ براى اين است که بگوييم يکى از مهمترين عوامل منع تدوين و نشر حديث، اين بود که واقع هاى افراد و جريان ها در کلام رسول اللّه(ص) فراز نيايد و آنچه را آن بزرگوار در تکريم و تکذيب افراد و جريانها فرموده بودند، در پيش ديدها نهاده نشود. کسانى از عالمان و پژوهشگران تاريخ اسلام به اين حقيقت، راه برده اند و از جمله استناد کرده اند به اين گزارش حديثى و تاريخى:
عبدالله بن عمروبن عاص مى گويد: من هر آنچه از پيامبر مى شنيدم، مى نوشتم و با اين کار مى خواستم از تباهى آنها جلوگيرى کنم. قريش مرا از اين کار باز داشتند و گفتند:«هر آنچه از پيامبر مى شنوى، مى نويسى و حال آنکه پيامبر، بشرى است که در حال خشنودى و ناخشنودى سخن مى گويد؟47
اين پژوهشگران بر اين باورند که بخشى از اين سخن(رسول الله بشر يتکلم فى الغضب و الرضا) نشان انگيزه قريشيان در برابر کلام رسول الله(ص) است؛ يعنى آنان از اينکه سخنانى از پيامبر نشر شود که از سر خشنودى درباره کسانى و از سر خشم درباره کسانى گفته شده است، تن مى زدند و عملا اين حرکت، نوعى آينده نگرى براى حراست از موقعيت افراد و زدودن موانع براى دستيابى به قدرت و حاکميت بود.48 پس از پيامبر(ص) ،اين تدبير سياسى عينيت يافته بود. اکنون همان کسانى که رسول الله(ص) درباره آنها از سر خشم سخن گفته بود و گاه (با تصريح به نفاقشان) از آنها چهره نمايى کرده بود و جريان فکرى و اجتماعى آنها را بر نموده بود، در حاکميت حضور داشتند؛ بايد چاره اى مى انديشيدند. راه سياستمدارانه همين بود که يکسر از نشر کلام پيامبر جلوگيرند و هر آنکه را جز آن کند، سياست کنند و بويژه کسانى که اسرار را داشتند (و اگر هويدا مى کردند، حاکميت بسى مشکل پيدا مى کرد) تهديد شوند. يکى از نمونه هاى روشن آن، حذيفه است. او مى گويد:
اگر آنچه را مى دانم بگويم، و بر کرانه جويبارى باشم و دستهايم را دراز کنم و آب برگيرم، قبل از آنکه آب را به لبانم برسانم، کشته خواهم شد.49
حذيفه بن يمان، از کسانى است که اسرار بسيارى را رسول اللّه(ص) بر او فروخوانده بود؛ بين او و عمّار، عقد اخوّت بسته و حقايق بسيارى را به او آموخته بود؛ او به «صاحب سرّ رسول اللّه(ص)» معروف است50 و به چهره شناسى، شهره. از اين روى، مردمان بسيار به او مراجعه مى کردند و از چگونگى ها سؤال مى کردند. نمونه را بنگريد:
بنو عبس به او مى گويند: عثمان کشته شده است. چه کنيم؟
گفت: با عمّار همگام و همراه باشيد.
گفتند: عمّار از على جدا نمى شود.
