RSS | خانه | شناسنامه | پست الكترونيك | پارسي بلاگ
| تازهترين مطالب | مطالب آرشيو شده | مهمترين لينكها | |
| |
| ||
| برخي از مباحث بنيادي مربوط به تفسير تاريخي قرآن به اختصار از قراري است که در پي ميآيد: |
| نويسنده: جعفر نکونام | نظراهاي شما ( ) | (جمعه 12/7/1387 ساعت 7:3 عصر) |
| نقد رساله: مباني فقه الحديثي مجلسي در مراه العقول(قمست اشکالات م |
| اشکالت محتوايي اشکالات عمده محتوايي اين رساله اين است که: اولاً، در برخي از موارد تنها به ذکر نظر مجلسي پرداخته بدون اين که ادله و مستندات نظر او بيان شود تا بتوان از صحت و سقم نظر او آگاهي پيدا کرد. ثانياً، در بسياري از موارد تنها به ذکر نظر مجلسي پرداخته بدون اين که خود در تأييد يا رد آن اظهار نظري کرده باشد. حال آن که از دانشجوي دکتري انتظار اظهار نظر وجود دارد. ثالثاً، نويسنده در بسياري از موارد توجيهات تکلفآميز مجلسي را که در توجيه روايات ضعيف و منقول از غلات بيان داشته، تأييد کرده است. حال آن که روايات مجعول و منقول از غلات ارزش توجيه ندارند. * برخي از توجيهاتي که نويسنده براي روايات کرده، سست است؛ نظير آنچه درباره خروس زير عرش کرده است. او نوشته است: آن خروس فرشتهاي است که به صورت خروس متمثل شده است و در اين زمينه به روايتي منسوب به علي(ع) استشهاد جسته است(ص148) که ابن الکواء درباره معناي اين آيه پرسيده بود:«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبيحَهُ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِما يَفْعَلُونَ (نور، 41). پرسيده بود: «ما هذا الطير و ما هذه الصلاة و التسبيح». آن حضرت پاسخ داده بود: إن الله خلق الملائکة في صُوَر شتّي ألا و إنّ لله مَلکاً في صورة ديکٍ أنَجَّ أشعثَ بَراثِنُنه فر الأرضين السابعة السُفلي و عُرْفُنه تحت عرش الرحمن...(بحار، 40/248). اين در حالي است که هيچ سنخيتي ميان خروس زير عرش مندرج در روايت با «طير» مذکور در آيه وجود ندارد. در آيه خطاب به عرب عصر نزول گفته شده است که به طير صافات بنگريد(أَ لَمْ تَرَ)؛ بنابراين مراد آيه همان پرنده معهود و مشهود بشر است؛ حال آن که خروس زير عرش هرگز قابل رؤيت بشر نيست و اساساً ذکر آن براي بشري که آن را نميتواند ببيند و هيچ تأثير اعتقادي و اخلاقي هم براي او ندارد، چه ضرورتي دارد و آيا نقل چنين چيزي از فردي حکيم موجّه است؟ اين قصه به اسرائيليات ميماند و مجعول بودنش آشکار است و بنابراين نبايد به توجيه و تصحيح آن پرداخته شود و آيه نور نيز نميتواند مؤيد روايت باشد. * نويسنده درباره کنايه بودن عرش نوشته است: کنايه گرچه صحيح است، اما ثبوتاً و واقعاً ممکن است، عرش حقيقتي خارجي داشته باشد؛ هرچند انديشههاي ما به آن حقيقت نرسد؛ زيرا کنايه مانع نيست از اين که اصل معنا ثابت باشد، در اين زمينه در جواهر البلاغه در تعريف اصطلاحي کنايه گفته شده است: کنايه لفظي است که اراده ميشود، به آن لفظ غير معناي موضوع له در حالي که ممکن است، معناي اصلي نيز اراده شود، چه آن که قرينهاي که مانع از اراده معناي اصلي باشد، وجود ندارد(ص159-160). نويسنده بايد توجه داشته باشد که معناي حقيقي عرش عبارت از تخت پادشاه با همان شکل معهودش است و بنابراين درباره خدا نميتوان گفت که هم معناي حقيقي و هم معناي مجازياش اراده شده است. به علاوه در کنايه مراد جدّي متکلم بيش از يک معنا نيست و اگر در مواردي اراده معناي حقيقي هم صحيح باشد، اما اين هرگز به اين معنا نيست که متکلم نيز آن معنا را اراده کرده است. گويا تصور شده است که خدا و پيامبر الفاظي مانند عرش را از عالم فرشتگان يا اجنه آورده و آنان اين الفاظ را به کار ميبردند. بايد توجه داشت که اين الفاظ توسط بشر جعل و استعمال شده و خدا و پيامبر به زبان بشر سخن گفتهاند و به زبان فرشته و جن. نويسنده به استناد روايات براي عرش معناي حقيقي قايل شدهاست؛ حال آن که هرگز روايات نميتوانند براي الفاظ بشري معنا درست بکنند. عرش لفظي است که بشر جعل و استعمال کرده است؛ لذا بايد به معناي معهود بشر و استعمالات او مراجعه کرد. خداوند عرش از زبان بشر گرفته است تا پلي براي انتقال معنا به بشر باشد. هرگز موجه نيست لفظ بشري را به معنايي به کار برد که براي او مأنوس نيست. رواياتي نيز که نويسنده نمونه آن را آورده است، هرگز نميتواند به معاني حقيقي به کار رفته باشند. اگر طبق آن روايت عرش جسمي باشد که فرشته بتواند به زير آن برود، لزوماً بايد نشستن خدا نيز بر روي آن جسماني باشد(ص162-163) و حال آن که اين نادرست است. * نويسنده با تکيه بر رواياتي که نوعاً از غلات نقل شده، قايل است که ارواح قبل از ابدان خلق شدهاند(ص165)؛ حال آن که اين با ظاهر آيات قرآن مخالفت دارد که خلقت روح را پس از خلقت جسم ميخوانند؛ نظير: ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ (مؤمنون،14) إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طينٍ * فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ (ص، 71-72) شيخ مفيد هم به درستي خلقت ارواح را قبل از اجسام مردود دانسته است(المسائل السروية، ص53) * نويسنده روايات طينت را که ملحق به روايات قبل است و باز از سوي غلات نقل شده و مفيد جبر و مخالف ظاهر آيات مربوط به خلقت انسان است، به جهت کثرت آنها تلقي به قبول کرده است(ص166) و حال آن که اگر کثرت نقل وجود چيزي را ثابت ميکند، بايد تحريف قرآن را نيز ثابت کرد که حدود دو هزار روايت دارد و همگي از غلات نقل شدهاند. در آيات قرآن هيچ اشاره به چنين خلقتي نشده و ظاهر آيات مربوط به خلقت آدم حاکي از اين است که او بدون هيچ سابقهاي اعم از مادي يا مثالي خلق شده است که نمونهاي از آن ذکر شد. حمل اين روايات بر تمثيل بسيار تکلف آميز است؛ چون هيچ قرينهاي بر اين محتواي آنها به روش تمثيل بيان شده وجود ندارد. استناد علامه طباطبايي نيز به آيه 21 حجر براي اثبات وجودي براي موجودات قبل از اين عالم سست است(الميزان، 8/320 به نقل از ص174)؛ چون اين آيه هرگز چنين دلالتي ندارد و ناظر به نزول باران است و نه جز آن. مرور سياق آيه مؤيد اين نظر است: وَ جَعَلْنا لَکُمْ فيها مَعايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقينَ (20) وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (21) وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَيْناکُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنينَ (22) * نويسنده مانند مجلسي به توجيه روايت رد الشمس پرداخته است؛ حال آن که قابل توجيه نيست. ابتدا نظري به روايت بياندازيم: عدة من أصحابنا ، عن سهل بن زياد ، عن موسى بن جعفر ، عن عمرو بن سعيد ، عن الحسن بن صدقة عن عمار بن موسى قال : دخلت أنا وأبو عبد الله عليه السلام مسجد الفضيخ فقال : يا عمار ترى هذه الوهدة ؟ قلت : نعم قال : کانت امرأة جعفر التي خلف عليها أمير المؤمنين عليه السلام قاعدة في هذا الموضع ومعها ابناها من جعفر فبکت فقال لها ابناها : ما يبکيک يا أمه ؟ قالت : بکيت لامير المؤمنين عليه السلام فقالا لها : تبکين لامير المؤمنين ولا تبکين لابينا ، قالت: ليس هذا لهذا ولکن ذکرت حديثا حدثني به أمير المؤمنين في هذا الموضع فأبکاني قالا: وما هو؟ قالت: کنت أنا وأمير المؤمنين عليه السلام في هذا المسجد فقال لي: ترين هذه الوهدة؟ قلت : نعم ، قال کنت أنا ورسول الله صلى الله عليه وآله قاعدين فيها، إذ وضع رأسه في حجري ثم خفق حتى غط وحضرت صلاة العصر فکرهت أن أحرک رأسه عن فخذي فأکون قد آذيت رسول الله صلى الله عليه وآله حتى ذهب الوقت وفاتت ، فانتبه رسول الله صلى الله عليه وآله فقال: يا علي صليت؟ قلت: لا، قال: ولم ذاک؟ قلت: کرهت أن أوذيک ، قال: فقام و استقبل القبل ومد يديه کلتيهما وقال : اللهم رد الشمس إلى وقتها حتى يصلي علي، فرجعت الشمس إلى وقت الصلاة حتى صليت العصر ثم انقضت انقضاض الکوکب. بيان: قال الفيروز آبادي: غط النائم: صات(بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج 79 ص 217). واقعاً قصه فوت نماز پيامبر(ص) بر اثر خواب ماندن و بعد برگرداندن خورشيد تا نمازش را ادا بخواند، چقدر اعتبار دارد(ص201). اين قصه سؤالات فراواني را پيش روي مينهد که پاسخ دادن آن چندان آسان نيست؛ نظير: 1. چطور علي(ع) که عادتش بود، خفتگان را براي نماز صبح بيدار کند تا نمازشان قضاء نشود، پيامبر(ص) را بيدار نکرد؟ 