گفت: حسد، جسد را هلاک مى کند. نزديکى عمّار به على، شما را از او مى رماند. به خدا سوگند، على برتر است از عمّار؛ فاصله آن دو، چونان زمين است و آسمان و عمّار از نيکان است و….51
چنين بود که او هماره تحت نظر بود و پنهان پژوهان حکومت، او را مى پاييدند و چون لب به سخن مى گشود، به خليفه مى فهماندند و گزارش مى دادند.52 حذيفه روزى يکى از اين گونه کسان را ديد که رازگشايى هاى او را به عثمان گزارش مى داد. به وى خطاب کرده، گفت «از پيامبر شنيدم که فرمود: خبرچين به بهشت نخواهد رفت».53
بنابراين نبايد ترديدى رواداشت در اينکه شعارهايى چون «حسبنا کتاب اللّه» و حرکتهايى چون منع تدوين و نشر حديث، يکسر تدبيرهاى سياسى بود، براى جلوگيرى از آنچه بر استحکام خلافت ضرر مى رساند و به تزلزل پايه حکومت مى انجاميد و چهره هاى حاکم و چگونگى آنها را مى شناساند و رقيبها را در پيش ديدها قرار مى داد. آقاى سعيد ايوب ـ نويسنده هوشمند مصرى ـ مى گويد:
گروه هايى از مردم را پيامبر لعن کرده بود، و کسانى را طرد کرده بود. جلوگيرى از نشر احاديث پيامبر، باعث مى شد که کم کم چگونگى آنها از يادها برود و داورى پيامبر درباره آنها به فراموشى سپرده شود و حکومت، در بهره گيرى از آنها، در ميان مردم مشکلى نداشته باشد.54
بدين سان، بايد سخن رسول اللّه(ص) نشر نشود و آنچه نشر شده است، از کارآمدى و کارآيى بازماند و با تحريف و تبديل محتوا به گونه اى ديگر رقم خورد، و چنين است که افزون بر اينکه از کتابت جلوگرفتند و آنها را سخنانى بشرى برخاسته از «غضب» و «رضا» تلقى کردند، احاديثى برساختند و بگستردند تا مگر کلام نبوى را از کار بيندازند. بنگريد، از پيامبر نقل کرده اند که گفت:
خداوندا، محمد بشرى است؛ که خشمگين مى شود چونان افراد بشر که خشمگين مى شوند. خدايا، با تو پيمانى مى بندم که هرگز مخالفت نکنم. پس هر مؤمنى را که آزار رسانده ام، يا دشنام داده ام، يا بر او تازيانه نواخته ام، اين همه را کفّاره گناهان او قرار ده و عامل تقرّب به خود در قيامت!55
و آورده اند که فرمود:
خداوندا، هر مؤمنى را که لعن کرده ام و يا دشنام داده ام، اين لعن و دشنام را باعث تقرّب وى به خود قرار ده!56
اين است پيامبرى که حاکميت براى تبرئه جبهه خود و جريان حاکم، آن را رقم زده است. يعنى اين همان پيامبرى است که خداوند در حق او فرمود: «انک لعلى خلق عظيم»، و فرمود: «وما ينطق عن الهوى» و فرمود: «لو کنت فظا غليظ القلب لانفضّوا من حولک» و خود فرمود: «لم يکن النبى سبابّا ولافحاشا».57
اکنون از آن پيراسته جان پاک سرشت معصوم صبور و مطهّر، پيامبرى ساخته مى شود که خشم مى گيرد و تسلّط بر نفس را از دست مى دهد و فحش مى دهد و تازيانه مى زند و… امّا اين همه تبديل مى شود به «عامل تقرّب» و… شگفتا از تبديل، تحريف و تأويل!! که يعنى اولا بايد مردم ندانند که کسانى که مصادر امور را به دست گرفته اند، چه کسانى هستند و پيامبر درباره آنها چه گفته است و آنان را رسول اللّه(ص) نفرين کرده است و اگر هم اندکى «راز از پرده برون افتاد» و دانستند، بدانند که اين هم مشکلى ندارد، و نه تنها قدحى نيست که تقرّبى است و… .
3) استوار سازى جريان «رأى» و زدودن موانع آن
رسول اللّه(ص) پيام آور حق بود و زعيم امت. او هم رهبرى سياسى امت را بر عهده داشت و هم مرجعيت فکرى را. پيامبر، هم مبلّغ دين بود و هم مفسّر آن؛ هم گره هاى زندگى انسانها را مى گشود، حکومت را سرپرستى مى کرد و امت را هدايت، و هم گره هاى فکرى را مى گشود و دشواريهاى اعتقادى، فکرى و فرهنگى مردمان را پاسخ مى داد.پس از پيامبر، سياست جامعه به گونه ديگرى رقم خورد و کسانى زمام امور را به دست گرفتند که نه آگاهى ها و فهم درستى از دين داشتند و نه اطلاعاتى استوار از کتاب مبين و تفسير کتاب اللّه و سنّت رسول اللّه(ص). اين واقعيت، بدان سان روشن و نصوص آن بدان گونه فراوان است که هيچ ترديدى را برنمى تابد. از سوى ديگر، مردمان آنان را که بر مسند حاکميت نشسته بودند،در جايگاه رسول اللّه(ص) مى ديدند و بدين سان توقّع داشتند که آنها گره هاى فکرى شان را بگشايند و در اين گره گشايى ها و راهنمايى ها، سنت رسول اللّه(ص) را برنمايند و از کتاب اللّه سخن بگويند، و به گونه اى نگويند و فتوا ندهند که در گفتار و رفتارشان تضاد و تهافت آشکار با کلام رسول اللّه(ص) باشد. و بالاخره، حکومت، دامن مى گسترد و زمان پيش مى رفت و نيازهاى مردم فراوان مى شد، و مردم در برابر هرآنچه پيش مى آمد (و حکومت به هر کارى دست مى زد)، توجيه و دليل مى خواستند. حکومت نيز در اداره جامعه، تصميم هاى جديد مى گرفت و در زمامدارى، آهنگ تصرّفهاى گونه گونى داشت و چه بسيار صحابيان و ديگر مردم، اين همه را با آنچه از پيامبر(ص) ديده بودند و يا شنيده بودند، در تضاد مى يافتند و با استناد بر نصوص کلام پيامبر(ص) آنان را بازخواست مى کردند و گاه بر کژروى آنها تصريح مى کردند. بدين سان حاکمان براى رهيدن از اين مشکل و زدودن موانع و ستردن دشواريها، چاره هايى انديشيدند. از يک سوى، تدوين حديث را ممنوع کردند و نشر آن و بحث و تدريس آن و گزارش و گسترش آن را جلوگرفتند و از سوى ديگر، باب «رأى» را گشودند و «تأويل» را براى کنشها و رفتارهاى حاکمان، باب کردند و… اينک، برخى از نصوص را که به گونه اى نشانگر آنچه که گذشت،تواند بود، بياوريم(با اختصار در نقل و گزارش):
عمر تصميم مى گيرد زنى حامله را که شوهرش بدو پندار زنا داشت، رجم کند. معاذ به اين دليل که او در خود فرزندى دارد و تا آن را بر زمين ننهاده نبايد حکم را اجرا کرد، عمر را از اجراى حکم نهى مى کند و پس از تولّد فرزند، پندار مرد نيز زدوده مى شود.58
عمر در برابر کشته شدن مردى «ذمّى»، تصميمى ناروا مى گيرد و ابو عبيدة بن جرّاح او را متوجه اشتباهش مى کند، و عمر از تصميمش برمى گردد.59
عمر تصميم مى گيرد زنى را به خاطر فرزند آوردن پس از شش ماه حاملگى، رجم کند.ابن عباس با استناد به قرآن او را به اشتباهش مى آگاهاند.60
شگفت انگيز است: مردى از عمر سؤال مى کند که بر جنابت بودم و آب نيافتم. عمر پاسخ مى گويد که[در چنين شرايطى] نماز مخوان!! و عمّار او را به ياد کلام رسول اللّه(ص) مى اندازد و نشان مى دهد که وى تا چه اندازه در فهم دين، قاصر است.61
اين موارد، فراوان تر از آن است که نيازمند يادآورى باشد.62 اينها نشانگر آن است که مردمان با تکيه بر کلام نبوى، سخن عمر و آراى او را نقض مى کردند و ناآگاهى آقاى خليفه را برملا مى کردند. بدين سان، در جهت چاره جويى، گام آغازين برداشته شد که: کسى حق ندارد سخن رسول اللّه(ص) را تدوين کند، نشر دهد و فراز آورد؛ و تهديدها نيز آغاز شد.