2. چطور پيامبري که ادعا ميشود، خوابش مانند بيداري است، از قضاي نمازش بيخبر ماند. 3. آيا خواندن نماز در وقت آن قدر اهميت دارد که بايد نظم و جريان عالم تکوين به هم بخورد و خورشيد به عقب برگردد، تا پيامبر نمازش را وقت خود بخواند؟ 4. اگر برگشتن خورشيد به عقب اتفاق افتاده بود، بسياري آن را ميديدند و به تواتر نقل ميشد؛ نه آن که بيش از هشت راوي آن هم با طرق ضعيف و مشتمل بر غلات آن را نقل کنند. آيا امر به اين مهمي اقتضا نداشت، نظير حديث غدير دهها نفر آن را نقل کنند؟ 5. من در شگفتم، پيامبري که چنين معجزات بزرگي بر دستش ظاهر ميشود، چگونه مشرکان مکه بيش از 20 سال به او ايمان نياوردند و چطور به هيچ يک از معجزات اقتراحي آنان توجه نکرد و تنها پاسخي که براي آنان داشت، اين بود که من هم بشري مثل شما هستم. در سوره اسراء آمده است: أَوْ يَکُونَ لَکَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّکَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبّي هَلْ کُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً (93) وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى إِلاَّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً (94) نيز من در شگفتم که چطور مسلمانان پيامبر(ص) را با اين همه اعجاز ميديدند؛ اما در جنگ احد او را تنها گذاشتند و هرچه پيامبر(ص) ميفرمود: برگرديد، برنمي گشتند يا هرچه پيامبر(ص) براي جنگ تبوک به مسلمانان ميفرمود: براي جنگ آماده شويد، بهانه ميآورند يا به فرمان او براي پيوستن به لشگر اسامه ترتيب اثر نميدادند و به وصيت پيامبر(ص) مبني بر جانشيني علي(ع) ترتيب اثر ندادند. 6. در شگفتم که چنين واقعهاي را چرا تنها معدودي از راويان مسلمان نقل کردهاند. مگر آن در مناطق ديگر جهان مثل ايران و روم ديده نشده است؟ چرا در کتابهاي تاريخي غير مسلمان چنين واقعهاي ثبت نشده است؟ 7. چنين واقعهاي در وقتي اتفاق ميافتد که بخواهد جهان نابود شود و قيامت برپا شود. مگر خورشيد يک چراغ بالاي سر ماست که بشود آن را متوقف کرد و به عقب برگرداند؟ خورشيد مرکز منظومه شمسي است و با تغيير حرکت آن کل منظومه شمسي دچار زلزلهاي عظيم ميشود و شايد تمام آن نابود گردد. نيز منظومه شمسي جزئي از مجمومه به هم پيوسته کهکشان راه شيري است که دگرگوني در آن بايد با شرايط آن کهکشان سازگاري داشته باشد. 8. مگر پيامبر(ص) بچه است که سرش را بر ران علي(ع) بگذارد و بخوابد؟ چطور پيامبر(ص) رنج ديگري را بر آسايش خودش ترجيح داده است؟ 9. پيامبر(ص) به خواب رفته بود، علي(ع) که بيدار بود. چرا علي(ع) نمازش را گذاشت تا قضا شود؟ پيامبر اينقدر خوابش سنگين شده است، سرش را روي يک بالشي قرار ميداد و نمازش را ميخواند. گذشته از اين مگر علي(ع) نميتوانست، در عين حالي که پيامبر(ص) بر رانش خوابيده است، نمازش را بخواند؟ 10. چطور بوده است که تنها پيامبر(ص) به خواب نياز داشته و علي(ع) از خواب بي نياز بوده است؟ توجيهات غير عقلائي و مندرآوردي نيز نظير آنچه در ذيل ميآيد، هرگز اين روايت را تصحيح نميکند. الف. با اين که پيامبر(ص) در خواب به قضاي نمازش علم داشت، اما مکلف نبود، به مقتضاي علمش عمل کند. به چه دليل؟ آيا هيچ دليل عقلي يا نقلي براي اين توجيه وجود دارد؟ ب. پيامبر(ص) مکلف بود، از خواب برنخيزد تا نمازش قضا شود. باز به چه دليل؟ ج. پيامبر(ص) در برخي از اوقات در خواب مثل بيداري بوده است. اين نيز به چه دليل؟ اگرچه اصل رواياتي که حاکي از اين مطلباند، درخور بررسياند. در آيات قرآن تصريح شده است که پيامبر(ص) بشري مانند ديگر افراد بوده است، جز اين که گاهي به او وحي ميشده است: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَاسْتَقيمُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِکينَ (فصلت، 6) * نويسنده نسيان را از شخص نبي نفي کرده است، به دليل اين که نسيان پيامبر موجب ميشود، نزد مردم بيمقدار شود و مردم اوامر و نواهي او را نپذيرند و سخنان او از حجيت بيافتد. * نويسنده برخي از آياتي را که حاکي از وجود نسيان در پيامبران است، آورده و تأويل کرده است؛ نظير: وَ قالَ لِلَّذي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْني عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنينَ (يوسف،42). در خصوص اين آيه گفته است که آن ناظر به حضرت يوسف نيست؛ بلکه ناظر به رفيق يوسف است که از زندان رهايي يافته بود. وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ في آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّکَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (انعام،68). در خصوص اين آيه نيز گفته است که از باب اياک اعني و اسمعي يا جاره است(ص206) و حال آن که نظاير اين آيات چه درباره پيامبر اسلام و چه درباره ساير پيامبران فراوان است؛ نظير: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلينَ * وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَميعٌ عَليمٌ (اعراف، 199-200) وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنّي فاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسيتَ وَ قُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبّي ِلأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً (کهف، 23-24) سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسى * إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ ما يَخْفى (اعلي، 6-7) فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْکَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْني عِلْماً * وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً (طه، 114-115) وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً * فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً * فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً * قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنّي نَسيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانيهُ إِلاَّ الشَّيْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً (کهف، 60-63) قالَ لا تُؤاخِذْني بِما نَسيتُ وَ لا تُرْهِقْني مِنْ أَمْري عُسْراً (کهف،73). حضرت موسي عهدي را که با حضرت خضر بسته بود، فراموش کرد. هرگز صحيح نيست که صريح آيات را توجيه کنيم تا عصمت پيامبران يا پيامبر اسلام(ص) را از سهو ثابت کنيم. در قرآن تنها مصونيت پيامبر اسلام(ص) از نسيان وحي مورد تأکيد قرار گرفته است و نه جز آن، و نسيان کسي وقتي موجب سقوط اعتبار او ميشود که از حد طبيعياش فراتر رود و به اختلال حواس بيانجامد و بنابراين هرگز نسيان در غير وحي و در حد اندک موجب سقوط اعتبار و حجيت سخنان پيامبر نميشود. * نويسنده نوشته است که آيات قرآن دلالت ميکند که پيامبر اکرم(ص) سفر آسماني خود را با جسم شريفش انجام داد(ص211). بايد از نويسنده پرسيد، کدام آيات؟ آيه اسراء که بر حرکت شبانه پيامبر(ص) از مسجد الحرام به مسجد الاقصي دلالت دارد و هيچ دلالتي بر معراج او اعم از جسماني يا روحاني ندارد: سُبْحانَ الَّذي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى الَّذي بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ (اسراء، 1) آيات سوره نجم هم بر رؤيت جبرئيل در همين دنيا دلالت دارد و نه در آسمان: وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى (13) عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى (14) عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى (15) إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى (16) ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى (17) لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْکُبْرى (18) سدر و جنت به معناي باغ هيچ دلالتي ندارد که آنها در آسمان است. ميتواند آنها در سر زمين مکه باشد. در همان منطقه مکه هم درخت سدر ميرويد و هم ميتواند باغي از درختان سدر جهت مأوي گرفتن و آسودن و پناه گرفتن از گرماي سوزان مکه باشد. رؤيت آيات الهي نيز لزومي ندارد که در آسمان صورت گرفته باشد؛ همچنان که در حرکت شبانه پيامبر(ص) در همين دنيا بوده است. باغ از سدر درباره مملکت سبا هم گزارش شده است: فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَىْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَليلٍ (سبأ، 16). مأوي گرفتن نيز به بهشت و آسمان اختصاص ندارد؛ چنان که اصحاب کهف در غار مأوي گرفتند: إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً (کهف،10) بنابراين معناي آيات نجم اين خواهد شد که پيامبر(ص) بار دوم جبرئيل را در ناحيه باغي از سدر نزد آخرين درخت سدر ديده است؛ چنان که رؤيت نخست او نيز در همين دنيا و در افق آسمان سمت مشرق ديده بود: تکوير: وَ ما صاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ (22) وَ لَقَدْ رَآهُ بِاْلأُفُقِ الْمُبينِ (23) نجم: ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوى (2) وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى (3) إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى (4) عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى (5) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى (6) وَ هُوَ بِاْلأُفُقِ اْلأَعْلى (7) ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى (8) فَکانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى (9) فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى (10) در پژوهش علمي هم اتهام بستن به مخالفان مبني بر اين که ضعف تدين يا ضعف يقين دارند يا فريفته تسويلات و وسوسههاي فلسفهبافان شدهاند(ص211)، صحيح نيست. به علاوه چه ضرورتي دارد، ثابت کنيم که معراج پيامبر(ص) جسماني بوده است؟ مگر بهشت و جهنم در آسمان مادي قرار دارند؟ مراد مردم در عصر پيامبر اسلام(ص) از آسمانهاي مادي هفتگانه ماه، عطارد، زهره، خورشيد، مريخ، مشتري و زحل بوده است. آيا بهشت يا جهنم در اين کرات قرار دارند؟ آيا مراد روايات از آسمانهايي که پيامبر اسلام(ص) به آنها رفته است، همين کرات هستند؟ يا مراد از آن آسمانهاي برزخي بوده است. رفتن به آسمانهاي برزخي نيز با روح صورت ميگيرد، نه با جسم. * نويسنده نظر مجلسي را مبني بر پيامبري پيامبر اسلام از زمان ولادتش تأييد کرده است(ص216)؛ حال آن که اين نظر هم با آيات قرآن معارضت دارد و هم با روايات ديگر. وَ کَذلِکَ أَوْحَيْنا إِلَيْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْري مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدي إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ (شوري،52) اين آيه ظهور در اين دارد که مدتي پيامبر اسلام(ص) از کتاب آسماني و وحي و نيز از ايمان آگاهي نداشت و بعد از آن بوده که با کتاب آسماني يعني وحي و ايمان آشنا شده است. در آيات سورههاي تکوير و نجم سخن از اولين ملاقاتي است که ميان پيامبر اسلام و جبرئيل مصادف با بعثت آن حضرت در چهل سالگي رخ داده است. در روايات بدء الوحي نيز سخن از اين است که اولين وحي به آن حضرت در چهل سالگي بوده است. اگر پيامبر اسلام(ص) قبل از بعثت هم به او وحي ميشده، چرا دختران خود را به پسران مشرک ابولهب داد؟ و دهها چراهاي ديگر. * نويسنده در برخي از موارد وقتي نظر مجلسي را بيان ميکند، روشن نميکند که استدال و استناد مجلسي چيست. براي مثال بيان کرده است که مجلسي ميان رسول، نبي و امام تفاوت قائل بود و هيچ اشارهاي به روايات مورد استناد نميکند(ص218)؛ علاوه بر اين خود نيز هيچ اظهار نظري در رد يا قبول آن ندارد. در حالي که اظهار نظر نويسنده بسيار لازم و سودمند ميتواند باشد. از جمله همين تفاوت ميان نبي و رسول و امام اگر به لحاظ لغت و استعمال آنها در قرآن باشد، چندان تفاوت روشني ميان آنها ملاحظه نميشود و تفاوتهايي که گفتهاند، بر استعمالات قرآني قابل انطباق نيست. هيچ تفکيک مشخصي ميان نبي و رسول ديده نميشود و امام هم يک لغت عامي است که شامل کافران و هم مؤمنان ميگردد. * ذکر توجيهات تکلفآميز مجلسي بدون هيچ نقدي مقبول نيست. براي مثال، توجيهات گوناگوني که مجلسي درباره به آسمان رفتن پيکرهاي امامان بعد از وفات بيان کرده است؛ نظير اين که صدور اين روايات براي توريه و حفظ جسد آنان از دست خوارج بوده است.(ص221). * نويسنده قصه جلوگيري شير از تاختن اسب بر پيکر امام حسين و خرد کردن سينه او را تصحيح کرده است(ص221). در قصه آمده است که فضه از شيري خواست، مانع تاختن اسب بر پيکر امام حسين شود و آن شير دو دست خود را روي جسد امام حسين نهاد و وقتي عمر بن سعد آن را ديد، دستور عقب نشيني صادر کرد. نويسنده گفته است: امکان دارد، تاختن بر پيکر آن حضرت بعد از دستور عمر بن سعد اتفاق افتاده باشد.(ص222) در حالي که اين قصه با روايات ديگر تعارض دارد و به افسانه ميماند. سندش نيز ضعيف است و در آن ادريس بن عبدالله اودي کوفي نيز مهمل است و شرح حالي از او به دست داده نشده است(نک: مازندراني، 7/234). * نويسنده روايتي خلاف ظاهر آيه « فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ * فَقالَ إِنّي سَقيمٌ» (صافات، 88-89) را توجيه و تصحيح کرده است(224). اين روايت از علي بن محمد به طور مرسل از امام صادق(ع) نقل شده است، به اين عبارت: قال: حَسَبَ فَرَأي ما يَحُلُّ بالحسين فقال إني سقيم لما يَحُلُّ بالحسين(کافي، 1/465). اين روايت که احتمالاً جعل غلات است، چه ربطي به آيه دارد؟ اگر ما مجاز باشيم که هر معناي بي ربطي را به آيات قرآن نسبت دهيم، پس تفسير به رأي که حرام است، کدام است؟ * نويسنده در موارد بسياري روايات ضعيف و منقول از مجاهيل را نقل و توجيه ميکند؛ نظير روايت مروان بن صباح – که مجهول است - از امام صادق(ع) مبني بر اين که «بعبادتنا عُبِدَ الله و لولا نحن ما عُبِدَ الله»(مراة العقول، 5/282). وي توجيهات مجلسي را بي هيچ نقدي آورده است(ص226). * نويسنده با استناد به روايتي آورده است که هرکه امامت امير مؤمنان را انکار کند، کافر است و مجلسي به استناد آن امامت را از اصول دين برشمرده است(ص227). در حالي که در سند اين روايت افراد مجهولي مثل عبدالله بن محمد اليماني و منيع بن الحجاج وجود دارد. * نويسنده طي روايتي از امام صادق(ع) آورده است(ص230) که ما ائمه از گلي از زير عرض آفريده شديم و ارواح شيعه ما از گل ما آفريده شده و بدنهايشان از گلي پايينتر از آن گل(کليني، 1/368). بدون اين که هيچ نقدي براي آن ذکر کرده باشد. حال آن که چنين مضمونهايي با ظاهر آيات قرآن تعارض دارد. به علاوه در سند اين روايت افراد مجهولي مثل محمدبن شعيب، عمران بن اسحاق الزعفراني و محمد بن مروان وجود دارد. * نويسنده از امام باقر(ع) روايتي در تفسير آيه «إن الصلاة تنهي عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اکبر»() آورده است که «الفحشاء و المنکر رجال و نحن ذکر الله و نحن اکبر». و نيز آورده است که مقصود از نماز امير مؤمنان و از فحشاء و منکر ابوبکر و عمر و از ذکر الله رسول الله است. آنگاه به نقل توجيهات مجلسي پرداخته است(ص234). در سند اين روايت، افرادي مثل سفيان حريري مجهول الحال و سعد بن طريف خفاف منکر الحديث قرار دارد. نقل چنين مضموني از جانب غاليان صورت ميگيرد. * نويسنده سخن محمد حسين فضل الله را مبني بر اين که آيات قرآن بر تجسم اعمال دلالت ندارد و آيات مورد استناد به معناي حقيقياشان به کار نرفته؛ بلکه به معناي مجازي به کار رفته (من وحي القرآن، 6/419)، رد کرده است(ص236). نويسنده چنين استدلال کرده است که: اولاً، اصل آن است که لفظ بر حقيقت و ظاهر حمل شود، مگر آن که حمل بر حقيقت و ظاهر غير ممکن باشد و قرينهاي براي دلالت بر خلاف ظاهر وجود داشته باشد. ثانياً، سنت مبيِّن قرآن است و در سنت به تجسم اعمال تصريح شده