در موردى، عمر در برابر سؤال کسى، چون پاسخ مى گويد و سؤال کننده به وى يادآورى مى کند که سخنش با کلام رسول اللّه(ص) همخوانى ندارد، او را دشنام مى دهد و با او به درشتى سخن مى گويد؛63 و در مورد ديگر، تازيانه برمى کشد و سؤال کننده را ادب مى کند!!64 و کم کمک عمر مى فهماند که مى تواند تصميم بگيرد و برخلاف آنچه رسول اللّه(ص) نظر داده، نظر بدهد و کسى نيز نبايد اعتراض کند. داستان خطبه عمر که در ضمن آن گفت: «متعتان کانتا على عهد رسول اللّه و أنا أنهى عنها وأعاتب عليها»65 مشهورتر از آن است که نياز به ارائه مستند و مدرک داشنه باشد. بدين سان، پس از پيامبر(ص) در حوزه انديشه دينى، در مقابل تکيه و تأکيد بر نصوص کتاب و سنّت و استناد احکام بر اين دو منبع عظيم، جريانى به وجود آمد که عالمان، از آن به جريان «رأى» ياد کرده اند. محقق باريک بين، حضرت شيخ عبدالهادى فضلى نوشته اند:
عامل بنيادين در منع تدوين حديث ـ که آن را مى توان در پرتو تأمل در حوادث شکل گرفته بعد از سقيفه و اعتبار «رأى و اجتهاد» در مقابل نص دريافت ـ از بين بردن نصوص، و يا اندک ساختن آن ـ بويژه آنچه مرتبط با شايستگى و برترى اهل بيت(ع) بوده ـ است، تا جريان «رأى» در برابر «نص گرايى» استوارگردد و به کار بستن آن در ميدان سياست، سودمند افتد.66
تأملى در آنچه گذشت:
براى کسانى که در تاريخ اسلام در نگريسته اند و اندک تأملى در جريانهاى شکل گرفته پس از پيامبر روا داشته اند، روشن است که پس از پيامبر(ص) دو جريان کاملا متمايز شکل گرفته است: جريانى که بر کتاب اللّه و سنّت رسول اللّه(ص) تکيه و تأکيد مى کرده است و بر ژرف نگرى بدانها و تأمل در آنها و تفسير کتاب اللّه و تدوين و ثبت سنّت رسول اللّه(ص) اصرار مى ورزيده است و جريانى که از يک سوى شعار «بسندگى کتاب اللّه» را سر مى داد، امّا از تدبّر در آن و تفسير آن جلومى گرفت و از سوى ديگر از ثبت و ضبط سنّت پيامبر مانع مى شد و در شريعت و ارائه ديدگاه ها بر «مصلحت» و «رأى» تکيه مى کرد. و روشن است که پيشتاز و پيشواى جريان نخست، على بن ابى طالب(ع) است و در دومى، عمر بن الخطّاب رخ نموده است.67 ثعالبى فاسى در اثر ارجمند خويش در تاريخ فقه، با استناد به برخى منابع کهن نوشته است:بسيارى از پيشينيان که براى جهاد مى رفتند، و مردمان بر آنها جمع مى شدند و از آنها مى پرسيدند، چون در کتاب اللّه و سنّت پيامبر پاسخ نمى يافتند، به رأى خود اجتهاد مى کردند، که پيشتاز اينان: ابوبکر، عمر و عثمان بودند.68
دکتر محمد روّاس قلعه جى مى نويسد:
اولين استاد مدرسه رأى، عمر بن خطّاب است. با گسترش دامنه حکومت اسلامى و فتوحاتى که در زمان وى رخ داد، او با مسائل و حوادثى روياروى شد که نيازمند تشريح بود… .69
احمد امين، ضمن آنکه مى نويسد بسيارى از صحابه چون از کتاب و سنّت نصّى نمى يافتند به «رأى» روى مى کردند، مى نويسد:
عمر، روشنترين مصداق به کارگيرى «رأى» در مسائل و رويدادهاست که از وى، آراى فراوانى نقل شده است.