است. ثالثاً، حمل آيات قيامت بر مجاز موجب ميشود، از حقايق قيامت دور شويم؛ حال آن که حقايق قيامت متفاوت از حقايق اين دنياست؛ کما اين که در آياتي از قرآن آمده است که در قيامت دست و پاها به سخن در ميآيند و اعمال آدمي را گزارش ميکنند(نک: نور، 24؛ يس، 65؛ فصلت، 21). حال آن که اين استدلالها مخدوش است؛ زيرا: اولاً، در آيات مورد ادعا نظير مورد ذيل ظهور در اين دارد که مردم کيفر و پاداش اعمال خود را ميبينند؛ نه خود اعمال را؛ چون خدا به زبان عرب عصر نزول سخن گفته است؛ نه به زبان فلاسفه قائل به تجسم اعمال. وقتي در زبان عرب عصر نزول گفته ميشده است که هرکسي عمل خودش را ميبيند، به اين معنا بوده است که نتيجه عمل خودش را ميبيند؛ نه شکل عمل خودش را؛ زيرا آنان هرگز نديده بودند که عمل کسي به شکل خاصي در بيايد؛ اما ديده بودند که اگر کسي عمل نيکي انجام دهد، پاداش ميگيرد و اگر عمل بدي انجام دهد، کيفر ميبيند. در آيات ذيل هيچ قرينهاي نيز وجود ندارد که اعمال به صورت زشت يا زيبا در ميآيد و آنان که بر اين معنا حمل ميکنند، بر معنايي خلاف ظاهر و متبادر به ذهن اهل زبان حمل ميکنند. زلزله: يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ (6) فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ (7) وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ (8) به علاوه مراد از تجسم عمل صورت عمل است؛ يعني هر عملي در قيامت اگر خوب باشد، به صورتي زيبا و اگر بد باشد، به صورتي زشت در ميآيد؛ بنابراين حمل آيات بر صور اعمال مجاز است؛ نه حقيقت. جالب اين است که شما همين بيان را ذيل عنوان «حقيقت ميزان»(ص238) داريد. نوشتهايد: اگر بپذيريم که مقصود از اعمال حسنه و قبيحه در آيات و اخبار عبارت است از صورت آن اعمال – که معادل و مثال آن اعمال است و در مقابل آنها خلق شده است – باز هم حمل آيات و روايات بر مجاز لازم ميآيد؛ به اين دليل که معاني ذکر شده در آيات و اخبار طبق ظاهر آنها بر خود عمل حمل شده است؛ نه بر صورت و مثال عمل؛ پس اگر از احضار عمل هر شخصي در عالم برزخ و در نشأه قيامت احضار صورت و مثال آن اراده گردد، بي گمان لفظ را در غير معناي حقيقياش استعمال کردهايم و اين نوعي مجاز و تصرف در کلام و دست کشيدن از ظاهر لفظ است(ص239). ثانياً، روايت و سنت نميتواند حاکم بر قرآن بشود و اين قرآن است که معيار صحت و سقم روايات است و بنابراين اگر روايتي خلاف ظاهر آيات قرآن بود، بايد کنار گذاشته شود. چنان نيست که قرآن ساکت باشد و از مراد خود پرده بر ندارد و در دلالت بر مقصودش بر روايت متکي باشد. قرآن در اوج فصاحت و بلاغت است و گنگ و مبهم خواندن قرآن افترا بستن بر آن تلقي ميشود. ثالثاً، آيات مورد استناد در زمينه سخن گفتن دست و پا قابل قياس با آياتي که بر تجسم اعمال شاهد گرفته ميشود، تفاوت دارد و قياس ميان آن دو مع الفارق است. در آيات ادعايي هيچ قرينهاي بر حمل بر تجسم اعمال وجود ندارد؛ اما در آيات مورد بحث تصريح شده است که دهانها بسته ميشود و دست و پا به سخن گفتن در ميآيند. * نقدهاي نويسنده گزينشي است. در برخي موارد تنها به نقل ديدگاه مجلسي بسنده کرده است. براي مثال درباره «اسند عنه» هيچ توضيحي درباره آن نداده و تنها آورده است که مجلسي آن را دال بر مدح ميدانست(ص250). در حالي که «اسند عنه» به اين معناست که راوي از طريق امام از رسول خدا(ص) حديثي را نقل کرده است و اين هيچ دلالتي بر اعتبار راوي ندارد. همينطور تعبير «له اصل» را نيز توضيح نداده و تنها آورده است که مجلسي آن را دال بر مدح ميدانست(ص250). حال آن که اصل به معناي کتابي است که از روي کتاب ديگري نوشته نشده است و اين هيچ دلالتي بر مدح راوي ندارد. * نويسنده نظر مجلسي را درباره عبدالله بن عباس آورده است، مبني بر اين که او از امير مؤمنان انحراف پيدا کرد و اموال بصره را با خود به حجاز برد(ص256). بدون اين که هيچ پژوهش مستقلي درباره آن انجام دهد. برخي بر اين نظرند که او عبيد الله برادر ابن عباس بوده است، نه خود ابن عباس. * نويسنده در روايتي آورده است که اولين مخلوقات محمد، علي و فاطمه بوده است(ص262)؛ بدون آن که آن را نقد کند؛ حال آن که در سند اين روايت غلاتي مانند معلي بن محمد، ابوالفضل عبدالله بن يونس و محمد بن سنان وجود دارد(کليني، 1/441). * نويسنده در تفسير آيه «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ »(اعراف، 33) روايتي از امام کاظم(ع) آورده است، مبني بر اين که باطن فواحش ائمه جورند(ص278). حال آن که در سند اين روايت ابي وهب مجهول الحال و محمد بن منصور کوفي غالي قرار دارد(نک: کليني، 1/374؛ خوئي، 18/293). * نويسنده از مجلسي نقل کرده است که او معتقد است، ترتيب آيات سورههاي از سوي غير معصوم صورت گرفته و آيه تطهير از آن جمله است(مجلسي، مراة العقول، 5/139). اين در حالي است که مجلسي هيچ مستندي براي آن نقل نکرده و به واقع چنين ادعايي بيدليل و غير قابل قبول است. چنين ادعايي براي رد اين ايراد است که اگر آيه تطهير راجع به همسران پيامبر(ص) نيست، چرا در ميان آيات مربوط به آنان قرار داده شده است. مجلسي در اين زمينه گفته است: آيه تطهير را در جايي قرار دادند که فکر ميکردند، جاي مناسبش همين جاست يا به اين جهت در سياق مخاطبه همسران پيامبر(ص) قرار دادند که مصالح دنيوي آنان را تأمين کند(ص296) * نويسنده درباره آيه «يوفون بالنذر»(انسان، 7) از امام کاظم(ع) آورده است: «الذي اخذ عليهم من ولايتنا»(مراة العقول، 5/11؛ کليني، 1/413). يعني مراد از کساني که به نذر وفا ميکنند، کسانياند که از آنان پيمان ولايت ما را گرفتهاند(ص298). اين در حالي است که اين روايت از محمد بن فضيل غالي نقل شده است؛ علاوه بر اين که ميان آيه و روايت ربط روشني وجود ندارد. حمل روايت بر بطن آيه نيز تکلفآميز است. * نيز در تفسير « فَکَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَکْناها وَ هِيَ ظالِمَةٌ فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشيدٍ» (حج،45) از امام صادق آوردهاند که بئر معطله امام صامت و قصر مشيد امام ناطق است(کليني، 1/427). بعد توجيهات مجلسي ذکر شده است(مراة العقول، 5/11). اين در حالي است که چنين مضموني از غلات نقل شده و با آيه قرآن هيچ ربطي ندارد. حمل آنها بر بطن نيز موجه نيست. جز اين که مراد از بطن عبارت از مفهوم بيربط به آيه باشد. نهايت ربطي که ميان آيه و روايت ميتوان برقرار کرد، اين است که گفته شود: در روايت به آيه تمثل زده شده است. * از امام رضا نقل شده است(ص302) که درباره آيه« کَبُرَ عَلَى الْمُشْرِکينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ»(شوري، 13) فرمود: کَبُرَ عَلَى الْمُشْرِکينَ بولاية عليّ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ يا محمّد من ولاية عليّ هکذا في الکتاب مخطوطة(کليني، 1/418). نويسنده از مجلسي آورده است که او به موجب اين روايت قائل به تحريف قرآن شده است(مراة العقول، 5/32). از فيض کاشاني نيز آورده است که گويا ولايت در حواشي نوشته شده است(الوافي، 3/922). اين در حالي است که در سند اين روايت غالياني چون معلي بن محمد، عبدالله بن يونس و محمد بن سنان قرار دارند. |
| نويسنده: جعفر نکونام | نظراهاي شما ( ) | (چهارشنبه 20/6/1387 ساعت 6:18 عصر) |
| نقد رساله: مباني فقه الحديثي مجلسي در مراه العقول(قمست اشکالات ش |
| مباني فقه الحديث عند المجلسي في مرآة العقول، حيدر نورالدين، دکتراي علوم قرآن و حديث، استاد راهنما: آيت الله مسلم داوري، استادان مشاور: دکتر رضا مؤدب و دکتر محمد تقي دياري. دانشگاه قم، 1387 اشکالات شکلي رساله |
| نويسنده: جعفر نکونام | نظراهاي شما ( ) | (چهارشنبه 20/6/1387 ساعت 6:17 عصر) |
| مباني و منهج حديثي شيخ مفيد، محمد علي تجري، دکتراي علوم قرآن و حديث، استاد راهنما: محمد علي مهدوي راد، استادان مشاور: دکتر احمد عابدي و دکتر سيد رضا مؤدب. دانشگاه قم، 1387 اشکالات صوري رساله اشکالات محتوايي رساله |
| نويسنده: جعفر نکونام | نظراهاي شما ( ) | (يکشنبه 10/6/1387 ساعت 6:20 عصر) |