آنگاه اضافه مى کند که:
بلکه عمر «رأى» را در ميدانى فراختر از آنچه گفتيم به کار مى گرفت [يعنى فراتر از جايى که نص نبود]؛ بلکه عمر پا را فراتر مى نهاد و با شناخت و شناسايى مصلحت، در آنچه آيه و سنّت براى آن نازل شده است، اجتهاد مى کرد.70
آقاى احمد امين جرأت نمى کند و يا روا نمى داند که بگويد عمر چون مصلحت را درمى يافت، يکسر از نصوص قرآن و حديث، روى بر مى تافت؛ امّا آقاى خالد محمد خالد اين سخن را روا دانسته و به صراحت نوشته است:
عمر بن خطّاب چون مصلحت اقتضا مى کرد، نصوص قرآن و حديث را يکسر به يکسو مى نهاد و بدانها توجهى نمى کرد. بدين سان در حالى که قرآن بهره اى از زکات را از آن «مؤلفة قلوبهم» مى داند، و به مقتضاى آن رسول اللّه(ص) و ابوبکر عمل کرده بودند، عمر از آن روى برتافت و گفت ما براى اسلام آوردن، چيزى نمى دهيم (هر که مى خواهد اسلام آورد و آنکه نمى خواهد کفر ورزد).71
آنچه از امامان(ع) در نقد و ردّ و تزييف «عمل به رأى» در فقه و تشريع صادر شده است، موضعى است استوار در برابر چنين هرج و مرجى در احکام الهى و نه در جهت منع تدبّر در نصوص و بهره گيرى درست از آن و اجتهاد هوشمندانه. 72على(ع) در ضمن خطبه اى که به گفته ابوطالب مکى آن را در وصف عالمانى [يا عالم نمايانى] که با تکيه بر «رأى» براى مردم سخن مى گفتند، ايراد کرده(و سيد رضى در «نهج البلاغه» آن را آورده است) مى فرمايد:
ورجل قمش جهلا. موضع فى جهّال الأ مّة عاد فى أ غباش الفتنة. عم بما فى عقدالهدنة. قدسمّاه أشباه النّاس عالما وليس به. بکّر فاستکثر من جمع ما قلّ منه خير ممّا کثر، حتّى إذا ارتوى من آجن، واکتنز من غير طائل. جلس بين النّاس قاضيا. ضامنا لتخليص ما التبس على غيره. فإن نزلت به إحدى المبهمات هيّأ لها حشوا رثّا من رأ يه ثمّ قطع به. فهو من لبس الشّبهات فى مثل نسج العنکبوت. لايدرى أ صاب أ م أ خطأ . فإن أ صاب خاف أ ن يکون قد أ خطأ . وإن أ خطأ رجا أ ن يکون قد أ صاب. جاهل خبّاط جهالات. عاش رکّاب عشوات لم يعضّ على العلم بضرس قاطع. يذرى الرّوايات إذراء الرّيح الهشيم. لاملىء واللّه بإصدار ما ورد عليه. ولا هو أ هل لما فوّض إليه . لايحسب العلم فى شىء ممّا أنکره ولايرى أ نّ من وراء ما بلغ مذهبا لغيره. وإن أ ظلم أ مر اکتتم به لما يعلم من جهل نفسه. تصرخ من جور قضائه الدّماء. وتعجّ منه المواريث.73
و مردى که پشتواره اى از نادانى فراهم ساخته، و خود را ميان